یه مدتیه انقدر حرف نگفته تو دلم انباشته شده، نمیدونم باید با خودم چیکار کنم. یچیزی از درون داره منو میخوره و خالی میکنه...
کافیه فقط ینفر دیگه وقتی بهش میگم کامپیوتر میخونم بهم بگه "ICDL بلدی/خوندی؟"
and I'm gonna lose my shit.
کتاب خوندن، کتاب خریدن، قرض گرفتن کتاب از کتابخونه و کتاب هدیه دادن، چهار تا تفریح کاملا جداگانه هستن.
مشکل خیلی از کارهای تبلیغاتی که روحانیون یا دیگران انجام میدن اینه که کاملا واضحه ه که هیچ خلوصی توش نیست. یعنی معلومه که اون طرف برای تو هیچ ارزشی قائل نیست، صرفا میخواد تو رو بکشه تو تیم خودش. یه حالت تصنعیِ فرقهگونه ای داره. اینو باید فهمید، که دینداری، هرچند از مسیر عقل و مطالعه میگذره برای خیلیا، ولی هدف نهایی توی این قضیه همیشه قلب آدماس. این قلب آدماس که دیندار میشه. و آدم ها (خصوصا جوون تر ها) دورویی و این رفتار های تصنعی رو تشخیص میدن. باید دل آدما رو بدست آورد.
به همون میزانی که عاشق کد زدن و غرق شدن در کار هستم، از درس خوندن و محاسبه انحنای خم C و رسم نمودار تابع f متنفر هستم.
من از ریاضی خوشم میاد. خیلی زیاد. از فیزیک هم. و موقعی که وقت داشته باشم خیلی عمیق میشم توی مباحث، و سعی میکنم شهودی درک کنم مطالب رو. اصلا دوره دبیرستان، عاشق فیزیک شده بودم و دلم میخواست فیزیک محض بخونم. از کشف قوانین طبیعت و دیدن وجه کاربردی فرمول های ریاضی خیلی لذت میبردم. میشستم لکچر های مبانی فیزیک والتر لوین رو نگاه میکردم و از زمان و مکان خارج میشدم.
ولی سیستم دانشگاه، به همراه کار و مشغله های زندگی، تمام شوق علمی تو رو کور میکنه و روح یادگیری رو در تو نابود میکنه. توی دانشگاه، فرصت یادگیری حقیقی نیست، و استاد هم اصلا چنین برنامه ای نداره، و اگر داشته باشه هم خودش بلد نیست که بخواد به تو یاد بده. بچه ها که هیچی. کلا یه مشت پسریم که داریم از سربازی فرار میکنیم، کنار یه مشت دختر که اومدن وقت تلف کنن و یه مدرکی بگیرن.
هر ترم کلی واحد داری که به خوندن هیچکدوم نمیرسی. صرفا باید یسری فرمول حفظ کنی، که نه میفهمی چی ن، نه میفهمی به از کجا اومدن، نه میفهمی به چه دردی میخورن. شاید بتونی نمره بگیری، ولی خودتم میفهمی که بلد نیستی.
بخاطر همینم برای خیلیا سواله که آخه ریاضی چیه دیگه؟ چرا ینفر باید ریاضی بخونه؟ برای طرف اون بعد زیبا و کنجکاویبرانگیز ریاضیات جا نیفتاده. ریاضی کلا یعنی کنجکاوی، فقط در ابعاد انتزاعی تر. حیف که فرصت نمیشه آدم بره دنبال این چیزا.
به خواهرم گفتم از مغازه چیزی نمیخوای؟ گفت تو داری دلستر میگیری؟ گفتم آره. یکم فکر کرد، گفت نمیخوام.
الآن دیدم دلستر منو برداشته. بهش گفتم تو مگه نگفتی نمیخوام؟ میگه منظورم این بود که تو گرفتی دیگه، من برا چی بگیرم. دلستر تو رو میخورم.