چرا من همیشه زخمیم؟ چرا من همیشۀ خدا یجاییم زخمه؟ یا دستم میگیره به یجایی زخمی میشم، یا لبم پاره میشه، یا یه اتفاقی میفته که من همیشه دم سینک دارم یچیزی رو آب میکشم. من همیشه زخمی م. دو سوم زندگیم رو زخم بودم. آخه چرا؟؟
بعضی مواقع محبت خودت رو، و اون بخش لطیف روح خودت رو، تقدیم کسی میکنی ولی خودت هم میفهمی که این از کمبود و عدم تعادله. محبتی که باید برای کسی خرج میشد، انباشته شده و جای نادرست خرج آدم اشتباهی میشه. و درک این موضوع، از خود اون کمبود دردناک تره. علم به ضعف، از خود ضعف سخت تره.
پیرمرد
پنجمی، مربی و تربیت - آیت الله حائری شیرازی؛ کتاب رو که شروع کردم به خوندن، ازش خوشم نیومد. اولین چ
ششمی، بلاتکلیف - منصور ضابطیان؛
بین کتاب های منصور ضابطیان از همه کمتر دوستش داشتم و موقع خوندنش، با اینکه شاید این فقط احساس من بوده، ولی نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و از نگاه لوس و ننر «ضد جنگی» نویسنده اعصابم خرد نشه. حزباللهی درونم الآن خیلی آتیشیه. خب بگو کی باعث و بانی کشتار مردمت بود. ینفر رو متهم کن!
خصوصا که فقط یادداشت های روزانۀ یک بازگشت سخت از ترکیه به ایران بود و هیچ نکتۀ خاصی نداشت. کلا 2 از 10.
کتاب های منصور ضابطیان کلا برای تفنن خوبن. چیز خاصی بهت اضافه نمیکنن، و ارزش واقعی خاصی هم ندارن، ولی موقع خوندنشون لذت میبری و یه مقدار از دنیا جدا میشی. حال میده. اگر اینجوری بهشون نگاه بکنی کتاب های خیلی خوبی ن. این هفتمین یا هشتمین کتابی بود که ازش خوندم، و از این بین این چهار تا رو پیشنهاد میکنم بخونید: «چای نعنا - سفرنامه مراکش»، «استامبولی - سفرنامه استانبول»، «دو دستی - سفرنامه ژاپن» و «بیزمستان - سفرنامه تاجیکستان، آذربایجان و گرجستان».
یه مدتیه انقدر حرف نگفته تو دلم انباشته شده، نمیدونم باید با خودم چیکار کنم. یچیزی از درون داره منو میخوره و خالی میکنه...
کافیه فقط ینفر دیگه وقتی بهش میگم کامپیوتر میخونم بهم بگه "ICDL بلدی/خوندی؟"
and I'm gonna lose my shit.
کتاب خوندن، کتاب خریدن، قرض گرفتن کتاب از کتابخونه و کتاب هدیه دادن، چهار تا تفریح کاملا جداگانه هستن.