زِنُوبــــــاٰ|𓂆
این مداحی از زبان حضرت
امالبنین به پسرانشان
و احتمال زیاد به امام حسین ع....:)💔
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
🌙 دنیه... ما بيها بس هم وغدر... دنیه
دنیاست... چیزی جز غم و بیوفایی در آن نیست... دنیا
و از کجا برای این دنیا صبر بیاورم؟... دنیا
دنیا به من ستارههای روزِ روشن را نشان داد... دنیا
🌙 ليلة إوداعك ثواني إبسرعه مرت جانت أسرع من دمعتي
شب وداع تو چند ثانیه بود؛ با چه سرعتی گذشت، انگار از اشک من هم سریعتر بود.
لحظة إفراقك مسافه إبلا نهايه إهوايه أطول من حسرتي
لحظه جدایی تو، مسافتی بیانتهاست؛ بسیار طولانیتر از حسرت من.
و العمر بالفرقه يطول يمته يخلص حته أخلص من غربتي
عمر در فراق طولانی میشود؛ کی تمام میشود تا من هم از این غربت رها شوم؟
🌙 دهري... راواني أنواع الألم... دهري
روزگارم... انواع دردها را به من چشاند... روزگارم
كل لحظه يرميني إبـسهم... دهري
هر لحظه تیری به سوی من پرتاب میکند... روزگارم
و أعرف نهاية هالعمر... دنیه
و من پایان این عمر را میدانم... دنیا
🌙 يبني كل الراح يرجع تدري يوسف رد قميصه للبشاره
پسرم، میدانی هرکه رفت، بازمیگردد؟ یوسف پیراهنش را برای مژده و بشارت بازگرداند.
و أنا كلكم مره ضيعتكم مره وحده ما إجيتوا يالغياره
اما من همه شما را یکباره از دست دادم؛ یکباره رفتید و برنگشتید، ای غیرتمندان من.
يبني وين ألقه قميصك حته أشمه بلكي قلبي تطفه ناره
پسرم، پیراهنت را کجا پیدا کنم تا بویش کنم؟ شاید آتش قلبم خاموش شود.
🌙 وينك... يالتارك إبقلبي رمح... وينك
کجایی؟... ای کسی که نیزهای در قلبم به جا گذاشتی... کجایی؟
لو أنسه يسألني الجرح... وينك
اگر هم بخواهم فراموشت کنم، زخم از من میپرسد: «کجایی؟»
خلتني للموت أنتظر... دنیه
مرا گذاشتی که منتظر مرگ بمانم... دنیا
🌙 تدري أول كلمه أقلك من أشوفك يا حبيبي أحله كلمه
میدانی اولین کلمهای که وقتی ببینمت به تو میگویم، شیرینترین کلمه است؟
تدري آخر حلم عمري الما تحقق وينه نحرك أرد أشمه
میدانی آخرین آرزوی عمرم که هرگز محقق نشد کجاست؟ میخواهم به سویش بروم و بویش کنم.
تدري أجمل كلمه عندي شنهي يبني من صحت لي ها ييمه
میدانی زیباترین کلمه برای من چیست، پسرم؟ وقتی صدایم میزدی: «ها، مادر!»
🌙 يمه... معقوله ما ترجع بعد... يمه
مادر... مگر ممکن است دیگر برنگردی؟... مادر
أم البنين إبلا ولد... يمه
امالبنین بدون پسر... مادر
ذابحني يا سيف الهجر... دنیه
ای شمشیرِ جدایی، مرا از پا درآوردی... دنیا
🌙 يشهد الله ما نسيتك لحظه وحده و إنت دومك إعله بالي
خدا شاهد است که حتی یک لحظه هم تو را فراموش نکردهام؛ تو همیشه در ذهن و دل منی.
من كثر ما بإسمك ألهج صر أشكن إنت يمي مو خيالي
آنقدر نامت را بر زبان میآورم که دیگر شک میکنم نکند واقعاً کنار منی و خیال نیستی.
أنجوي إبنارك و أنادي إقرب إقرب يالعفتني هذا حالي
در آتشت میسوزم و صدایت میزنم: «نزدیک بیا، نزدیک بیا...» ای کسی که مرا تنها گذاشتی؛ این حال من است.
🌙 يبني... أتطشر إجروح و صحت... يبني
پسرم... زخمهایم پاشیده و باز شدهاند و فریاد زدم: «پسرم...»
أبجي و على وجهي طحت... يبني
گریه کردم و از شدت بیتابی، به رو افتادم... پسرم
بعدك و لا واحد يمر... دنیه
بعد از تو دیگر هیچکس از کنارم نمیگذرد... دنیا
🌙 تاكل إبروحي الليالي و أشتكي لك يمه إرجع وينك إنت
شبها روحم را میخورند و من از تو شکایت میکنم، مادر... برگرد، کجایی؟
و أرسم إهمومي إبـطريقك مره أكتب بس تعالوا مره يمته
غمهایم را در مسیرت مینویسم؛ یکبار مینویسم «فقط بیایید»، یکبار «پس کی؟»
يالطريقك بيه يشعر من أسأله ما يجاوب يبجي سكته
ای راهی که او از آن رفت، وقتی از تو میپرسم، جوابم را نمیدهی؛ فقط در سکوت گریه میکند.
🌙 إرجع... يالماخذ إوياك الشمس... إرجع
برگرد... ای کسی که خورشید را هم با خودت بردی... برگرد.
يا باجر و حلم الأمـس... إرجع
ای فردای من و رؤیای دیروزم... برگرد.
مجبوره أقبل أي عذر... دنیه
مجبورم هر عذری را بپذیرم... دنیا
🌙 أنا أدري ما ترد لي بس أحاول ما أصدق فارقتني
میدانم که دیگر به سوی من برنمیگردی، اما تلاش میکنم باور نکنم که از من جدا شدهای.
تالي بن حذلم إجاني و قلت له جاوب إبني وينه عذبتني
آخر سر، ابنحذلم نزد من آمد و به او گفتم: «جوابم را بده؛ پسرم کجاست؟ مرا عذاب دادی.»
ظل يعدد لي إبنيني فكري يمك إنت وحدك حيرتني
او شروع کرد برایم از پسرانم گفتن؛ اما فکر من فقط پیش تو بود، تو تنها کسی بودی که ذهنم را به خود مشغول کرده بودی.
🌙 نوحي... إبنج صريع إبكربله... نوحي
نوحه کن... پسرت در کربلا بر زمین افتاده است... نوحه کن.
مسبیه كل العايله... نوحي
تمام خاندان به اسارت رفتهاند... نوحه کن.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
و الشده زينب باليسر... دنیه
و در این سختی، زینب گویی در آسودگی است... دنیا
🌙 أنتظر زينب تعاود و أمشي ليها لازم أسأل عن أخوها
منتظرم زینب برگردد؛ باید نزد او بروم و درباره برادرش بپرسم.
عن قمر هاشم سؤالي و الكفلها يبقه ساكت من سبوها
از ماه بنیهاشم میپرسم؛ از عباس، که از وقتی او را به شهادت رساندند، دیگر ساکت مانده است.
إبني بس غيره و حميه وش يصبره يمه زينب سلبوها
پسرم، جز غیرت و حمایت چه چیزی برایش باقی مانده بود؟ مادر، زینب را از او ربودند.
🌙 إختك... قلت له أمانه إبرقبتك... إختك
«خواهرت...» به او گفتم: «امانتِ خواهرت بر گردن توست... خواهرت.»
قلبي يقلي عذرتك... إختك
قلبم به من میگوید: «حق داشتی...» خواهرت...
عند إعتاب إشكثر... دنیه
اما در آستانهی این همه داغ و مصیبت، چه بسیار... دنیا.
این ویدیو رو مها توی کانالش
گذاشته بود و حقیقتا پر از شعف
و پروانه شدم...^^🌿🦋
محبوب من!
چقدر حیف بودی...
چقدر ما نالایق امتی برای امامی
چون تو بودیم...
هرچقدر از فراقت گریه کنم کمه!
"أدعو الله أن يلين لك الوجود، أن تثمر جميع محاولاتك، أن تستطعم حلاوة العوض، وأن تتزاحم عليك الأفراح، وتتوالى عليك الضحكات، أن تمشي كما عهدتك شامخًا مهما عاثت بك الظروف، وأن يسكن الرضا في قلبك، وتمتد في روحك المسرة وتألفها كل العُمر"
🌿 «از خدا میخواهم که هستی را برایت نرم و هموار کند؛
تمام تلاشهایت به ثمر بنشیند،
شیرینیِ تلاش هایت را بچشی،
و شادیها یکی پس از دیگری به سویت هجوم بیاورند و خندههایت پیدرپی شوند.
از خدا میخواهم همانگونه که تو را شناختهام، سربلند و استوار قدم برداری؛
هرچقدر هم روزگار بر تو سخت بگیرد.
رضایت در قلبت ساکن شود،
و شادمانی در روحت ریشه بدواند
و تمام عمر با آن مأنوس باشی.» 🌱