eitaa logo
اُمْ علاء
287 دنبال‌کننده
548 عکس
129 ویدیو
3 فایل
زندگینامه ی بانوی مجاهد و شهید پرور (فخرالسادات طباطبایی) اُمْ علاء به قلم:سمیه خردمند ارتباط با نویسنده : @om_ala_admin ثبت سفارش کتاب همراه با امضای نویسنده : @om_ala_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔔 تا جمعه تمدید شد 🔹 🏴 یک بهانه برای اینکه در کنار ( شور حسینی امسال؛ بصیرت و شعور حسینی بیشتری پیدا کنیم 📚 کتاب‌های مرتبط و منتخب با محوریت ماه اگر تا الان این کتاب‌ها رو نخوندید این فرصت رو از دست ندین. 👌 سوگواره‌های ما مثل جشنواره‌هامون سورپرایز هم داره؛ هدیه‌های ویژه‌ای که ارزش معنوی خیلی بالایی دارن 🤲 ان‌شالله برای همه بسته‌ها و حتی به مخاطبین حضوری این هدیه‌های ارزشمند رو تقدیم می‌کنیم 🔹۱. تربت متبرک حرم سیدالشهدا علیه‌السلام 🔹۲. دستمال اشک زیبا(جنس مخمل) و البته تخفیف ویژه برای کتاب‌های منتخب. اگه سوالی داشتین با افتخار پاسخگوی شما هستیم.👇👇 @Shahidkazemi313 مشاهده و ثبت سفارش👇 https://manvaketab.com/subhomelist/8/76/ ثبت سفارش در ایتا👇 @manvaketab_admin 📌 انتشارات شهید کاظمی 🆔 @nashreshahidkazemi
🌀سال 1401 بود. سی روز (تیرماه) را همراه همسر و دخترم ماندیم نجف. خواست خودم بود، میخواستم گرم ترین روزهای نجف را درک کنم. شرایط برایمان جور بود. با اینکه کولر گازی و پنکه روشن بود و هر از گاهی هم برق می رفت، تحمل گرمای نجف خیلی خیلی سخت بود. فکر می کردم می توانم حال و روز ام علای عزیزم را در زندان حس کنم. ‼️چه فکر باطلی! ❗من در بهترین شرایط باید بدترین شرایط را قلم میزدم. 😰هر چه به مغزم فشار می آوردم نمی توانستم درکی از زندان داشته باشم. حتی رفتم و زندان را از نزدیک دیدم. یک سلول کوچک، با 60 الی 70 زن و کودک. 🔦سلول تنگ و تاریک بدون محفظه و دریچه ی عبور نور و هوا... 📝راست می گفت اُم منتظر مگر حق مطلب را در مورد این مادران می‌شود با چند کلمه بیان کرد؟ من و چای و خرما و خنکای کولر و طاقتی که گاهی طاق می شد. و تاریکی و گرما و نفس تنگی و گرسنگی و تشنگی و گریه های بچه ها و هجوم حشرات و جانوران، وبایی که گاه گاه از راه می رسید و همه را درگیر می کرد، بی حرمتی نگهبانان و صبر و صبر و صبر عضو شوید🙏👇 🆔@omalaa
📷📽️ بزودی عکس و فیلم از زندان را در کانال بارگذاری خواهم کرد، ان شاءالله با ما همراه شوید و کانال را به دوستانتان معرفی بفرمایید 👇👇👇 🆔@omalaa
🌿گوشی را که برداشتم، حال و احوال کردیم و با خوشحالی گفت : خانم خردمند! نگینی که هدیه ی اُم علاء بود را، دادم طلاسازی که بهش رکاب و زنجیر بزنن... گفتم :چه قشنگ شده! گفت : نگین زیاد دارم، ولی این برام یه جذابیت دیگه ای داره. تا پول دستم اومد، تبدلش کردم به گردنبند. می گفت ام علاء برام خیلی عزیزه. میخام همیشه به یادش باشم❤️ 💚 خداحافظی که کردیم. یک لحظه ام علاء آمد جلوی چشمهایم که به دخترانش گفته بود، هرکدامتان که قرآن را حفظ کنید گردنبد طلایم را به او هدیه خواهم داد🥉 🆔@omalaa
ارسالی مخاطب عزیز🌹 🆔@Omalaa
ارسالی مخاطب عزیز🌹 🆔@omalaa
ارسالی مخاطب عزیز🌹 🆔@omalaa