این روز ها زیاد فکر میکنم درباره اتفاقات زندگیم و حکمت خدا. درباره رویای عزیزم و اهداف و مسیر پیش رو. به جوانیام و اینکه تمام تلاشم را کنم که الکی تمام نشود و من را در خودش حل و نابود نسازد. به زیبایی های مسیرم و سختی ها وپیچ وخم های جاده. در کل میخواهم بگویم به شما که توی مسیر هیچ چیز بهتر و کاربردی تر از نقشه راه نیست. یادتون نرود که همراه خودتان بردارید، تا به هر سو کشیده نشوید و تا از هر راهی سر در نیاورید.
#رویا
#نقش
سلام بر قدم هایت، زمانی که به سوی من رهسپار است...
شال از چهره چون قمرت بردار....
سلام بر چشمانم، که از شوق نگارهی رُخت نور میشود از سرور...
به کنعانیان برسانید،
من آنگاه که تو بینم، شفای چشمان خود را گرفتهام...
و به او گویید: پیراهن علاج منِ سوخته جان نیست!
کار من از یغوب وخیم تر است.
منِ محجوبِ دنیا جز روی تو، شفا نیست.
وليس لنا في الحنين يد
وفي البعد كان لنا ألف يد !
سلام عليك ، افتقدتك جدا
وعلي السلام فيما افتقد ...
ما در دلتنگی دستی نداشتیم
و در فاصله ای که داشتیم،
هزار دست داشتیم !
سلام بر تو که حقیقتا دلتنگ توام
و سلام بر من برای آنکه دلتنگم...
•💔•
محمود درویش/
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
•آرامش محض•
كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ.
و شیطان هم از پروردگارش ترسید و خوف کرد و اما اشرف مخلوقاتی که هم ظَلوم هست و هم جَهول و هم بی ادب!!
فکر کردیم کی هستیم در مقابل الله!؟
یاد فراز های مناجات امیرالمومنین:
مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل ....
قربون امام علی بشوم که این همه متواضع و باادب نسبت به خالق خودش رفتار میکند.
*همیشه وقتی که حشر می خونم به خودم میگم حتی شیطان هم ترسید...
ای بیچاره...
امروز ساعت سه و ربع رسیدم ایستگاه خط واحد.
خط ساعت چهار حرکت میکرد.
تصمیم گرفتم بروم روی پل عابر. جایی که هیچ کس نباشه. رفتم، با دلی گرفته، گریه کردم، با صدای بلند...
ریع ساعت بعد رفتم ایستگاه. اونجا به یک پسر بچه هشت، نه ساله مواجه شدم. با لباس رنگ و رو رفته و کفشهایی که تُکشون داشت بهت میخندید!
کولهام و هندزفری و گوشیم را انداختم روی صندلی کناری. از چهرهام معلوم بود که دارم منفجر میشوم از غم. پسرک یک دفعه زد زیر آواز. زمزمه میکرد و میخواند. سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا اشکی از چشمم نچکد. ولی تمامم بغض بود. تمامم...
آواز پسر تمام شد و رفت.......
منم رفتم سوار خط شدم.............
دانشگاه؟!
تاحالا تا ساعت هفت کلاس نداشتی...🙄💔
توصیه میکنم مدرسه رو دوست داشته باشید...
تا میتونید کتاب بخونید و آدم های فرزانه ای بشید...
دانشگاهی که شدم خیلی کم پیش بیاد فرصت کتاب خواندن داشته باشم...
از این بابت خیلی، خیلی ناراحتم...
بچه ها ایده ای، فکری ندارید؟؟
*تازه من ساعت هشت و نیم رسیدم خونه...
این عکس ساعت هشت و نیم روز سه شنبه دوم اسفند ماه گرفته شده...