افُقْ ...
صدای دعای عرفه از بلندگوهای عرفات بلند میشود. راه میافتم سمت چادر بعثه. جا گیر نمیآید. همان بیرون
صدای دعای عرفه از بلندگوهای عرفات بلند میشود. راه میافتم سمت چادر بعثه. جا گیر نمیآید. همان بیرون مینشینم. میایستم. ده دقیقه از دعا نگذشته که ابرهای کبود از راه میرسند. دقیقاً بالای سر عرفات، بالای سر این همه بنده که آمدهاند بخشیده شوند. اتراق میکنند. باران نیستند. طنابهای خیسیاند که میشود چنگ زد و ازشان بالا رفت و به آسمان رسید. گلهای سفید دشت بیشتر میشوند.
عجیبترین لحظههای عمرم را دارم تجربه میکنم. الله اکبر. اینهمه سفیدپوش! همه در احرام ایستادهاند به اشک و نیایش. راستی امروز ابرها بیشتر میبارند یا چشمهای ما؟
دعای عرفه دعای بلندی است؛ هم مضمونی و محتوایی و هم تعداد صفحهای. دعای ترسناکی است که توی دلت را خالی میکند. توی دلت هی اسب شیهه میکشد، هی شمشیر تیز میزند، هی بوی سوختنی میآید. وقتی ارباب ما میگوید: «راضیام به تقدیرت»، وقتی میگوید: «با حلقومم گواهی میدهم که هستی»، «با گوشه لبهایم مطمئنم که تو خدای منی»، «نرمه غضروفهای بینیام گواهی میدهد به بودنت»، این حرفها بوی خون میدهد.
خودش دارد پیشگویی میکند. خودش دارد فهرست چیزهایی را که قرار است فدا کند، زیرپوستی بیان میکند.
وقتی میگوید: انا الذی و انت الذی، دل آدم خال میزند. وقتی از طفل صغیر و شیخ کبیر میگوید، تو ناچاراً به روضه رباب فکر میکنی و من الغریب الی الحبیب.
همه آمدهاند بیرون زیر باران تا باران به جانشان بنشیند که باران آب است و آب رساناست و زودتر دعا را بالا میبرد.
به خود عرفات قسم، ابرها دقیق تا آخر دعا میبارند. ما هم میباریم. وای که چه لحظاتی است. یک خواب است. باور کنید.
واسه مناظرههای این انتخابات باید حداقل ۶ کیلو تخمه بذارم کنار 🚶🏻♀
امیدوارم سطح طنز خوبی رو شاهد باشیم.
میگویند از دوسـت و آشـنا تا شاگـرد و همرزمـت دوسـت داشـتند شـبیه تـو باشـند. شـبیه تو، لب خط مقـدم، بیهـراس و تمامقد راه بروند، شـبیه تو ساده و آراسـته بپوشـند، شـبیه تو مؤدب نمـاز بخوانند، شـبیه تو نیمهشبها به مناجات برخـیزند، شـبیه تو جانانه بجنـگـند، حتیٰ شـبیه تو واژهای را اشـتباه تلفـظ کنند! شـبیه تو "زندگی" کنند...
و من فـکر میکنم: خب، اصـلاً چطور میشود کـسی نخـواهد که شبیهـت باشد؟! مگـر میشود مصطـفای مـهربانِ صـبورِ دانشـمندِ نویسـندهی نقـاشِ عـکاسِ خـلاقِ قـهرمانِ شگـفتانـگیز را با تمام قـلب دوسـت نداشت و با دیدن عکـسش از ته دل لبـخند نزد؟
آنوقت، صدای آسـمانی تو در ذهـنم طـنین میاندازد؛ لحنِ عاشـقانهی محـزونِ راز و نیازهایت، صلابتِ شکوهـمندِ سخـنرانیها و مـصاحبههایت... و حرفـم را پس میگـیرم. آن صفـتها که گـفتم را، و هـزار زیباییِ دیگرت را که نگـفتم. به قول رفیقـت، اینها، همه، تو هستی و اینها، همهی تو نیست... همهی تو، عـشـق است... عشق بود که مثل خون در رگهای پیکـرهی خوبیهایت به راه افتاد، حـیاتِ حقـیقی بخشید و از تو شهـید دکـتر مصـطفیٰ چـمران ساخت...
قلبت، که زندهی جاوید است و تا ابـد میتـپد، قلبیست از ابریـشم و حـریر و آیـینه و بالِ پـروانه؛ نازکتر از آن گلـبرگ آفـتابگـردانی که طعـم نوازشت را چشید... دلت نمیآید نه بگویی فـرمانده، من چـمرانِ خمـینی را خوب شناخـتهام...! بیا و به ما هم از آن عاشـقیهای بیهـمتا یاد بده؛ آن عاشـقِ خدا بودنِ پرشـور و حرارتت که آرام و قرار برایت نمیگـذاشت، که خواب را از چشـمت میگرفت و ترس را از دلت، که آخرش هم به معـشـوق رساندت... هـنوز دانشآموز بودی که مـعلّمی پیشهات شد و در تهران و لـبنان و آمریکا و اهـواز و سوسنـگرد پیـشهات ماند، مگـر نه؟ بیا و ما شاگردهای بازیـگوش را سر کلاست بنـشان، ما را هم با آن «عزیزجان!»های شـیرینت صدا بزن، و دو قدم عاشـقیکردن یادمان بده مردِ خدا... میشـود؟
-آقا مصطفی چمران
#پنآه