پیرمرد
اولی، تاریخ جهان - ارنست گامبریچ؛ یه مدت قابل توجهی بود که میخواستم شروع کنم به تاریخ خوندن. ولی چو
دومی، 1089 و بقیۀ ماجرا - دیوید آچیسن؛
کلا از اوایل دانشگاه اون بعد مفهومی و فلسفی ریاضیات و کلا علوم تجربی خیلی برام جالب شد. ریاضی و فیزیک واقعا فراتر از یکسری فرمول خشک و بی خاصیت ن. واقعا مسائل عجیب و غریبی توشون هست که واقعا اونجا آدم اوج خلاقیت بشری رو مشاهده میکنه. بخاطر همین افتادم دنبال کتاب های غیر درسی علمی. یکیشون این کتاب بود.
واقعا ناامید کننده، بیخود و چرت و پرت بود. صفحات جالبی هم داشت، ولی درمجموع در حد انتظارم نبود. بخش های تخصصی تر خوب توضیح نداده بود و برخلاف ادعا، برای افراد غیرمتخصص اصلا قابل فهم نبود. مبنایی توضیح نمیداد. مثلا چندتا چیز خیلی عجیب رو مبنا میگرفت، بعد یه نتیجه گیری ساده میکرد. درحالی که بخش عجیب و جالب ماجرا همون چیزایی بودن که توضیح نداده بود.
خیلی مسائل و معماهای جالبی رو مطرح کرده بود. و واقعا جالب بود که ببینی چه مسائل خلاقانه ای مطرح شدن و چه جواب های خلاقانه ای پیدا شده. ولی بازم راضی کننده نبود. خصوصا خیلی در ارتباط دادن مفاهیم انتزاعی به کاربردهاشون توی دنیای واقعی لنگ میزد. اگر شما هم دنبال کتاب های این چنینی هستید، کتاب دیگه ای پیدا کنید. یا صبر کنید من پیدا کنم و بهتون اطلاع بدم.
پیرمرد
دومی، 1089 و بقیۀ ماجرا - دیوید آچیسن؛ کلا از اوایل دانشگاه اون بعد مفهومی و فلسفی ریاضیات و کلا عل
قبلا کمی از کتاب «زبان طبیعت - استیون استروگتس» رو توی طاقچه خوندم، و واقعا خیلی بهتر و زیباتر بود. همون اول که داشت مفهوم حد رو توضیح میداد خیلی آهسته و زیبا میگفت. ولی چون نسخه چاپی ش رو پیدا نکردم، نخوندمش. الآن کتاب «لذت ایکس» از همون نویسنده رو فعلا گرفتم، حالا تا بعد. خوندم بهتون میگم.
کلا بنظرم ریاضیات و علوم تجربی، برخلاف چیزی که انتظار میره، برای آدم های علوم انسانی مفیده، خصوصا اهالی فلسفه. ریاضی خوندن، خصوصا اگر اهلش باشی و مفهومی بخونی و کمی هم استعداد از خودت نشون بدی، ذهن آدم رو خیلی تیز میکنه. ذهنت رو طوری تعلیم میده که چیزهایی رو ببینی که شاید همه نمیبینن. خلاقیت علمی ت رو رشد میده. شاید این حرف برای سایر رشته های علوم انسانی چندان هم صادق نباشه، گرچه بنظرم تا حدودی هست، ولی برای فلسفه که قطعا اینطوره.
کلا درکنار مطالعات موضوعی و تخصصی، خوندن کتاب های جدید و خارج از چهارچوب، و تجربه کردن چیز های جدید و یاد گرفتن چیزهایی که در حالت عادی هیچوقت نمیرفتی سراغشون، دید آدم رو باز میکنه. باعث میشه دید کامل تری به موضوعات داشته باشی. نمیدونم چطوری توضیح بدم... وقتی کل عمرت رو روی یک موضوع صرف کردی، انگار هیچ بعد دیگه ای از ماجرا رو نمیبینی. علوم، به همدیگه مرتبطن. و از این مهم تر، روش علمی در علوم مختلف فرق میکنه و این میتونه برای تو خیلی مفید باشه که با روش های علمی علوم مختلف آشنا بشی. اصلا همینکه بدونی دانشمندان هر علمی، چطور و از چه مسیری به دستاورد هاشون میرسن خودش کلی چیز به تو یاد میده، مثل اینکه میزان اعتبار گزاره های کدوم علم قطعی تر و متقن تره و هر گزارۀ علمی در علوم مختلف، درواقع در لایه های زیرین معناشون چیه.
حتی خارج از مباحث علمی، استفاده از بخش های خاک گرفتۀ مغزت، میتونه تجربۀ بسیار جالبی باشه. مثلا اگر کل عمرت دنبال درس و کتاب بودی، برو یه کار فنی یاد بگیر. اگر همیشه مشغول کارای هنری بودی، برو یه ورزشی رو شروع کن. یا کلا به هرچیزی که تا الآن مشغول بودی، برو یچیزی رو امتحان کن که برای خودت هم عجیب باشه. و شاید اینطوری درهای زیبایی به روت گشوده شد...
پسرداییم امروز بابابزرگم رو خفت کرد برای عیدی. نشسته بودیم یدفعه گفت آقاجون نمیخوای عیدی بدی. بعد آقاجون که خواست دست به سرش کنه و وعده سر خرمن بده، یدفعه کارتخوان درآورد. کرک و پر همه ریخت.
مسعود، برای یک چیزی ازت ممنونم و اونم مدیریت کشور توی این وضعیت ه. اینکه هیچ چیز توی مغازه ها کم نیست، اینکه غیر از خود جنگ بحران دیگه ای تولید نمیشه، اینکه حمل و نقل و نظام سلامت و توزیع کالا و بقیه چرخه های کشور دچار اختلال نمیشن، اینکه همه چیز داره همون مسیر عادی خودش رو میره. ممنون مسعود.
یادش بخیر. سال 1401، من یدونه از تجمع هایی که بسیج دانشجویی و تشکل ها ترتیب داده بودن رو شرکت کردم. بعد اینطوری بود که بچه های ما داشتن میرفتن سمت در اصلی دانشگاه، پشت سرمون هم اون طرفی ها بودن. بعد که رسیدیم به در اصلی، مقابل هم قرار گرفتیم. من که صف اول بودم، رفیقم رو روبروم دیدم. طوری خودش رو پوشونده بود که من بیشتر از فرم بدنش شناختمش. سر و صورتش رو پیچیده بود، و عینک دودی هم زده بود.
برگشتم اتاق، دیدم نشسته لبۀ تراس و عقببهعقب داره سیگار میکشه و بچه ها هم دورش رو گرفتن. از استرس و ترس داشت قالب تهی میکرد. با اینکه کار خاصی هم نکرده بود. بچه ها داشتن بهش میگفتن چند روز توی تجمع های دیگه آفتابی نشو تا شناسایی نشی (حیف حوصله ندارم که توهم خودشاخپنداری طرف رو مسخره کنم). بعد چون که اونم منو دیده بود، اومد پیشم گفت داداش توروقرآن منو لو ندی و از این حرف ها.
من آدم فروش نبودم و نیستم و اون حیوونی هم بی ارزش تر از این حرف ها بود. ولی این خاطره رو گفتم که یادمون بمونه چرا اینها هیچوقت موفق نمیشن ولی ما همچنان هستیم. سالهاست که هر چند وقت یکبار اینا میریزن تو خیابون و کشور رو بهم میریزن، بدون اینکه دقیقا بدونن چی میخوان، و بدون اینکه براشون سوال بشه چرا همیشه اجنبی ازشون حمایت میکنه. ولی هیچوقت به نتیجه نمیرسن چون حاضر نیستن برای اون چیزی که میخوان، هزینه بدن. و اولین فرصتی که داشته باشن مهاجرت میکنن. ولی ما، هزار و چهارصد ساله که داریم خون میدیم. از یاسر و سمیه که اولین شهدای اسلام بودن، تا سیدالشهدا (علیه السلام) و بقیۀ ائمه، تا اینهمه شهیدی که در طول این تاریخ خونشون رو زمین ریخت و عددشون از شمارش خارجه. از مشهد تا خوزستان، از هند تا مصر تا بوسنی. ما با نگاه کردن به عکس شهید هامون بزرگ شدیم و بچه هامون رو با حب قربانی های راه نور بزرگ میکنیم. ما راهمون رو با خون باز کردیم، و پیاممون رو با خون نوشتیم، و امروز هم از خون دادن هراسی نداریم. بخاطر همین هم ما موندنی هستیم، ولی شما نه. شما از بین میرید و فراموش میشید، ولی ما ادامه داریم.
مدتهاست که به این نتیجه رسیدم که دیگه توی سبک زندگی الآنم جا نمیشم. دیگه امیدی ندارم که اینطوری ادامه بدم، و مطمئنم که دیر یا زود باید با این نسخه از خودم خداحافظی کنم. ولی انگار هنوز آماده نیستم.
بچه ها این برنامه رو تا دقیقه 35 که فراستی هست ببینید. واقعا زیبا بود.
https://legacy.telewebion.ir/episode/0x16bca0e6