2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت : زندگی مثه نخ کردن سوزنه!🪡
یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی،
ولی چشات انقد خوب کار میکنه
که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی،
اما هر چی پخته تر میشی،
هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی،
چجوری پینه بزنی،چجوری زندگی کنی،
تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن.
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
داستان پیرزن تنهایی بنام بی بی زهرا
این پیرزن تنها یخچال نداشت
شاید پول نداشت یا شاید احساس نیاز نمی کرد
آن وقت ها کسی زیاد گوشت و آذوقه تو یخچال نمی گذاشت. اگر پول داشتند روزانه می خریدند غذایی می پختند و خلاص
بی بی مثل خیلی ها برای آب خنک کوزه داشت اما آب یخ خیلی دوست می داشت.
به قول خودش: جگرش حال میومد با آب یخ.
دم غروب راه می اُفتاد می آمد خانه ما و موقع رفتن یک قالب بزرگ یخ می گرفت و می رفت
حواسمان نبود اما این یخ گرفتن ها بهانه ای بود برای درآمدن از بی کسی،برای شب نشینی و کوتاه کردن شبهای تنهایی.
توی جایخی یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش کاسه بی بی زهرا بود.
درِ خانه اگر باز بود بی در زدن می آمد تو و اگر سر شام بودیم فورا یک بشقاب هم می آوردیم برای او.
با بابا رفیق بود!
برایش شال گردن و جوراب پشمی می بافت و باهاش که حرف می زد توی هر جمله یک ننه می گفت. ..
یک شبِ تابستان ، مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ بی بی زهرا، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچه ی فامیل که از ورود یکباره یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد.
ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت،
بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و فورا کاسه یخ بی بی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را می انداخت توی زنبیل بی بی آرام گفت:
ننه! از این به بعد دَر بزن.......!
ننه، مکث کرد.
به بابا نگاه کرد؛
به ما نگاه کرد و بعد بی حرف رفت.
و بعد از آن، دیگر بی بی زهرا پیِ یخ نیامد.
کاسه اش ماند توی جایخی و روی یَخِش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانه ی ننه.
در را باز کرد.
به بابا نگاه کرد.
گفت: دیگه آبِ یخ نمی خورم، ننه!
آب تو کوزه هم خوبه..
نگاهش به بابا غریبه شده بود.
شبیه مادری شده بود که بچه هایش بی هوا بُرده باشندَش خانه سالمندان.
او توی خانه ی ما کاسه داشت،
بشقاب داشت
و یک پسر.
یک درِ آهنی
یک در نزدن
و حالا حرفِ پدر، ننه را پرت کرده بود به دنیای تنهاییش و فهمیده بود که این پسر برای او پسر نمی شود.
بی بی یک روزِ داغ تابستان مُرد.
توی تشییع جنازه اَش کاسه ی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمُرده اَشک ریخت و مُدام آب یخ خورد.
یادمان باشد یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه،.
کولاک می کند گاهی.
کاسه یخ بهانه عشق و مهربانی بود
خدا می داندکه کاسه یخ هر کدام از ما کِی؟ کجا؟
در یخچالِ دلِ چه کَسانی هزار بار
برفک گرفت و شکست و پَرت شد و دیده نشد.
یا بگذاریم آدم ها آب کوزه شان را بخورند یا اگر آب یخی بهشان دادیم دیگر ازشان دریغ نکنیم🙏
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
👑 امضاء سلاطین قاجار به ترتیب تاریخ سلطنت :
۱. آقا محمدخان قاجار
۲. فتحعلیشاه
۳. محمدشاه
۴. ناصرالدینشاه
۵. مظفرالدینشاه
۶. محمدعلیشاه
۷. احمدشاه
جالب اینکه، در میان امضاها تصویر امضاء ناصرالدینشاه که به انگلیسی نوشته شده، متعلق به یادگاری او است برای موزه مادام توسو
لازم به یادآوریست که؛ شاهان قاجاری عمدتاً از ناصرالدینشاه به بعد، حداقل به یکی از دو زبان روسی یا فرانسوی مسلط بودهاند.
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs