eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
229 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
522 ویدیو
35 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
عزیزِدل این روز ها/ هنوز جلد دوم رو پیدا نکردم و سخت دلگیرم.... امیدوارم کرمان پیداش کنم.
به یک چهارضلعی مقدس در این سفر رسیدم: صبر تسلیم اعتماد پذیرش که تمام این چهارضلعی مقدس در کلمه رها کردن خلاصه می‌شه.
هدایت شده از معلم روزهای آبی
شرجی که می‌شود، رودخانه‌ی دم در بوی ماهی می‌دهد. بوی ماهی می‌آید توی خانه، می‌پیچد لای پرده‌ها و وسایل، می‌نشیند روی هوای اتاق. چه صیاد باشی، چه نباشی، در خانه‌ات توری برای ماهیگیری هست. اینجا ماهی آن‌قدر به زندگی آدم‌ها نزدیک است که گاهی بویش پیش از خودش وارد خانه می‌شود. امروز از خواب که بلند شدم، سبد داشت تکان می خورد. چیزی خودش را به دیواره‌های سبد می‌زد و می‌خواست از آن خشکی بیرون بیاید. نزدیک‌تر که شدم، ماهی بود. میان ده ماهیِ قد و نیم‌قد، فقط دو تا هنوز زنده بودند. برداشتمشان. تن کوچک و لیزشان توی دستم می‌لرزید. نمی‌دانم چرا همان‌جا اشک توی چشم‌هایم جمع شد. شاید چون ماهی را می‌شناختم؛ نه این ماهی را، آن چیزی را که درون هر ماهی هست و فقط یک چیز می‌خواهد: آب. به داداشم گفتم: «می‌شه دست از این کارهات برداری؟ ماهی‌ها رو نگیر.» گفت: «خدا گفته برای شما روزیِ حلال گذاشتیم توی دریا.» ماهی را هنوز توی دستم گرفته بودم. حرفش را شنیدم، اما به ماهی نگاه کردم. با خودم گفتم شاید اگر کمی صبر کند، شاید اگر چند دقیقه دیگر طاقت بیاورد، راهی پیدا کنم. انگار داشتم با او حرف می‌زدم؛ با همان زبان بی‌زبانی که آدم با موجودی حرف می‌زند که نمی‌تواند جوابش را بدهد. گفتم: «طاقت بیار… شاید برگردونمت.» اما ماهی نمی‌فهمید «شاید» یعنی چه. برای او فقط آب مهم بود. نمی‌شود به ماهی گفت صبور باش، همه‌چیز درست می‌شود. ماهی آب می‌خواهد. دریا می‌خواهد. جایی می‌خواهد که بتواند بی‌آنکه از چیزی بترسد، خودش باشد. ما آدم ها هم..آن‌قدر در خشکیِ زندگی می‌مانیم که یادمان می‌رود روزی شنا می‌کردیم. یادمان می‌رود نفس کشیدن همیشه این‌قدر سخت نبوده. یادمان می‌رود درونمان موجود کوچکی زندگی می‌کند که هنوز خودش را به دیواره‌های سینه‌مان می‌زند و انگار می‌پرسد: «پس دریا کجاست؟» ما هم جوابش را نمی‌دانیم. فقط دست روی سینه می‌گذاریم و ساکت می‌مانیم. گاهی فکر می‌کنیم باید قوی باشیم؛ برای همین ماهی را پنهان می‌کنیم. نمی‌گذاریم کسی بفهمد چیزی درونمان بی‌قرار است. لبخند می‌زنیم، کار می‌کنیم، به آدم‌ها می‌گوییم خوبیم و شب که می‌شود، در تاریکی اتاق، صدای بال‌بال زدن ماهی را می‌شنویم. هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا خسته‌ایم. هیچ‌کس نمی‌بیند که ما تمام روز، یک موجود زنده را در خشکیِ سینه‌مان با خودمان حمل کرده‌ایم. و شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه گاهی نجات دادن، فقط به خواستنِ ما بستگی ندارد. گاهی دریا خیلی دور است.. معلم روزهای آبی نوزدهم مرداد
هدایت شده از •ناٰمیـرا•
زیاد به امیرالمومنین بگید دوستت دارم! همین لفظیِ معمولی! وسطِ روزمره زیاد به امام زمان بگو دوستت دارم! امیرالمومنین به رسول الله گفت، مرحوم علامه مجلسی در جلدِ سی و نهمِ بحارش آورده! فرمود به خدا قسم هیچوقت کسی منِ علی رو ندید جز اینکه از شادمانی به هوا بپره! و بگه یاعلی! دوستت دارم! دائم به امام تون ابرازِ علاقه کنین!
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص‌کنان ساغر شکرانه زدند
هدایت شده از آفتابگردونم 🇮🇷
ز سست عهدی ایام دلشکسته مشو نشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریز شهید سید علی حسینی خامنه‌ای