رنگ دلم شبیه لباسم سیاه شد
امّا به لطف تو دل من قرص ماه شد
نام تو را شنیدم و اشکم روانه شد
گونه برای اشک چو ساحل پناه شد
لبخند گرم بر روی لب های لاله بود
مشک تو را که دید لبش غرق آه شد
مهمان نوازی ات همه را مات کرده است
تیر و عمود و نیزه به حرفم گواه شد
آغوش چشم های تو باز است بهر تیر
این صحنه را که دید کمان، رو به شاه شد
فرق و عمود و مشک و علم، ذکر العطش
بعد از شما حریم خدا بیپناه شد
✍ابوالفضل ترابی
#اردکان_شعر
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
این اشک، رهایت از دل خاک کند
بالت بدهد راهی افلاک کند
تو اشک غم حسین را پاک نکن
بگذار که این اشک، تو را پاک کند!
✍ اثر وحید کمالی اردکانی
#اردکان_خط
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
⚫️ روایتی هیئت کودکان عاشورایی مسجد امام سجاد «ع» ،محرم ۱۴۰۵ در اردکان
عکاس و راوی:
نگار مستوفی
#عکاسی_محرم
#روایت_محرم
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
تا انتهای افق
✅ از بازارنو تا میدان توت؛ قصه یک عمر نوکری! (گفتگو با علی مظلوم اردکانی؛ پیرغلام امام حسین ع) 👇👇👇
✅ از بازارنو تا میدان توت؛ قصه یک عمر نوکری!
(گفتگو با علی مظلوم اردکانی؛ پیرغلام امام حسین ع)
🔰این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست!
در حال و هوای محرم به سراغ یکی از پیرغلامان حضرت اباعبدالله(ع) رفتم؛ مردی که سالها با نام امام حسین(ع) زندگی کرده و نفس کشیده است.
از همان پشت تلفن میشد خستگی را در صدایش شنید. نفسهایی که به سختی بالا میآمد و سینهای که خسخس میکرد. با یکی دو تماس، نشانی خانهاش را پیدا کردم. پیرمردی که بسیاری از مردم اردکان صدای تعزیهخوانیاش را به یاد دارند اما چند سالی است خانهنشین شده است.
علی مظلوم اردکانی.
وقتی از او پرسیدم که آیا تاکنون کسی برای ثبت خاطرات و زندگیاش به سراغش آمده است، گفت:
«نه والله. فقط آقای پیری گاهی میآمد و احوالی میپرسید.»
هنوز گفتوگو آغاز نشده بود که این بیت را زمزمه کرد:
«این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...»
همین یک بیت، حال و هوای تمام زندگی او را روایت میکرد.
🔰۳۵ سال خادمی در مسجد زینالدین
حاج علی از سالهای طولانی خدمت خود در مسجد زینالدین گفت:
«سی و پنج سال خادم مسجد زینالدین بودم. مسجد برای من مثل خانه خودم بود.»
او از خادمان قدیمی مسجد نیز یاد کرد و گفت:
«قبل از من مرحوم علی معصومی خادم مسجد بود و قبل از او هم محمد نیک.»
در حرفهایش میشد دلبستگی عمیق او به مسجد و خدمت بیمنت به مردم را احساس کرد.
🔰شاگرد مکتب قرآن
مسیر زندگی او از مکتبخانه آغاز شده بود.
«پیش ملاعباس ابومحمدی رفتم. مکتب داشت و قرآن آموزش میداد.»
اعتماد استاد به شاگرد جوانش آنقدر زیاد بود که آموزش برخی شاگردان را به او سپرده بود.
«ملا برایم نوحه مینوشت. هنوز هم دستخطهایش را نگه داشتهام.»
آن دستخطها امروز برای او فقط چند برگ کاغذ نیست؛ بخشی از خاطرات یک عمر ارادت است.
🔰از نوحهخوانی تا شبیهخوانی
اولین نوحهها را در میدان بازارنو خواند.
«اصغر کمالی که پدرش خادم میدان بازارنو بود، شبیهخوانی را راه انداخت. کمکم همه جا میخواندیم.»
بعدها به یکی از چهرههای شناختهشده تعزیه در استان تبدیل شد.
«حاج غلامحسین شبیهخوان هم با ما همراه شد. من سی و پنج سال در میدان توت شبیه خواندم.»
سی و پنج سال حضور مستمر در تعزیه، سرمایهای نیست که به سادگی به دست آمده باشد.
🔰علی زینب، علی سرکار، علی مظلوم
در طول زندگی، مردم او را با نامهای مختلفی صدا زدهاند.
«بعضیها میگویند علی زینب، چون در تعزیه نقش حضرت زینب(س) را اجرا میکردم. بعضیها میگویند علی سرکار، چون شغلم سرکاری قالی بود. بعضیها هم مرا به نام علی مظلوم میشناسند.»
هر کدام از این نامها، بخشی از هویت و خاطرات او را در خود دارد.
🔰روزهای اجرای تعزیه
وقتی وارد دنیای شبیهخوانی شد، پایش به فضاهای مختلف باز شد.
«شعرهای تعزیه را از میبد میگرفتیم. یک گروه بودیم و در خانهها و مجالس اجرا میکردیم.»
او از سفرهای متعدد خود نیز یاد کرد:
«محمد قاضی ما را به مشهد میبرد و آنجا هم اجرا داشتیم.»
روزهایی که با عشق اهلبیت(ع) طی شد و خاطراتش هنوز در ذهن او زنده است.
🔰من برای امام خواندم!
از او درباره دستمزد تعزیهخوانی پرسیدم.
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
«این همه سال خواندم اما حتی یک بار هم نگفتم چقدر بدهید.»
بعد خاطرهای را تعریف کرد:
«یک بار نقش امام را داشتم. بعد از اجرا پول زیادی جمع شد. گفتند بخشی از این پول برای توست. قبول نکردم. گفتم من برای امام حسین(ع) خواندهام؛ خودش مزد مرا میدهد.»
این جمله را با چنان اطمینانی گفت که انگار تمام عمرش را با همین باور زندگی کرده است.
🔰برکت نوکری اهلبیت(ع)
نگاهش به تابلویی روی طاقچه افتاد.
گفت:
«پشت این تابلو لوح تقدیری است که به من دادهاند؛ من هر چه دارم از امام حسین(ع) دارم.»
او بارها در طول گفتوگو از برکت نوکری اهلبیت(ع) سخن گفت و معتقد بود تمام خیر و برکت زندگیاش از همین مسیر نصیبش شده است.
🔰خوابی که زندگیاش را عوض کرد!
یکی از تأثیرگذارترین بخشهای گفتوگو، خاطره بیماری دوران کودکی او بود.
تعریف کرد که بر اثر کتک خوردنی در دوران کودکی به شدت آسیب دیده و مدتها بستری بوده است. هزینههای زیادی برای درمانش صرف شده بود اما نتیجهای حاصل نمیشد.
«یک روز در خلوت خودم با امام حسین(ع) حرف زدم. گفتم اگر میخواهی نوکرت باشم، شفایم بده؛ اگر هم نه، دیگر مرا با خودت ببر.»
آن شب خواب عجیبی دید.
«دیدم امام حسین(ع) در اتاقی هستند و درِ اتاق باز است. سه نفر هم آنجا بودند. گفتند بیا داخل. خجالت میکشیدم. بعد حضرت عباس(ع) با هیبتی عظیم وارد شدند. از مشک خود آب ریختند و به آن سه نفر تعارف کردند اما نخوردند. وقتی به من رسیدند گفتند: تو تشنهای، بگیر و بخور. صبح مرا نزد پزشک بردند. دکتر بعد از معاینه گفت این مریض دیگر مشکلی ندارد.»
هنگام بیان این خاطره، اشک مجال ادامه سخن را از او گرفت.
@ofoghkca