افُقْ ...
از وقتی خبر را شنیدهام، دنبال دلیل میگردم که بغضم بترکد و اشکم جاری شود. اما مدام فقط بغض، راه گلویم را میبندد و بعد قورت داده میشود و قطره اشکی هم حتی نمیآید و بعد هم میروم توی بُهت و سکوت! عکس و فیلمها پشت سر هم منتشر میشوند. دنیای انفجار اطلاعات است و محتوا پشت محتوا تولید میشود. اما یک فیلم متوقفم میکند. تیترش را این طور زدهاند: «حال و هوای ضاحیه جنوبی بیروت پس اعلام شهادت حسن نصرالله»
قبل از اینکه فیلم باز شود، تصوراتم را مرور میکنم. لبنان/ الآن/ بعد از شهادت سید/ حال و هوای ضاحیه/ ضاحیه که از دیشب، جراحات زیادی برداشته!/ ضاحیه که از دیشب، جوانان زیادی را از دست داده!/ ضاحیه که...
بعد میروم توی خاطرات قبلتر و تمام سکانسهایی که مردم لبنان وقتی میخواستند دعا کنند، قبل از حاجت خودشان، اول برای سید دعا میکردند را یادم میآید. بعد هم صدای آن خانمی توی ذهنم پلی میشود که محکم میگفت: سید حسن، هرچه که به سر ما آمد، ناراحت نشو! مهم این است که تو خوب باشی! سه فرزندم، همسرم، خانوادهام، تمام داراییمان فدای تو!
و فکر میکنم به آن مردم و این خبر! لبنان/ الآن/ بعد از شهادت سید/ حال و هوای ضاحیه/ ضاحیه که از دیشب، جراحات زیادی برداشته!/ ضاحیه که از دیشب، جوانان زیادی را از دست داده!/ ضاحیه که...
فیلم را باز میکنم، دسته عزاداری، دارد حرکت میکند. اول صدای دسته عزاداری است. یک صدای ریزِ گریه هم میآید، گمانم این است که از دورتر است. میگذرد؛ صدای گریه واضحتر میشود. صدای گریه، منقطع است؛ بریده بریده است؛ انگاری بغض قورت داده شدها یکهو میترکد و اشک میشود. بریده بریده میشود. جاری میشود. تصویرش را نمیبینم. اما میتوانم چشمهای قرمزش را تصور کنم. میتوانم دل شکستهاش را تصور کنم. میتوانم اشکهایش را ببینم. میتوانم توی صدایشان بخوانم که: الان انکسرت ظهری...
و تو خود روضهخوانی و میفهمی کنایهام را!
که ما داغ چند عزیز و فرمانده و سید را دیدهایم و حالمان این است. و یک روزی، یک آقایی، از صبح تا ظهر، داغ حبیبش را دید، داغ زهیرش را دید، داغ جونش را دید، داغ علی اکبرش را دید، داغ قاسمش را دید، داغ عباسش را دید. و مقتل نوشته بود الان انکسرت ظهری...
صدای گریههای بریده بریده آن فیلم، بغضم را ترکاند. درامترین سکانس این شهادت برای من اینجا بود. «حال و هوای ضاحیه جنوبی بیروت پس اعلام شهادت حسن نصرالله»
ضاحیه که از دیشب، تعداد شهدایش بیشتر شده و زخمهایش عمیقتر... اما اینبار هم، همهی غمها خلاصه میشود در غمِ او! و کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا! این بار هم همهی غمها خلاصه میشود در غمِ او! ان کنت باکیا لشیء؛ فابک للحسین...!
أین عمار؛ أین ذوشهادتین.
رفقا باید زودتر بپذیریم که این روزها کسی نیست که جمع و جورمان کند و دلداری بدهد و نازمان را بکشد. یعنی اصلا فرصتش نیست. راستش این بار مثل دفعات قبل نیست. که با چند استوری و عکس و نهایتا تجمعهای مقطعی و کوچک شبانه بتوان از بحران عبور کرد. اینبار بحران نیامده که عبور کند؛ آمده که بماند؛ تا وقتی که یکی از طرفین دچار «مرگ» شود و دیگری «زندگی» را ادامه دهد. پس نمیشود و نباید که سطح کنشگری ما در سطح حوادث سابق باشد. نمیشود که مثل دیروز اقدام کرد. نمیشود که واکنش در سطح حزنقلبی گروه اندکی از مومنین و حزباللهیها باقی بماند. باید کلونیها و جزایر محصور مذهبی را شکست و متن جامعه را مدیریت کرد. باید تمام فضای جامعه را متاثر کرد. تمام لایههای مردمی جامعه را درگیر کرد. فضای کلی جامعه باید قانع شود که درست در وسط جنگ ایستاده و بر کرانه امن و آرام جهان ننشسته. امروز تهران، سوای از ضاحیه نیست. همه درگیر نبردیم. پس همه باید این را باور کنیم و آرایش مناسب بگیریم. بدون پشتوانه مردمی مستحکم و مطالبه ملی سیلآسا، پاسخ و تقابل حاکمیت و نیروهای مسلح به صهیونیسم هم سختتر و بلکه ناممکن است.
با امر شرعی اخیر حضرت رهبر هم که تکلیف نبرد را بر عهده تمام مرد و زنهای مسلمان نهادند، حجت تمام شده. هرکه هر ایده و توانی دارد باید وسط بگذارد. از مشکیپوشیدن در ایام عزای عمومی تا توزیع گسترده تصاویر سید. از شابلون رنگکردن روی دیوارهای شهر و ماشینها تا طراحی و اجرای بردهای زیبای دانشگاهها و نشریهها و بروشورهای دانشجویی. از ارتباط گرفتن با دانشجوهای سراسر منطقه و جهان و اقدامات هماهنگ، تا مطالبه پیامکی گسترده از نمایندگان مجلس. مراسمهای عزا، هیئتهای خانگی، گفتگوهای جمعی، استدلال و اقناع فکری، تولید محتوای متنی و تصویری. ورود به تایملاین جهان اسلام و غرب. هرچه که میتوانیم و در توان داریم را باید به میدان بیاوریم. والله کوتاهیهای امروز، منجر به پشیمانیهای بزرگ فردا خواهد شد. دست روی زانو بگذاریم و شروع کنیم. بإذن الله و بإذن امیرالمؤمنین.
«مهدی مولایی»
برخیر و باز انگشت اشارهات را بلند کن سید.
برخیر و بگو بین ما و بین شما، میدان و شبها و روزها باقی است. برخیز و در مقابل دوربینها ظاهر شو و بگو « تلآویو را نگاه کنید؛ موشکها درحال فرود بر سر صهیونهاست». برخیز سید. برخیز و آتشباران شیعه بر فرق سر یهود را تماشا کن و باز بهلهجه فصیح فریاد کن که «نحن شیعة علیبنابیطالب». قسم به قدس، قسم به گودی قتلگاه تو در ضاحیه و قسم به خونِ هنوز گرم و تازهات، که از سرهاشان کوه میسازیم و از شهرهاشان خرابه؛ و خونخواه تو میشویم باز. امشب در گوش جهان بگویید که خون عاشقان سید جوشیده و جز به ریختن خون قاتلانش آرام نخواهد گرفت. قطعا سننتصر.
«مهدی مولایی»