۲۷ تیرماه/۱۴۰۵
۱۸ ژوئیه/۲۰۲۶
هنوز هم باورم نمیشه...
چه روز هایی گذشت...
داشتم فقط مرور میکردم
صفحههای روز های قبل رو...
دستم ناخودآگاه بین این صفحه ها
گیر کرد.
من حیران و متعجب!
حالا که ارشدم رو دادم گفتم یه
باز نگری کنم و یه دو سه هفته ای
رو به صورت خودآگاه استراحت کنم.
فشار روحی بدی رو تحمل کردم این ایام...
اما مقابل خودم بین این صفحه ها، زینبی
رو دیدم که مقاومت کرد...
حتی با برداشتن قدم های کوچیک و
بی اهمیت خودش رو از منجلاب نیستی
و پوچی نجات داد و هر چند کم و ناچیز
حرکت کرد.
تو روزهایی که بزرگ ترین داغ زندگیش
رو تجربه میکرد.
تو روزهایی که سنگین ترین حوادث
رو پشت سر میگذاشت.
گریه ام گرفت...
به زینبِ قبل این روز ها فکر میکنم...
به جهان قبل از جنگ...
ایرانی که در حال پیشرفت بود رو زمینگیر
کردن...
به انسان های محبوبی که از دست دادم...
انسان هایی که تمام نوجوونی ام رو با شوق
سخن ها و کتاب ها و اخبارشون سر میکردم...
همه رفتن...
من موندم و راه بسیار و بار مسئولیت و رویای
آزادگی آنها...
کوه هایی مثل حاج قاسم و سید حسن نصرالله
و رهبرِ عزیزم.
چه جوانی ای...
چه روزگارانی...
چه دریایی...
چه بالهای شکسته ای...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
بگذار که من تشنهی دریای تو باشم
مجنون تو و دیدهی شیدای تو باشم
بگذار پس از این همه دلتنگی و دوری
چون آینه درحال تماشای تو باشم
:)💔🩹🩸