سکانس سه/ زیلوهای آبی معروف
به نیمه راه رسیدیم.
هیچ چیز این سفر مشخص نیست...
همهاش را بستهایم به اینکه چه پیش میآید....
مثل ظهر که پایمان یهویی به یک مسجد وسط راه باز شد...
چه دیدم؟ همین که توی تصویر هست...
همان زیلوهای آبی معروف...
همه چیز ما را یاد تو میاندازد...
فرشهای حسینیه شما، در دل تهران، با فرشهای این مسجد وسط کویر، یکی بود...
آخ که این زیلوهای آبی حسینیه هم بیشترشان سوخته است...
آخ...
هنوز برای این سفر روضه هایم زیاد است... هنوز زود است زبانم به روضه باز شود...
سکانس چهار/ به عشق تو...
از صبح که توی جادهام، کلی موکب دیدهام...
روستاییها و شهریها به عشقت، جاده را شلوغ کردند...
جاده را برای زائرانت آماده کردهاند...
نکند زائرانت، خسته شوند؛ نکند گرمازده شوند؛ نکند جاده خستهشان کند؛ نکند...
پیرمردها با جان و دل زائرانت را بدرقه میکنند... جوانها با همه نفسشان، موکبها را آماده کردهاند....
چقدر جاده بوی اربعین را میدهد...
چقدر همین یک جمله هم روضه است....
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
من نمیگویم که کاش امشب مرا با تو دفن میکردند. من میگویم کاش مرا جای تو در آن قبر میگذاشتند و تو باز به بیترهبری بازمیگشتی.