زِنُوبــــــاٰ|𓂆
سال های قبل ماه شعبان توی
اسفند ماه بود...
دقیقا زمانی که با کاروان های
دانشگاه میرفتیم راهیان نور و اهواز.
این صوت برام یادآور طلائیه و شلمچه
هست.
بهش که گوش میدم ناخودآگاه نسیمِ
طلائیه میشینه روی صورتم.
بوی نم بارون و خاک شلمچه میره
وارد شش هام میشه.
خیلی دلم برای اهواز و خرمشهر
تنگ شده...
خیلیییییییییییییی...
قابل وصف نیست...
امروز رفتم سر مزار شهید زرنگی پور...
شنیدن خبر شهادتشون غیر قابل درک بود...
و خدا میدونه چقدر این روز ها برام سخت
و دردناک گذشت...
برای خودشون یه پا آوینی بودند توی کرمان.
مستند ساز و سر کارشون با خاطرات شهدا بود.
منم مدام ایشونو موسسه میدیدم...
بار آخر آذر ماه بود.
و تمام....
تنها شهیدی که منو میشناخت و بهم کمک میکردن وقتی به بن بست میخوردم...
هرچند که آذر ماه قرار بود پرونده این کارمو برای همیشه ببندم چون از توانم خارج بود...
و این کار رو کردم...
و خب...
قبول این شکست برام شیرین بود اما
هیچ وقت این ادم های مهربون رو که به
واسطه این اتفاق باهاشون آشنا شدم
فراموش نمیکنم.
#الحمدلله