6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچههای روستا میخندند بیخبر از قیمتها بیخبر از تورم بیخبر از ناامیدیِ شهرها
اینجا شادی هنوز ارزان است یک مشت برف یک خنده یک دلِ ساده آنطرفتر اما زندگی گران شده آرزوها کوچک و امید…
کمیاب برف که میبارد همهچیز سفید میشود جز دردهاییکه سالهاست آب نمیشوند
🎬روستای یایشهری مراغه
💯دههپنجاهیا،شصتیاوهفتادیهایایتا
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
#حکایت_قدیمی
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاه شد. یکی از ندیمان پادشاه به او گفت: پادشاه اگر احساس کند تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغت خواهد آمد.
جوان به عبادت مشغول شد بطوری که مجذوب پرستش شد. روزی گذر پادشاه به مکان جوان افتاد و دریافت بنده ای با اخلاص است. همانجا از وی برای دخترش
خواستگاری کرد. جوان فرصتی برای فکر
کردن طلبید و به مکانی نامعلوم رفت.
ندیم پادشاه به جستجو پرداخت و بعد از مدتها جستجو او را یافت و دلیل کارش را پرسید.
جوان گفت: اگر آن بندگیِ دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به درِ خانه ام آورد، چرا قدم در بندگیِ راستین نگذارم تا پادشاه را در خانۀ خویش نبینم؟
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا