۲۷آبان/۱۸نوامبر
دیروز درحالی که خسته از کار های
کرده و نکرده، این شهر رو زیر و رو
کردم برای پیدا کردن یک مکان برای
به جا آوردن نماز ظهر،
درحالی که کوچه پس کوچه ها رو
گز میکردم
و از این کوچه قشنگ پاییزی رد شدم
که انتهای اون کوچه منتهی به مسجدی
بود که برای اولین بار اونجا سر میزدم.
با ذوق سمت مسجد رفتم.
دیدم درش بسته هست....
رفتم سمت محوطه مسجد...
وقتی اونجا رو دیدم چیزی در درونم
تکون خورد که من قبلا اینجا رو
دیدم!
بعد مکث فهمیدم این مکان رو توی
رویاهام دیده بودم...
حس عجیبی داشت.
پشت در مسجد روی نیمکت نشستم
و شروع به کتاب خووندن کردم و
از آرامش اونجا تغذیه کردم....|🪴🤍✨
پینوشت:
ولی چرا در مسجد رو میبندید اخه!؟
در حالی که فقط یک ساعت از اذان گذشته
بود
خوشحالی اینکه:
جمعه عصرا بری پیاده روی
و سوز قشنگ پاییزی رو بغل
کنی و حتی خوراکی هم با خودت
اورده باشی.^^
بعدم بری مسجد نماز☁️✨🌿