بهرحال یکم تبادل اطلاعات کردم امشب؛
عکسای عروسی دیدم؛
خیره شدم به آدما و رفتاراشون و فکرکردم که من چرا شبیهشون نیستم؟
خنددیم به حرفا و شوخیاو مسخره کردناشون.
و رها کردم.
همهجیزو به طرز غمناکی امشب رها کردم.
نمیدونم ولی فکرکنم واقعا خوب نیستم؛
یچیزی درونم داره داد میزنه اینو ولی هربار میگم خفهشو.
ولی خب مهم نیست مگه نه؟ و خوب میشه خودش.
کاش میشد مثه سریال-فردا- مثلا بیان نجاتت بدن و چمیدونم یجوری رفتارکنن باهات و بگن که عاره خودکشی نکن یا ازین جیزا.
مثلا کاش تو دنیای واقعیم وجود داشت.