از خدا خواسته بودم،
قبل سال و ماه رمضان،
بهم یه خلوتگاه هدیه بده.
تا مرور کنم و مرور شوم.
تا از شلوغی ها بِکَنم و به
سکوت و آرامش برسم.
تا روز هایی که گذشت بر
خودم را مرور کنم.
تا روزهای گذشته بر #ایرانم
را مرور کنم.
تا لحظه ای از این سرعت عجیب
تاریخ درامان باشم و خودم را
سوار ماشینی از زمان، راهی
سفر نور کنم.
و به گذشته چنگ بزنم...
جایی که میعادگاه من برای
ساختن مجدد تکه هایم،
پیدا کردن تکه های مفقود و
بازسازی خودم، روحم، جسمم و
در نهایت تمام من...
امسال به طرز عجیبی به جای
افکار فردی، افکاری جمعی دارم!
حول محور ایران، وطن...
در حالی که از پنجره اتوبوس به
آسمون پر از ستاره نگاه میکنم
و این آهنگ سالار را گوش میدهم،
ایرانم را مرور میکنم.
خداروشکر قراره مکانی را
دیدار کنم که بارها و بارها ایرانم
شکست اما با قوت بچه های سرزمینش
که به الله تکه کرده بودند،
مجدد ایستاد...
زمین خورد و ایستاد...
امشب خودم را در قامت ایران دیدم.
و تکه هایم را در ایران جست و جو کردم.
حوالی نیمه شب/۲۴بهمن۱۴۰۴
حواسم نبود لینک ناشناسم خراب شده/🦦
لینک جدید:
https://abzarek.ir/service-p/msg/2608846
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
اسمش!؟ سِدر. از سال ۹۷ باهاش آشنا شدم... الان دیگه قدش از من رد کرده...
سدرِ عزیزم/
دوستِ هشت ساله ام...
برای بار سوم میام حوض خون.
اما صادقانه هیچ زمانی بیشتر از این بار لمس نکردم اینجا رو.
میپرسید تفاوت اینبار با دفعه های قبلی چیه!؟
راستش در ظاهر هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده اما در درونم بیشتر از هر زمانی التهابِ جنگ و درگیری رو حس میکنم.
تو یکسالی که گذشت کسی نمیتونست پیش بینی کنه که چه خواهد گذشت.
و هنوز هم همینه!
امروز خودم رو کنار بچه های بیمارستان شهید کلانتری و مادرانِ حوض خون تصور کردم.
تصوری که خیلی خیلی نزدیک بود برام.
راوی گفت تاریخ ۴ آذر ۱۳۶۵ بزرگ ترین بمب بارانِ دفاع مقدس بعد از بمب باران های جنگ جهانی اتفاق افتاد در اندیمشک.
یک ساعت و پنجاه و شش دقیقه شهر رو شخم زدند.
میگفت من اون زمان پنج سالم بود.
و اون زمان پدر و مادرم هر کدوم یک الی دو تا از بچه هاشونو به دندون گرفتن و از شهر خارج شدند.
بیرون شهر که رسیدند از هم میپرسیدند حسین رو اوردی!؟
هر دوشون فکر میکردند اون یکی حسین رو برداشته و غافل از اینکه حسین تو گهواره توی خونه جا مونده بود...