2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حکایت_قدیمی
درونت را بنگر!
گدایی ٣٠ سال کنار جاده ای نشسته بود.
یک روز غریبه ای از کنار او می گذشت .
گدا به طورا توماتیک کاسه خود را به سوی غریبه گرفت و گفت :
بده در راه خدا
غریبه گفت : چیزی ندارم تا به تو بدهم؟
آنگاه از گدا پرسید : آن چیست که رویش نشسته ای ؟؟ گدا پاسخ داد: هـیچی یک صندوق قدیمی ست . تا زمانی که یادم می آید ، روی همین صندوق نشسته ام .
غریبه پرسید : آیا تاکنون داخل صندوق رادیده ای؟
گدا جواب داد: نه !!
برای چه داخلش راببینم ؟؟ دراین صندوق هیچ چیزی وجود ندارد .
غریبه اصرار کرد چه عیبی دارد؟
نگاهی به داخل صندوق بینداز .
گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند.
ناگهان در صندوق باز شد و گدا باحیرت و ناباوری و شادمانی مشاهده کرد که صندوقش پر از جواهر است .
من همان غریبه ام که چیزی ندارم به تو بدهم اما می گویم نگاهی به درون بینداز .
نه درون صندوقی، بلکه درون چیزی که به تو نزدیکتراست {درون خویش}
صدایت را می شنوم که می گویی : اما من گدا نیستم !!
گدایند همه ی کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند .
همان ثروتی که شادمانی از هستی ست.
همان چشمه های آرامش ژرف که دردرون می جوشد .
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسمشون بقالی بود!
بقالی جعفر آقا یا بقالی مش حیدر
توی این بقالی ها دنبال هرچی میرفتی دست خالی برنمیگشتی!
سنگ پا میخواستی یا روغن حیوونی؛ برنج دودی یا دمپایی حموم؛ فرقی نمی کرد...
اصلا این بقالی ها حکم آرام بخش داشتن برای محله ها؛ از کنارشون که رد می شدی ته دلت قرص میشد از اینکه یه جایی هست که تو هر چی بخوای اون داره!
ولی من همیشه فکر می کردم این بقالی ها یه سری اجناس مخفی هم یواشکی میذاشتن تو زنبیل مشتریاشون!
دل گرم
چشم سیر
صبوری
قناعت
اینو از قیافه آدمایی که از این بقالی ها میومدن بیرون می شد فهمید...
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✓مادراى اين دوره و زمونه واسه تربيت بچه ها از دی وی دی های آموزشی استفاده ميکنن!!
قديما مادر ما از يه پکيج اموزشى که شامل: دمپايى، يه متر شلنگ، فلفل قرمز، قاشق داغ و.... استفاده ميکرد!!
خیلی هم خوب تربیت شدیم والا 😂
✓قدیما اینجوری نبود که اینقد به بچه ها توجه داشته باشن
13 ﺳﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﯾﻨﺎ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﻣﻦُ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﺒﺮﻥﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ روز ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻩ ﻣﻨﻢ ﺩﯾﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑُﺮد😑😂
✓قدیما تو ظرف مسی غذا میپختن
مس بدنشون زیاد میشد
الان همه ظرفا تفلونن
فک کنم برا همینه انقد آدما نچسب شدن😂
♡الهی همیشه لبتون خندون...🌹
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs