زمان:
حجم:
3.4M
خطاب به عزیزترین زندگی ام،
شهیدِ قائد سید علی خامنهای...✨❤️
سال سنگینی بود...
در لا به لای تاریخ زندگی ام،
تاریخ تلخی را شاهد بودم از ایران که مطمئنم
قرار است ثمر بخش باشد...
ورق زدن این تاریخ قرار است برایم پر التهاب باشد...
من امسال روز های عجیبی را شاهد بودم.
روزهایی که گمان میکردم تنها آن ها را در خواب میبینم...
روز هایی که روح من را جوری مستحکم و قوی کرد که هنوز در حاله ای از بُهت و حیرانی ام.
با زینب ۱۴۰۳ خیلی فرق دارم...
به قول مها🌿:
این روزها کارم شده مبارزه...
مبارزه با نفسِ راحت طلبم،
مبارزه با شیطان،
مبارزه با ضعف های روحی و جسمی،
مبارزه با آنچه میخوردم، آنچه میدیدم،
مبارزه با آدم هایی که کم و بیش مانع اند،
مبارزه با فضای سنگین مجازی و پروپاگاندای
رسانه،
مبارزه با تفکرات ضد و نقیض،
مبارزه با اجنه های اجیر شده،
مبارزه با شیطان بزرگ، آمریکا،
مبارزه با صهیونیست....
آه از انسان آخرالزمانی.
انسانی که برای شدن و رسیدن به معبود
و آرامش حقیقی،
چه فراز و فرود هایی که باید ببیند و
بر آن صبر کند و برای نگهداری از گوهر
وجودی اش چه مبارزه ها که نباید بکند.
به قول آقای شهیدم:
گاهی دل از غم مالا مال میشود
اما عزم و اراده باید راسخ بماند و
گام باید محکم برداشته بشود...
غم هایی هست که کوه ها را میشکند
اما انسان مومن را نمیتواند بشکند...
فکر میکردید زمانی برسه هم وطن ها بر سر مزار ما که بیشترین دفاع را از خاکِ وطن کرده بودیم،
برقصند!؟
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
يا قائداً
و مجاهداً
نِل ما إردت فكم تليق بك الحبان
ای رهبر
و مجاهدِ ما
آنچه را که عشق بر آن حاکم است به دست آورید،
و چه بسیار جنگیدن در راه عشق، به شما میآید.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
تا دقایقی دیگر پیام تصویری رهبری خطاب به ملت ایران/📢🩹💔
متعلق به جنگ ۱۲ روزه:)💔
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
زندگی را با قوت ادامه دهید.✨🪐
توصیه رهبر شهیدمون
در جنگ دوازده روزه...
دیشب به زهرا میگفتم،
زهرا من از وقتی حوادث دی
اتفاق افتاد دلم گواهی رنج بزرگی
رو میداد...
مدام تو ذهنم این بود شاید بخاطر
ترسم از جنگ و کشته شدن باشه!
تو راهیان نور مدام دنبال التیام بودم...
به مرضیه که خادم قرارگاه شهید کازرونی
بود میگفتم مرضی دلم داره میترکه...
من از جنگ میترسم!
مطمئنم اینبار آمریکا با حقه جدید میاد
وارد عرصه جنگ میشه...
خب گذشت...
خبر انفجار و اعلام رسمی ترامپ و رژیم
صهیونیست قلبم رو مچاله کرد...
اینجا لحظه اوجِ بیقراری های دلم بود...
تا فردای اون روز که یکشنبه بود....
خبر شهادت محبوبم...
کسی که عاشقش بودم...
متوجه شدم الان دوماه برای چی قلبم
داره با ضربه به قفسه سینه ام میکوبد...
بعد این خبر من...من دیگه از جنگ ترسی
نداشتم...از کشته شدن هم...
چون وعده ی قائده شهیدم در گوشم
هست که پیروز این نبرد ماییم...
اما در صفحه زندگی ام برگه ای از آمال ها
و رویا ها باز شد و اون،
آرزوی زیبا و قشنگ شهادت هست.
قبلا شاید فقط دوست داشتم...
تلاش آنچنانی برام مطرح نبود...
اینکه شهید گونه زیست کنم...
نه آنچنان که انتظار بکشم و برای رسیدن
بهش زحمت بکشم...
اما از لحظه شهادت قائد و محبوب دلم
این رویا برای من رنگ گرفت...
فکر اینکه با شهادت محبوب و عزیز دلم
رو میبینم برق از سرم میبره...
من این روز ها دلتنگم...
خیلی زیاد دلم گواهی بودن خلائی رو در
درون خودش میده...
این خلأ جز با دیدن قائد شهیدم برطرف
نمیشه...
ترو خدا دعا کنید تو این شب عزیز
که مقدر میکنند برای انسان ها....
دعا کنید منِ بی لیاقت هم لایق این
شهد شیرن شهادت شوم...
من حقیقتا دلتنگم...