سبد و داشتههای
مامان و خاله اتوبوس...
الحق که فاطمه خیلییی مامان بود.
واقعا دلم براش تنگ میشه!
#راهیِ_نور ؛ #دفترچه ؛ #قاب
📍میشداغ؛
عجیب بود. عجیییب!
وقتی گرمای آتیش رو روی صورتت حس میکردی...
از میشداغ نمیتونم زیاد بنویسم!
ولی اون لحظات عجیب تو ذهنم مونده...
خدایا!
ما خیلی بدبختیم.
خودت آدممون کن...!
#راهیِ_نور ؛ #دفترچه ؛ #قاب
صبح شد و
بانگ الرحیل برخاست و
قافله عشق
عازم سفر تاریخ شد...
راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد،
راه تاریخ است و
آن بانگ الرحیل هر صبح در همهجا برمیخیزد؛
و اگر نه،
این راحلان قافلهی عشق،
بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال
به کدام دعوت است که لبیک گفتهاند؟!
الرحیل! الرحیل...!🌱
#آقا_مرتضی
#راهیِ_نور ؛ #دفترچه ؛ #قاب
جلسه بالا گرفت؛
حسن ایستاد.
دستهایش را بلند کرد:
خدایا!
به حرمت این بسیجیها که خونشان اینجا ریخته شده،
خودت کمکمان کن!
خدایا!
امام و شهدا منتظرند؛
خدایا هرچه در چنته داشتیم، رو کردیم؛
هرچه بلد بودیم، به میدان عمل آوردیم.
خدایا دیگر کاری از ما بر نمیآید...!
خدایا...!
اگر در گوشهای از ذهنمان این بوده
که این پیروزیها مال ماست؛
این را هم امشب دور میاندازیم.
خدایا! خدایا! خدایا!
به ارادهی تو از فردا به شناسایی میرویم!
📍فکه؛ یادمان شهید حسن باقری
#راهیِ_نور ؛ #دفترچه ؛ #قاب ؛ #پنآه