وقتی اون نور خوشگله افتاده بود تو اتاقم و باد خنک میاومد و پنجرهام باز بود و باید کتاب میخوندم، داشتم درس میخوندم و الان کی جوابگو هست که دیگه اون شوق وسوسهانگیز زیرپوستی برای جلد آخر کتابام رو احساس نمیکنم؟ :((
ستاره؛
درود خدا بر گریسون گریسولد.
و تو اونقدر کتابباز نیستی که بدونی من چی دارم میگم.
من میگم آدما به یه ورم، ولی هیچ قدرت جادوییای ندارم که از استرسی که بهم میدن فرار کنم.