میگویند از دوسـت و آشـنا تا شاگـرد و همرزمـت دوسـت داشـتند شـبیه تـو باشـند. شـبیه تو، لب خط مقـدم، بیهـراس و تمامقد راه بروند، شـبیه تو ساده و آراسـته بپوشـند، شـبیه تو مؤدب نمـاز بخوانند، شـبیه تو نیمهشبها به مناجات برخـیزند، شـبیه تو جانانه بجنـگـند، حتیٰ شـبیه تو واژهای را اشـتباه تلفـظ کنند! شـبیه تو "زندگی" کنند...
و من فـکر میکنم: خب، اصـلاً چطور میشود کـسی نخـواهد که شبیهـت باشد؟! مگـر میشود مصطـفای مـهربانِ صـبورِ دانشـمندِ نویسـندهی نقـاشِ عـکاسِ خـلاقِ قـهرمانِ شگـفتانـگیز را با تمام قـلب دوسـت نداشت و با دیدن عکـسش از ته دل لبـخند نزد؟
آنوقت، صدای آسـمانی تو در ذهـنم طـنین میاندازد؛ لحنِ عاشـقانهی محـزونِ راز و نیازهایت، صلابتِ شکوهـمندِ سخـنرانیها و مـصاحبههایت... و حرفـم را پس میگـیرم. آن صفـتها که گـفتم را، و هـزار زیباییِ دیگرت را که نگـفتم. به قول رفیقـت، اینها، همه، تو هستی و اینها، همهی تو نیست... همهی تو، عـشـق است... عشق بود که مثل خون در رگهای پیکـرهی خوبیهایت به راه افتاد، حـیاتِ حقـیقی بخشید و از تو شهـید دکـتر مصـطفیٰ چـمران ساخت...
قلبت، که زندهی جاوید است و تا ابـد میتـپد، قلبیست از ابریـشم و حـریر و آیـینه و بالِ پـروانه؛ نازکتر از آن گلـبرگ آفـتابگـردانی که طعـم نوازشت را چشید... دلت نمیآید نه بگویی فـرمانده، من چـمرانِ خمـینی را خوب شناخـتهام...! بیا و به ما هم از آن عاشـقیهای بیهـمتا یاد بده؛ آن عاشـقِ خدا بودنِ پرشـور و حرارتت که آرام و قرار برایت نمیگـذاشت، که خواب را از چشـمت میگرفت و ترس را از دلت، که آخرش هم به معـشـوق رساندت... هـنوز دانشآموز بودی که مـعلّمی پیشهات شد و در تهران و لـبنان و آمریکا و اهـواز و سوسنـگرد پیـشهات ماند، مگـر نه؟ بیا و ما شاگردهای بازیـگوش را سر کلاست بنـشان، ما را هم با آن «عزیزجان!»های شـیرینت صدا بزن، و دو قدم عاشـقیکردن یادمان بده مردِ خدا... میشـود؟
-آقا مصطفی چمران
#پنآه
پزشکیان خطاب به زاکانی:
عشق تو دروغ بود دیگه
نه دیگه نه من نه تو دیگه
میخوام اسمتو فراموش کنم
آتیشتو خاموش کنم
هیچی دیگه
با این وضع نارضایتی مسئولین از وضع کشور؛ ماها کم کاری کردیم 😔🚶🏻♀
مردم!
کم کاری کردیم😔🥲