آغوشش و بوی عشقی که فقط من احساسش میکردم، همیشه باعث میشد لبخندی بزنم که فکم درد بگیره. اما حالا من کجام؟ درحال دوری از اون آغوش. چون دیگه از گریه و فکرهای واهی راجعبهش خسته شده بودم، طفلکی من.
خواب دیدم مشاور مدرسهمون اومده بالا سرم میگه تو از چاقو استفاده میکنی؟ اگه آره برای چی؟
(برای قتلعام دانشآموزا دیگه، پس واسه چ-؟)
خانممون میخواست میکروفون یکی از بچهها رو باز کنه، دختره پیام داد همه خوابن نمیتونم.
خانوممون هم با یه لحن نگران برگشت گفت همه خوابن؟ تو نمیخواد بخونی. 🤣🤣🤣🤣🤣🤣