هدایت شده از بنتِ حیدر
بخشی از نامه استاد علی صفایی حائری
به دخترشان منیره:
حالا تو با اين همه فرياد طلب و زمزمهى انس، و با اين همه آرزو و دعا، چه مىخواهى؟ مىخواهى مثل بزغالهها زندگى كنى؟ مثل گنجشكها بميرى؟ مىخواهى در اين زندگى، مثل سگ ولگرد و بوف كور، با رنجها و كابوسها به ديدار مرگ بروى؟ چهطور مىتوانى شبهاى روشن و روزهاى سازنده نداشته باشى؟ شبهايى كه با خداوند پيوند بزنى و پيمان ببندى؛ و روزهايى كه براى خلق گرفتار و بىخبر، نور و شور و سرور بيافرينى!
تو مىتوانى از همين روزهاى ساكت و شبهاى بلند نوجوانى، براى هدفهاى بلند و كارهاى بزرگ فردايت حساب باز كنى و برنامه بگذارى. بزرگان كه به كارهاى بزرگى دست يافتند، از همين روزهاى خلوت و كارهاى كوچك شروع كردند : )
@bent_heydar1
#روز_دختر
#میلاد_حضرت_معصومه
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی است.
مردان انگار که برای حضور در معرکهی سیاست به دنیا میآیند اما زنان، بر این میدان منت میگذراند که پا در آن مینهند ...
هر جا زنی هست که به خاطر عدالت میجنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.
ما بدون زنانِ خوب، مردان کوچکیم.
- نادر ابراهیمی
هدایت شده از |أَشْکْ|
•
آقای راشد یزدی تعریف میکرد:
که روزی به حضرتآقا گفتم:
شما لذت اولاد درک نکردید!
پرسیدند:
چطور؟!
گفتم:
برای اینکه دختر ندارید.
من که دختر دارم میفهمم
لذت اولاد داشتن را!
ایشان شاید تعجب کردند
از این حرف من!
پنج سال بعد از این حرف،
سال ۶۱ که حضرت آقا
رئیسجمهور شدند،
خداوند یک دختر به ایشان دادند.
بعد که در همان ایام من را دیدند،
گفتند:
راشد! راست میگفتی!
واقعاً من یاد آن حرف تو هستم
که در ایرانشهر گفتی!
واقعاً من تا دختر نداشتم،
لذت اولاد را درک نکرده بودم
حالا شیرینیاش را احساس میکنم!
_کتاب:برتبعید
@ashk128_ir
همیشه نرگس رو یه گوشه میگذارم و یه چیز میدم دستش و خودمم مشغول کتاب خوندن و درس خوندن میشم.
بعد مدتی که بهش نگاه میکردم میدیدم هی داره این جسم کوچولو رو به انواع مختلف وارسی میکنه...
لمس میکنه...
خوب میبینه بالا و پاینش رو....
حتی میکنه تو دهنش که با حس چشاییش اونو بشناسه...
منم گاهی بیخیال کارم میشم و مدت ها بهش نگاه میکنم تا ببینم چکار میکنه...
این فرایند شناخت هم کم کم درونش شعله ور شد..مثلا تو سه_چهار ماهگی که بیناییش به سطح بالا رسیده بود و متوجه شده بود اومده به جهان دیگه ای، چشماش رو هی میچرخوند اینطرف و اونطرف... دوست داشت بغل بشه و خونه رو متر کنه و همه چی رو ببینه...
بعد مدتی دستاش رو پیدا کرد^^💧
وقتی فهمیدم دو تا دست کوچولو داره که ميتونه باهاش کلی کار کنه سر از پا نمیشناخت...
بعد مدتی دوتا پای کوچولوش رو پیدا کرد...🍒
با دستاش اونا رو میگرفت و با دهنش هم سعی میکرد اونا رو مزه کنه🐣
خلاصه دیدن فرایند رشد نی نی ها خیلی قشنگه...
الان دارم بهش یاد میدم با دستاش علاوه بر گرفتن و خوردن چیزی،
ميتونه دست بزنه، ناز کنه کسی رو، سلام کنه، خداحافظی کنه...🙂↔️🥹
اردیبهشت عزیزم شروع شد...🐳🩵
هرچند که ذوقی ندارم براش:)💧
نمیتونم دست خودم نیست...
بعد از ۹ اسفند به قول اقای مطیعی
احساس میکنم دارم بدون قلب زندگی
میکنم...