بازگشت ابراهیم ذوالفقاری به قاب صدا و سیما رو تبریک، و احتمال کوچ اجباری مجدد به پیام رسان های داخلی رو تسلیت عرض میکنم.
یروزی میرسه، که دستت رو میگیرم و باهم میریم سفر. به جاهای دور. خیلی دور. انقدر دور که دیگه کسی اسممون رو بلد نباشه. مثلا میریم ترکیه. میریم مسجد ایاصوفیه رو توی استانبول میبینیم و مرقد مولانا رو توی قونیه زیارت میکنیم. میریم بقایای شهر افسوس رو میبینیم و روی پله های آمفیتئاتر افسوس چایی میخوریم. میریم همۀ کوچهپسکوچه های اروپایی ترین کشور شرق رو کشف میکنیم و چیزهایی پیدا میکنیم که مسافر های دیگه پیدا نمیکنن، و سعی میکنیم بقایای تمدن روم و تمدن اسلامی رو در زندگی امروز ترکزبان ها ببینیم. مغازه هایی پیدا میکنیم که رهگذر ها نمیبینن، و چیزهایی با خودمون برمیگردونیم که کسی از وجودشون خبر نداشته.
میریم ایتالیا. میریم ونیز، میریم رم، میریم فلورانس. میریم باهم تمام موزه های ایتالیا و تمام شهر های کوچیک تاریخیش رو میبینیم. میریم توی ناپلی پیتزای ناپلیتن و توی بولونیا، لازانیا میخوریم. شایدم یاد گرفتیم پاستای واقعی درست کنیم.
بعد مثلا میریم پرتغال. بعدم میریم اسپانیا. وقتی که خوب از جنوب اروپا لبریز شدیم، سوار کشتی میشیم و از تنگۀ جبلالطارق رد میشیم و میریم مراکش.
من میخوام تمام خیابون های شفشاون و کازابلانکا رو با تو گز کنم. میخوام با تو، توی رستوران های محلی غذا بخورم و توی کافه های محلی غروب هام رو بگذرونم. دوست دارم، وقتی که نشستهم و شهر غریبی رو نگاه میکنم که توش همه چیز برام جدیده، حضور آشنای تو رو کنار خودم حس کنم. دوست دارم توی صحن مسجد حسن ثانی بشینم و همینطور که صدای تو با صدای مؤذن درهم پیچیده، خورشید رو نگاه کنم که توی دریا غرق میشه.
من دوست دارم با تو، کلوسئوم رو توی رم، و آکروپولیس رو توی آتن ببینم. میخوام وقتی توی محوطه کاخ ورسای قدم میزنم تو کنارم باشی و وقتی توی لوور داریم میچرخیم توی گوشم صدای تو باشه که چیزمیز های جالب تاریخی بهم میگه. میخوام وقتی داریم از کوه مترهورن میریم بالا، صدای نفس نفس زدنت رو بشنوم، و وقتی برگشتیم پایین برات شکلات و قهوه بگیرم. میخوام یک شبی توی نروژ، یجای ساکت و تاریک، وقتی گرمای دستت رو توی دستم حس میکنم، برای اولین بار شفق های قطبی رو ببینیم.
ولی بعد برمیگردیم. ما برمیگردیم و همینجا زندگی میکنیم. توی همین خیابون هایی که بزرگ شدیم، بچه هامون رو بزرگ میکنیم. بهترین چیزهایی که یاد گرفتیم رو بهشون یاد میدیم و سعی میکنیم بقیه چیزها رو فاکتور بگیریم. ما برمیگردیم و همینجا ریشه میدوونیم. همینجایی که قد کشیدیم، زخمی شدیم، شکست رو چشیدیم، غم رو مزهمزه کردیم. همینجا، دقیقا همینجا. همینجایی که اولین قطره های اشکمون رو برای غصه های امام حسین علیه السلام ریختیم و خودمون رو به این کشتی سپردیم. همینجایی که نغمه حرف زدن مردمش به گوشمون شیرینه و ما رو یاد سعدی و حافظ و ملّای رومی میندازه. همینجایی که خاکش آدمخیزه. خاک امیرکبیر، خاک ستارخان و باقرخان، خاک رئیسعلی و میرزا کوچک خان، خاک شیخ فضل الله، خاک میرزای شیرازی، خاک خمینی، خاک خامنه ای.
همینجایی که من توش تو رو پیدا خواهم کرد.
من میخوام با تو سر انتخاب پلیلیست مون دعوا کنم. میخوام با تو سر مقصد بعدی دعوا کنم. میخوام باهات دعوا کنم و بعد از دلت دربیارم. میخوام وقتی ازم غصه داری و دلت کدر شده، بیام کنارت بشینم و دستم رو بندازم دور گردنت. ولی دوباره میخوام اذیتت کنم و بعد دوباره از دلت دربیارم.
میخوام برات کادو بگیرم. میخوام برات گل بگیرم و دورت رو سبز کنم. میخوام برات گوشواره بگیرم.
میخوام بغلت کنم.
میخوام یک روز که خسته بودیم و زندگی پنجه هامون رو بیحس کرده بود، بریم شمال. میریم کنار دریای خزر، و سعی میکنیم اونور دریا رو ببینیم. یجای ساکت ساحل رو پیدا میکنیم و دو تا صندلی میزاریم و به آبیِ دریا نگاه میکنیم.
غروب شده. تو داری توی لیوان هایی که گذاشتی روی میز، چایی میریزی و بخار چایی از توی لیوان ها بلند میشه. نسیم خنک دلنشینی داره میاد، و تو ژاکت من رو پوشیدی. از این زاویه، چشم هات از همیشه قشنگ ترن.
اون روز، محبوب شرقی من، درست وقتی که آخرین باریکه های نور آفتاب صورتت رو روشن کردن، میبوسمت... #یادداشت
کاش یه مدت نت داخلی قطع بشه و ما یکم از دست این مذهبی ایتایی ها در امان باشیم تا نریدن تو کشور...
هدایت شده از ریح
بزرگترین نعمت زندگی من کنجکاویه. عامل زندگی کردن و خوشحال بودنم. البته گاهی اوقات این جستوجوگری که دارم اذیت کننده هم میشه. اونجایی که نمیتونم همه چیز رو ببینم و بدونم. اونجایی که وقت کمی دارم برای دیدن کشورها و شهر های مختلف، اونجایی که نمیتونم همرمان تاریخ و رمان و دین و سیاست بخونم. و این بعضی اوقات واقعا غمگینم میکنه.
نقطۀ انتقال از جوانی به بزرگسالی دقیقا همینجاست؛ اون لحظهای که میفهمی هرچند هدف زیبایی انتخاب کردی، ولی دنیا، دار تزاحم هاست و باید اولویتبندی کرد.
خداحافظی با عالم کودکی و جوانی غمگینه، ولی رهاییبخش هم هست. اینکه میتونی با خودِ ناکاملت کنار بیای، و قبول کنی محدودیت های خودت رو، و بپذیری که همۀ آدم ها ابنسینا نمیشن. آدم هایی که هدف های خوبی برای زندگی انتخاب میکنن، همیشه در معرض خطر وسواسی شدن در راه اون هدف ها هستن. مطالعه، برای من اینجوری بوده. از نظر خودم، مطالعه و تلاش برای دسترسی به حقیقت، یکی از بهترین هدف های دنیاست، ولی حتی توی همین هدف زیبا هم نباید اونقدری غرق شد که از زندگی غافل بشی. درسته که تاریخ و فلسفه و ادبیات لازم و قشنگن، ولی زندگی عادی توی همین لحظات عادی جریان داره و چه بخوای و چه نخوای، میگذره.
من با این حقیقت کنار اومدم که من احتمالا هیچوقت نمیتونم اون مقداری که میخوام مطالعه کنم، و اونقدری که میخوام سفر کنم. شاید ناراحتکننده باشه، ولی دنیا همینه. انقدر همهچیز پرفکت نیست.
و ضمنا، همیشه باید به خاطر داشت که چیزهای خیلی مهم تری هم توی زندگی هست، که شاید خودم تا چند سال پیش نمیدونستم. مثل خانواده، مثل ایمان، و متاسفانه مثل پول. درسته... من شاید هیچوقت مراکش رو نبینم، ولی آیا این باید مانع حرکت من و مانع لذت بردن من از زندگی بشه؟ اکثر آدم های زمین مراکش رو ندیدن، که چی؟ شاید اونجا خیلی زیبا باشه، ولی گیلان هم زیباست، کردستان هم زیباست، اصفهان و شیراز هم زیبان.
امروز توی دفترم نوشتم که «دوست ندارم توی مادیات غرق، توی زندگی روزمره گُم، و توی بقا خلاصه بشم.»، و این جز نگرانی های خودم هم هست. دوست ندارم توی شصت سالگی به خودم بیام و ببینم که کل عمرم صرف همین دنیای خاکی شده. دوست دارم چیزی از من بمونه. ولی درعینحال، باید با حقایقِ شاید نهچندان شیرین هم کنار اومد. تنها چیزهایی که ارزش حرص خوردن دارن دو چیزن: خانواده، و ایمان. بقیه زندگی رو نباید سخت گرفت. چون وقتی یک چیز کمارزش رو خیلی سفت میگیری، برای نگه داشتن چیزهای مهم اصلی دستت خسته میشه. اصل رو باید چسبید و از مابقی زیبایی های جهان چشم پوشید، هرچند سخت و ناخوشایند...