زِنُوبــــــاٰ|𓂆
•آرامش محض•
كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ.
و شیطان هم از پروردگارش ترسید و خوف کرد و اما اشرف مخلوقاتی که هم ظَلوم هست و هم جَهول و هم بی ادب!!
فکر کردیم کی هستیم در مقابل الله!؟
یاد فراز های مناجات امیرالمومنین:
مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل ....
قربون امام علی بشوم که این همه متواضع و باادب نسبت به خالق خودش رفتار میکند.
*همیشه وقتی که حشر می خونم به خودم میگم حتی شیطان هم ترسید...
ای بیچاره...
امروز ساعت سه و ربع رسیدم ایستگاه خط واحد.
خط ساعت چهار حرکت میکرد.
تصمیم گرفتم بروم روی پل عابر. جایی که هیچ کس نباشه. رفتم، با دلی گرفته، گریه کردم، با صدای بلند...
ریع ساعت بعد رفتم ایستگاه. اونجا به یک پسر بچه هشت، نه ساله مواجه شدم. با لباس رنگ و رو رفته و کفشهایی که تُکشون داشت بهت میخندید!
کولهام و هندزفری و گوشیم را انداختم روی صندلی کناری. از چهرهام معلوم بود که دارم منفجر میشوم از غم. پسرک یک دفعه زد زیر آواز. زمزمه میکرد و میخواند. سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا اشکی از چشمم نچکد. ولی تمامم بغض بود. تمامم...
آواز پسر تمام شد و رفت.......
منم رفتم سوار خط شدم.............
دانشگاه؟!
تاحالا تا ساعت هفت کلاس نداشتی...🙄💔
توصیه میکنم مدرسه رو دوست داشته باشید...
تا میتونید کتاب بخونید و آدم های فرزانه ای بشید...
دانشگاهی که شدم خیلی کم پیش بیاد فرصت کتاب خواندن داشته باشم...
از این بابت خیلی، خیلی ناراحتم...
بچه ها ایده ای، فکری ندارید؟؟
*تازه من ساعت هشت و نیم رسیدم خونه...
این عکس ساعت هشت و نیم روز سه شنبه دوم اسفند ماه گرفته شده...
من الان به این پیبردم که عمیقا دلم برای بهار و تابستون تنگ شده...
فصل خزون و برف ریزون هی ذکر لبم این بود که خدایا نگیر از ما این زیبایی ها رو...
اما دل کنده شدم از زمستون و خوبی هاش. الان فقط نسیم بهاری و شکوفه و ارکست پرنده ها و آفتابِ دم صبحش رو میخواد.
شربت خنک و کولر و کیک یخچالی و بستنی سنتی دههمون و....
میوه هندونه و گیلاس و توت و.....
بهارِ عزیزم منتظرتم....
برگشت بهم گفت اگر احساسات درونت نماند و مرداب نشود یعنی بُردی!
مثل مولا حسین باش، غم ودیعه پروردگارت را ببوس و در آغوش گیر، اگر شد بر دامن زینب کبری میگریست اما در مقابل بدخواه و کافر و زندیق، هیهات!
غم را که پذیرا شدی با آن مدارا کن و از قلبت عبورش ده. نگذار در تو بماند و بگندد و تورا از حرکت باز دارد. نگذار تو را فرسوده و نالان و خسته کند.
مثل مولا حسین...
لشکر یزید که پر از علامت سوال که با این همه غم چرا حسین سر پا و ایستاده و مقاوم است...
تنها جوابش غم و اندوه تنها در مقابل پروردگار جایز به گفتن بود. ، و در غیر این صورت سکوت را برگزید و به حرکت و تلاشت در راستای اهدافش ، ادامه داد...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
برگشت بهم گفت اگر احساسات درونت نماند و مرداب نشود یعنی بُردی! مثل مولا حسین باش، غم ودیعه پروردگارت
همین درس از مولا حسین برای تمام لحظاتمان بس!
عیدتون مبارک...
•🪐💫•