eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
234 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
521 ویدیو
35 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
Douja(MP3_160K).mp3
زمان: حجم: 7.8M
پلی کنید و متن زیر رو بخونید... *ترجیحا از دقیقه ۰۰:۵۰
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
[۱] به گمانم که چشمانش چیزی می‌دید که نمی‌دیدم. گویی از عالم معنا برایش پیغامی از نور رسیده بود. چش
[۲] نور ملایم ماه افتاده بر استکان چای لب ایوان. در سینه اش عطر خوش جاز های بیابانی که آمیخته با بوی خاکِ آب خورده بود، جمع شد. ام حمزه هر روز عادت داشت حیاط را آب و جارو می‌زد. نورا در کنجی گز کرده بود و حواسش به یخ شدن چای نبود. گویی دوران جوانی از پشت پلک هایش در گذر بودند.... زوزه خمپاره های وحشی که آن شب رفح را درنوردید، چشم های حمزه در آن شب، سوختن تن بچه ها در آن شبِ نحس... مجدد سینه اش را پر از عطر خاک خیس خورده کرد. این عطر همیشه برایش تداعی آن روز هایی بود که تازه به عقد حمزه در آمده بود. همان روز که جمیل هفت شبانه روز باران بارید. آن روز ها که حمزه برای همه عشیره حکم نگین عقیق را داشت و آن قد و قامت و شانه های پهن عربی اش را هر کس نداشت. آن روز ها که او اول دل به دل حمزه داده بود و از دور چشم هایش را می‌پایید، برای قد و قامتش صد قل هو الله می‌خوند و آن را به خدا می‌سپارد. آن روز ها که جلو محراب مسجد می‌ایستاد و اذان می‌گفت و یواشکی از بالای طاق مسجد به او می‌نگریست. صدایش گویی ملودی و نوای خوش دریا. آن روز ها که شهد شیرین عشق را از کام او چشیده بود.... آن روز ها که امین و محمد زاده شدند. حال، همه زیر آواره های همین خاک..... آه از ایام... نفرین بر شب... بوی خاک نم خورده را مجدد فرو فرستاد، آن روز که حمزه و دست گل هایش را به خاک سپرد هم این بو می آمد.... مردم دلو ها را پر آب می‌کردند و بر روی مزار عزیزانشان می‌ریختند. بوی خاک نم خورده و خون و گوشت های سوخته در آسمان رفح پیچید. با یاد آوری آن چنگی بر گریبانش زد و بی اراده اشک ریخت. _:کاش بودی و احوالم را از چشمانم می‌خواندی، چشمانِ بی‌رمق و بی‌تاب. در حلقه های قهوه ای چشمانم جستجو میکردی و امید را از میان آواره ها بیرون می‌آوردی. حمزه بدان پیروزی بی تو بوی نا می‌دهد، پُر از کهنگی و پوسیدگی. بوی خاک نمدارِ خونی که تو در میانش برای همیشه خوابیده ای، پُر از امیدهای بر باد رفته. آری حمزه. قدس برایم شده خاکستری که برف روی آن نشسته. می‌دانم از دستم دلخور خواهی شد. همین حالا تصور کردم روی ماهت را. هربار که عصبی و آشفته میشدی از دست صهیون و یهود با آن ابروهای کمانی ات چنان اخمی می‌کردی که گویی تیری زهرآگین بر آن گماشته و بر قلب آنها پرتاب می‌کنی. بیا حمزه. بیا و بر قلب من تیری از آن چشم های غضبناکت بنشان. بیا و مرا هم با خود ببر. . . من بی تو گمشده ام... بیا و من را به طریق درست برسان محبوبِ همسفرم. من بی تو گمشده ای در این بلادم. قرار بر این بود این راه را با هم برویم. چشم هایم را بستم و بر قالیچه پهن شده روی ایوان خوابم برد. تو را دیدم، با همان ردای سفیدت که با آن نماز می‌خواندی. در خانه مان بودیم، امین و محمد در حیاط داشتند بازی می‌کردند و همه جا آرام بود، جز دل من که بی‌توان و بی حال شده بود، پیشانی ام را بوسیدی و بهم گفتی یا نور‌عینی، تو که نور خانه و قلبمی! نور را از چهره و قلبت نگیر که میشوم اواره ای بی پنهان در این دشتِ بی نهایت برزخ و بی نور تو طی کردن مسیر برایم سخت و دشوار است. تصدقت هربار که ناامید شدی، بدان کار شیطان هست، قرآن بخوان و استغفار کن، ذکر خدا مثل دوای درد بی درمان ماست. از خواب بیدار شدم، عطرت همه جا را گرفته بود، لای قرآن را باز کردم، آمد: يَا قَوْمِ إِنَّمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دَارُ الْقَرَارِ
نمیخوام تمومش کنممممممم. *جلد ۸💔
قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى‏ طه/۴۶
ولی سریال طوبی بعد مدت ها سریال تلویزیونی ندیدن، توجه من رو جلب کرد. با اینکه حس میکنم کلی نواقص داره ولی داستان قوی داره، با کمی تحقیق متوجه شدم ماجرای داستان حقیقت داره و از روی کتاب "اربعین طوبی" نوشته شده. تو کتابش تا زمان داعش و مناسک اربعین ادامه داره... یعنی یه سیر زمانی هفتاد، هشتاد ساله... از مشروطه تا داعش... البته ناگفته نمونه که توی سریال یکم تغییرات ایجاد شده و از دهه ۵۰ سریال رو شروع کردن... و نمی دونم تا داعش قراره ادامه بدن یا نه!