برای بار سوم میام حوض خون.
اما صادقانه هیچ زمانی بیشتر از این بار لمس نکردم اینجا رو.
میپرسید تفاوت اینبار با دفعه های قبلی چیه!؟
راستش در ظاهر هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده اما در درونم بیشتر از هر زمانی التهابِ جنگ و درگیری رو حس میکنم.
تو یکسالی که گذشت کسی نمیتونست پیش بینی کنه که چه خواهد گذشت.
و هنوز هم همینه!
امروز خودم رو کنار بچه های بیمارستان شهید کلانتری و مادرانِ حوض خون تصور کردم.
تصوری که خیلی خیلی نزدیک بود برام.
راوی گفت تاریخ ۴ آذر ۱۳۶۵ بزرگ ترین بمب بارانِ دفاع مقدس بعد از بمب باران های جنگ جهانی اتفاق افتاد در اندیمشک.
یک ساعت و پنجاه و شش دقیقه شهر رو شخم زدند.
میگفت من اون زمان پنج سالم بود.
و اون زمان پدر و مادرم هر کدوم یک الی دو تا از بچه هاشونو به دندون گرفتن و از شهر خارج شدند.
بیرون شهر که رسیدند از هم میپرسیدند حسین رو اوردی!؟
هر دوشون فکر میکردند اون یکی حسین رو برداشته و غافل از اینکه حسین تو گهواره توی خونه جا مونده بود...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
برای مدت ها از یه شور ایرانی خوشم اومد...
شما هم گوش بدید>>>🎧✨