eitaa logo
افُقْ ...
122 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
187 ویدیو
11 فایل
/کرانه/چشم‌انداز/دورنما/ افُقْ؛ راهنمایِ گمشد‌ه‌های زمین واسه پیدا کردن مسیرِ آسمون ...! - روزمرگی‌هامو میزارم اینجا - حرفی، صحبتی، نقدی: @CHERICKY313
مشاهده در ایتا
دانلود
¹/5 من همیشه دیر رسیده‌ام. حتی دیر متولد شده‌ام. آنقدر دیر که نه امام را دیده‌ام، نه صبح ۱۴ خرداد و داغِ سنگین خبر را شنیده‌ام؛ نه جنگ دیده‌ام و در شادی و ناراحتی‌اش سهیم بوده‌ام؛ نه روزهای انقلاب را دیده‌ام و نه آن روزها را زیسته‌ام و توی مسجد محله‌مان دویده‌ام برای گرفتن اعلامیه و پخش شبانه‌اش. من حتی ۸۸ و تاب و تبش را هم نفهمیده‌ام. من همیشه دیر رسیده‌ام... حتی آن روز سردِ دی را هم درست نفهمیده‌ام. مگر بچه کلاس نهمی چه می‌فهمد و چه درک می‌کند؟ من همیشه دیر رسیده‌ام! چون حتی روز انفجار گلزار هم آنجا نبودم و نفهمیدم چه شد! دیر رسیدم و هنوز که هنوز است؛ بار روایت آن‌ روزها روی دوشم سنگینی می‌کند که ننوشته‌‌ام. می‌پرسی این بار چه؟ باز هم دیر رسیده‌ای؟ راستش را بخواهی، نمی‌دانم... هنوز در بُهت‌ش هستم. هنوز وقتی چشمم می‌خورد به عکسش و لبخندش، باور نمی‌کنم که دیگر نیست! که دیگر از قاب اخبار نمی‌بینمش! که از صبح منتظر یک فرصت و خلوت هستم که بلکه بغضم بترکد، اما نیست! نشد! تازه نشسته‌ام. تازه تنها شده‌ام. اما در همین تنهایی هم کلی کار نکرده دارم انگار... جمله آقا مدام توی ذهنم پلی می‌شود که: رئیسی عزیز خستگی نمی‌شناخت! شاید همین است که از صبح وقت نکرده‌ام دست به قلم شوم، شاید همین است که نگذاشته لحظه‌ای تنها شوم، شاید همین است که نگذاشته از زیر کار در بروم! شاید همین است که هنوز نمی‌فهمم باز هم دیر رسیده‌ام یا نه؟ اما این بار نمی‌خواهم دیر برسم! پس دست به قلم می‌شوم، شاید این بار به موقع برسم...
²/5 (من یک ایرانی‌ام!) رفقایم می‌دانند، من عاشقِ تاریخ خواندن و دیدن و شنیدن هستم! تاریخ را زیاد ورق زده‌ام. رستم را خوانده‌ام و توی بیت‌های شاهنامه تصورش کرده‌ام. ستارخان و باقرخان خوانده‌ام و روزهای زیست‌شان را توی ذهنم فیلم کرده‌ام و چندین بار برای خودم پخش کرده‌ام. پای تاریخ معاصر که وسط می‌آید بیشتر رگ گردنم‌ باد می‌کند. که بیشتر آن را چشیده‌ام. من بهشتی خوانده‌ام و پای مستند یک ملت زار زده‌ام. توی لحظه‌ی بغض امام که می‌گوید: «بهشتی یک ملت بود.» جامانده‌ام. توی روزهای مرگ بر بهشتی گفتن‌ها، کنار همان آدم‌ها ایستاده‌ام و دلم گرفته است از این همه نامردی. صدای انفجار دفتر حزب را شنیده‌ام و قلبم ترکیده است با این روایت که گفت: «بهشتی لحظات آخر گفته است: برادرها، من بوی بهشت را احساس می‌کنم.» من تشییع او را تصور کرده‌ام و دیده‌ام مردمی را که با دست لرزان و سر پایین آمده‌اند تا از شهید‌شان عذرخواهی کنند. من ۸ شهریور را دیده‌ام که بغض ملتی ترکیده است که آن‌ روزها داغ فراوان دیده و با آمدن رجایی دلش قرص‌تر شده که درست می‌شود این روزها و هنوز ۲۸ روز نگذشته باز دلشان لرزیده! گفته بودم قبل‌تر که من همیشه دیر رسیده‌ام. که همیشه قصه‌ها را از کتاب تاریخ ورق زده‌ام و خوانده‌ام. اما حالا، آن نقطه‌ای ایستاده‌ام که می‌گوید: تاریخ تکرار میشود. روزهای انقلاب، تکرار شده است در تمامِ مدرسه‌انقلاب‌هایی که با بچه‌ها کف مدرسه زده‌ایم. سربند بستن‌ها و پخش شدن نوای ای‌لشکر‌صاحب‌زمان‌آماده‌باشِ روزهای جنگ، تکرار شده است در اخبار غزه و شادی آن شب وعده صادق. شهید آوردن‌ها و حجله زدن‌های تاریخ، تکرار شده است در انفجار آن روز کرمان. روزهای فتنه ۸۸، تکرار شده است در آن روزهای هزار و چهارصد و یک. سیاه شدن زمین از آدم‌هایی که آمده بودند تا امامشان را بدرقه کنند، تکرار شده است در سیاه شدن کوه‌های صاحب‌الزمان کرمان از غلغله‌ی آدم‌ها بعد از ۱۳ دی! نگوییم دیگر که تاریخ تکرار می‌شود در شب و روز نداشتن آدم‌ حسابی‌های این خاک و لبخند به لب بودن همت و باکری و باقری در اوج خستگی! نگوییم دیگر که تاریخ تکرار می‌شود در طعنه زدن‌ها و مرگ بر بهشتی گفتن‌ها! نگویم دیگر که تاریخ تکرار می‌شود در وقتی که بهشتی شهید شد، تازه فهمیدیم که چقدر دوست‌ش داشتیم و چقدر خوب‌تر از آن بوده که در ذهن ما بوده! نگوییم که تاریخ تکرار می‌شود در قرص شدن دل مردم با آمدن رجایی! و نگوییم که تاریخ تکرار می‌شود در لرزیدن دل مردم با رفتن زود هنگام رجایی! کنایه فهم‌ها متوجه می‌شوند چه می‌گویم! آری! تاریخ تکرار می‌شود که «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا!» تاریخ تکرار می‌شود که ما عزیزهای زیادی را بدرقه کرده‌ایم و پشت سرشان آب ریخته‌ایم که برگردند؛ اما برنگشتند و چشم انتظار برگشت‌شان بوده‌ایم! که یک سحر بزرگ مرد قبیلمه‌مان را بدرقه مسجد کرده‌ایم و فرق دو نیم تحویل گرفته‌ایم. که ما عزیزمان را بدرقه حج کرده‌ایم و اربا اربا و بی‌سر در نینوا تحویل گرفته‌ایم. که ما مسافرمان را بعد چهل سال غربت و هجرت بدرقه کرده‌ایم و در فرودگاه بغداد تحویل گرفته‌ایم. تاریخ تکرار می‌شود که حالا ما باز هم آماده می‌شویم که عزیز سفر کرده‌مان را بعد یک شب دلواپسی تحویل بگیریم و او ما را بدرقه کند. که گفت: پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند؛ اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند. حالا که شما از بالا ایستاده‌اید و نگاه می‌کنید، دیدید که چقدر دوست‌تان داریم؟ دیدید که تازه فهمیده‌ایم از همان روز اول دوستتان داشته‌ایم؟ دیدید دعای مادرها را؟ دیدید اخبار خواندن‌های پدرها را که یک جایی هم یواشکی و غیر یواشکی گفته‌اند که دلخورند و حالا دعا می‌خواندند که سالم برگردید؟ راستش من یک ایرانی‌ام که لای این سطرهای تاریخ زیسته‌ام و بزرگ شده‌ام. من یک ایرانی‌ام که عکس‌های شما را در بین مردم ورق می‌زنم و نشان بقیه می‌دهم که بگویم شعار نبوده حرف‌هایتان، که بگویم شعار نبوده در بین مردم بودنتان، که بگویم شعار نبوده خدمتتان، که بگویم شما رییس‌جمهور بودید. شما برای همه بودید! برای همه ...
³/5 (من یک نوجوانم!) آن‌ روزها نفس کم آورده بودیم. نه اینکه نا‌امید شویم. نه اینکه خسته شده باشیم. نههه! کوهنوردها می‌دانند.‌ به قله که نزدیک می‌شوی، نفس کم می‌آوری. حالا ماهم در روزهای به قله نزدیک شدن بودیم. میدانی، کنکوری بودیم و روزهای سخت پاییزِ هزار و چهارصد و یک سپری می‌شد. همان‌ روزها که یک‌ شبه رفیق و بغل دستی‌مان دیگر جواب سلام‌مان را نمی‌داد و راه کج می‌کرد که چشم توی چشم نشویم.‌ همان روزها که دلمان گرفته بود از آدم بزرگ‌ها که در نگاهشان انگار ما دهه هشتادی‌ها از مریخ آمده‌ایم و آدم فضایی هستیم و کسی نمی‌تواند با ما صحبت کند و زبان ما را بفهمد. درست وسط آن روزها بود که خبر آمد باید راهی تهران شویم. که سفر خبر می‌داد از دیدن کسی که با بقیه آدم بزرگ‌ها فرق می‌کند و قرار است برخلاف آدم‌ بزرگ‌ها، زبان ما را بفهمد و رویمان حساب باز کند و وسط آن روزهای سخت، ماموریت دهد که بروید و جایگاه ایران را در نظم جدید جهانی پیدا کنید که آینده برای شماست و فتح قله به دست شما! دیدار با مردی بود که از فراسوی باور ما می‌آمد. دیدار شیرین و دلپسند بود. که یک نفر ما را آدم حساب کرده و برچسب آدم فضایی رویمان نزده! اما از دیدار که برگشتیم باز خبر آمد. خبر آمد که قرار است برویم پیش شخص دوم مملکت و او هم ما را آدم حساب کند و برایش حرف بزنیم و برای‌مان حرف بزند. بهانه دیدارمان راهیان پیشرفت بود. سفارش کرده بود که داشته‌هایمان را از نزدیک ببینیم و لمس کنیم. که دیگر فقط توی تیتر خبرها داشته‌هایمان را نبینیم. بلکه با دست‌هایمان حسشان کنیم و آدم‌های سهیم در این داشته‌ها را از نزدیک ببینیم. اما آخرین برنامه دیدن خودش بود. حرف زدن با خودش بود. نماز بود. ما منتظر امام جماعت بودیم. امام جماعت آمد. آشنا بود. من از ۱۰۰۰ کیلومتر آن طرف‌تر فقط توی قاب اخبار شبکه یک و دو دیده بودم او را. اما حالا من چند قدمی او بودم. سلام کرد و سلام کردیم. پشت سرش نماز خواندیم. ثانیه به ثانیه آن روز را یادم است. من یک نوجوانم. یک نوجوان که شما آمده بودید در چند قدمی او و هم قد شده بودید با او که بشنویدش؛ که گوش شوید برای درددل‌ش؛ که بگویید پدر، حواسش به دخترش است؛ که حرف بزنید و حرف بزنیم؛ که از آینده بگویید و از امید؛ که ماموریت دهید و بگویید دیگر باید آستین‌ها را بالا بزنید و خودتان در این پیشرفت‌ها سهیم شوید. من یک نوجوانم که شما در روزهای بحران زده من، در روزهای درک نشدن، در روزهای برچسب آدم فضایی بودن زدن آدم بزرگ‌ها، آمدید که ببینیم پدر، ما را هم در تصمیمات خانه سهیم کرده و دیگر روی ما حساب باز کرده و نظرمان را می‌پرسد. شما آمدید که راه‌مان را محکم‌تر کنیم برای فتح قله! و حالا من همان نوجوانم که عکس‌های آن روز جمعه را ورق می‌زند و نشان بقیه می‌دهد که بگوید من هم او را دیدم! که به همه بگوید او مردِ مرد بود. که بگوید او پدر بود برای دختر نوجوانش! که بگوید او رئیس جمهور بود. او برای همه بود! برای همه ...
⁴/5 (من یک نویسنده‌ام.) این روزها سعی می‌کنم در کلمات گم‌ بشوم. به نویسنده‌ها فکر می‌کنم. به نوشته‌هایشان. که سال هاست که نیستند اما هستند. من این روزها زیاد به کلمات فکر می‌کنم که زنده‌اند تا ابد. راستش من همیشه از نوشتن و نویسنده بودن فراری بوده‌ام. اما یک جایی خدا من را نشاند پای کلماتِ حامد عسکری و غرق کرد مرا در کلماتش و کلماتش را زد توی گوشم که حجت تمام کند «نون، والقلم و ما یسطرون!» که به خودم بفهماند نوشتن مقدس است! و خوشبخت‌ترین آدم جهان، مشغول این امر مقدس! همانجا بود که از ته دل خواستم نوشتن را! خواستم برکت کردن قلمم را! خواستم یاد گرفتن این مقدس را! که کلمه مقدس است و نمی‌شود آنگونه که بخواهی خرجش کنی! که به قول حامد عسکری، کلمه باید دم بکشد! من میخواهم که یک نویسنده باشم. دارم تمرین میکنم. اما میدانی... همین که خبر را شنیدم، اولین چیزی که در ذهنم گذشت، سفر نیویورک بود. حاشیه نویسی حامد عسکری از آن سفر بود. حدس می‌زنم که حامد عسکری با این خبر چه حالی شده! که چه دیده از آن روزها و چه شنیده از آن روزها! که تا امروز تصمیم داشته چه بگوید از آن روزها و از امروز چه تصمیمی دارد که بگوید از آن روزها! کانالش را چک می‌کنم. پیامش را می‌بینم: (حالا باید بنشینم سر حوصله و‌ با انگشت‌هایی لرزان و‌ دردناک‌ توی درایو دی پوشه‌ی نیویورک را باز کنم، متن را بازخوانی کنم، مرور کنم و قبل از اسم شما و‌ امیرعبداللهیان و سیدموسوی به اقتضای متن، کلمه‌ی شهید را اضافه کنم... دروغ چرا؟! در خواب هم نمی‌دیدم پنج روز با سه شهید همسفر باشم... خدایا کمکم کن...) چه میدانی که یک روز این طوری اخبار بهم بریزد و یک روز آدم‌هایی که از نزدیک دیده‌ای را پشت اسم‌شان شهید بچسبانی! که خدا بزند زیر گوشت و بگوید شهادت همینقدر نزدیک است! فقط رندی می‌خواهد! که یک روز تو عادل را دیده باشی و بارها پای روضه‌هایش اشک ریخته باشی و حالا باید بگویی شهید عادل رضایی! و یک روز هم تو رئیسی را از نزدیک دیده‌ای و با او حرف زده‌ای و حتی بعضی هم با او سفر رفته‌اند و حالا باید بگویی شهید رئیسی! خودمانیم؛ شهادت رندی می‌خواهد، عاقبت بخیری رندی می‌خواهد. باز هم عکس‌های تان را ورق می‌زنم و به همه می‌گویم من این شهید را دیده‌ام. می‌گویم این روزها دیگر مثل قبل، از شهدا فقط تصویر‌هایشان را نیست که دیده باشم. بلکه خودشان راهم دیده‌ام. که به همه بگویم او رئیس جمهور بود. او برای همه بود! برای همه ...
⁵/5 (من باید روایت کنم!) چند وقتی‌ست که گره خورده‌ام به روایت. دوربین دست گرفته‌ام که روایت کنم. قلم دست گرفت‌ام که روایت کنم. خودمانیم. چند وقتیست که گم شده‌ام. بحران ۱۹ سالگی است یا چه، نمی‌دانم؟! دنبال راه می‌گردم. دنبال مسیر می‌گردم. دارم از روزهای نوجوانی گذر می‌کنم و به جوانی وارد می‌شوم. انگار شانه‌ام دارد جوش می‌زند که بال در بیاورد و خبر دهد که دارم بزرگ می‌شوم. توی این روزهای گم‌شدگی روایت می‌خوانم و تنها راهی که یافته‌ام روایت کردن است. که انگار مسیر پیدا شده من، روایت کردن شده است. اما گفتم که! من همیشه دیر رسیده‌ام. دیر رسیده‌ام برای روایت کردن! من نبودم که بهشتی را، امام را، روزهای انقلاب را، ۸ سال جنگ را، روزهای فتنه ۸۸ را، حاج قاسم را روایت کنم! حتی من انفجار گلزار را هم که بودم، اما نبودم! دیر رسیدم! نتوانستم! ننوشتم! هنوز بار ننوشتن آن روزها سنگینی می‌کند! هنوز عکس‌ها و فیلم‌های خام آن روزها گالری گوشی‌ام را پر کرده است و هربار که می‌بینمشان، رد میکنم بلکه یقه‌ام را نگیرد. من نیت کردم روایت کردن را! پس نخواهید که وقتی خبر سقوط بالگرد را می‌شنوم، توی ذهنم پخش نشود که کاش بودم آنجا و ۲۴ ساعت پایانی را ضبط می‌کردم. که غصه نخورم که اخبار را بالا و پایین می‌کنم، نه عکسی ببینم و نه حرفی بشنوم و نه چیزی بدانم از آن لحظات آخر ... نخواهید از من که غصه‌ام نگیرد که باز هم دیر رسیده‌ام و باز هم دوربین‌ها کم کاری کردند برای ثبت لحظات! درد دارم، غصه دارم، میترسم، دست و پایم را گم کرده‌ام! می‌پرسید چرا؟ جواب می‌دهم که تاریخ، برای ما از رجایی گفته و نکند ما نتوانیم از شما و راهِ شما و خدمت شما به تاریخ بگوییم؟ نکند که کم بگذاریم؟ نکند که نامردی کنیم و بیشتر و کمترش کنیم! این چند ساعت که گذشته، هروقت که آمدم یک جا بنشینم که بغضم را رها کنم، "نه" گفته‌ام که مبادا راه شما قطع شود! که شما یاد دادید به ما که چگونه مردن را! که یاد دادید برای انقلاب اسلامی مردن را! که یاد دادید کار کردن و نق نزدن را! که یاد دادید حرکت در شرایط انحصار را! من بار روایت کردن روی دوشم است. که به همه بگویم شما رییس‌جمهورید! شما برای همه بودید! برای همه... اما خودمانیم! من هم دوست دارم مثل شما و بهشتی و رجایی و حاج قاسم و ستارخان و باقر خان و رستم و ... بشوم: «ای پرچمت ما را کفن ...!» خودمانیم؛ من دوست دارم این بار به موقع برسم!
تکمله: عکس ستارخان و باقرخان را که ببینی؛ عکس بهشتی و رفقایش را که ببینی؛ عکس حاج قاسم را که ببینی؛ آدم هایی را اطرافشان می‌بینی، که کم‌تر توی چشم‌اند! که کمتر چشم‌مان رویشان زوم می‌شود! که سخت‌تر پورجعفری را توی عکس حاج قاسم می‌بینی! که کمتر باقی ۷۲ شهید دفتر حزب را می‌شناسی! که کمتر اسم یاران ستارخان و باقرخان را شنیده‌ای! آدم‌‌های معمولی همان آدم‌هایی هستند که توی عکس‌های تاریخی یا اصلا نیستند یا اگر باشند آن عقب‌ها کم‌رنگ و بی‌رنگ افتاده‌اند. خدا صبر دهد به دل خانواده‌ی همه‌ی شهدای آن بالگرد!
پ.ن: ادای دینی بود به این روزها...! زیست‌م را از این سه سال از دید یک ایرانی، یک نوجوان، نویسنده و راوی نوشته‌ام! البته که من نویسنده نیستم و دارم تمرین می‌کنم برای استفاده از کلمات و راوی هم نیستم و ماموریت دارم روایت کردن را! زیاده گویی کردم و طلب حلالیت ❤️ و در آخر اگر دوست داشتید، در ثواب نشرش شریک باشید ((:🌱 (بی اسم و با اسم هم فرقی نمی‌کند!)