در ذهن من ست هر چه هست. هر چه که می گذرد، هر چه که نمی گذرد.
می بافد، دانه دانه، از خشم و اشک و کینه با نخ و کاموای عشق.
در آسمانم می چینم دانه دانه، ستارگان را تا ببینم این بخت ننگین را. اما هر کدام مرا به سراغ دیگری می فرستند و در نهایت به خودم آمدم و دیدم که همه را چیدم.
کجای راه را اشتباه آمدم؟
ای ماه می خواهی بگویی اگر می گذاشتم شان سر جای شان، همه چیز درست می بود؟
می رود این هنر ساعت، می رود این نبض آدم. غصه چه را خوردم وقتی همه چیز سر جایش بود؟
اگر کسی به من می گفت همه چیز سرجایش ست و تو فقط ادامه ده گوش می دادم به حرفش؟ سراپا گوش می شدم یا سراپا سنگ؟
گل رزی که در قلبم کاشته شده بود از پر آبی مرد و نه از کم آبی؟
باز هم در نهایت غفلت من بود و من ماندم چنین؟
شاید اشتباهم همین بود، همیشه نباید دوید. می دوی به دنبال چه؟ برای چه چنان به آب و آتش می زنی وقتی خودت هم نمی دانی برای چیست؟
آن زمان، این روح، این جسم، چروکیدند و پژمرده شدند و باید، می نشستم زیر درختی و دل می سپردم به آسمانی و دل خوش می کردم به هر چه که بود.
چنین نیست زندگی، چنین نیست این آدمی...
#short_story
خلاف عقربه های ساعت
منم دلم مسافرت میخواااد.
با درسات بهت خوش بگذره نجومی عزیز
هدایت شده از Ekhrajiha | اخراجیها 🇮🇷
من و دوستم به روایت تصویر..
@Ekhrajiha