📸این عکس را وقتی رفتم پشت بامِ خانه ی ام علاء، گرفتم.
♦️آقا سید باقر همراه همسر و فرزندانش توی خانه زندگی میکرد.
چند دقیقه ای ایستادم و به گنبد خیره شدم،
💔 نمی دانم #ام_علاء چند بار از اینجا دست روی سینه اش گذاشته و با حضرت امیر حرف زده!
💔نمی دانم چند بار از همین زاویه به مولا التماس کرد برای سلامتی و عاقبت به خیری اولادش!
🕯️نمی دانم چندین بار با آن فانوس کوچک نفتی، مارپیچ پله ها را به زحمت بالا آمد تا مطمئن شود بچه ها آرام خوابیده اند.
💔نمی دانم چندبار چشم دوخت به طلاییِ گنبد و اشک ریخت برای عماد و عزالدین... برای صادق، برای بازگشت علی و عبدالحسین.
💔نمی دانم چند بار کبوتر کلماتش را به سمت گنبد پرواز داد برای آزادی ابوعلاء...
🌷ولی میدانم بچه ها روی همین پشت بام ستاره ها را می شمردند و نیمه شب آوای مناجات حرم گوششان را نوازش می داد.
🌿ام علای عزیزم!
خانه ات آباد شد.
☀️حالا این خانه ی کوچک شصت متری که بوی شهید از آن استشمام میشد، قطعه ای از بهشت است که زیر پای زائرانِ مولایمان صیقل میخورد.
#حرم_امیرالمومنین_ع
#نجف_اشرف
#ام_علاء
#بانوی_تراز
@omalaa
چه خانه ی خوشبختی!
چه شصت متر بابرکتی!!!
☀️خانه داشت رنگ و بوی بهشت را می گرفت....
خانه شد گوشه ای از حرم..
شاید آقا سید صدرالدین، ایستاده و گذشته را مرور می کند...
شاید کودکی اش را می بیند میان خاکها... روزهای شیرینی که بالای پشت بام آیین مشاعل را برگزار می کردند...
شاید حسرت دیدار دوباره ی مادر.
.
و شاید صدای مامه از دل تلی از خاک برخاسته که می گوید:
(بعد امک يومه)💔
#ام_علاء
#بانوی_تراز
#سید_صدرالدین_قبانچی
#امام_جمعه_نجف_اشرف
@omalaa
📕کتاب را صبح اول وقت تمام کردم.
چه حس غریبی!
🪴 چشمهایم را به گوشه ای دوختم، صحنه ها و احساسات را در خودم بازسازی کردم، همه را...
و جانگدازتر از صحنه ملاقات با شهیدان عمادالدین و عزالدین و شوخی برادر اسیر ام علاء با بی بی ندیدم.
یا مظلومانه تر اینکه جمع خانواده، صبح عید فطر، در آستانه در آوردن سیاه از تن، وفت خبر شهادت چهارمین فرزند...
یا بغض آلود تر و عارفانه تر از" مرگ آگاهی "ام علاء، شبی که انتظار محسن عزیزش نگذاشت به موقع بخوابد گوش به زنگ بود و گفت :اگر امشب نمی آمدی دیدارمان می ماند به قیامت...
🥺دلم چقدر سوخت برای برادری که چون فرزند در دامان این خواهر طعم عشق و امنیت و محبت چشیده بود و باور نداشت بوی فراق را و خواهری که داشت از عزیز برادرش، محسنی که با عماد شهید مشق او بودند در تمرین مادری، و عشق ورزی به او و مرهم داغ پدر بود برای خواهر،
🥺اشکم در آمد از صحنه چکش به دست گرفتن با غرور برای کوبیدن میخهای صندوق چوبی!
از معصومیت مردانه محسن از هوش و فراست عاشقانه خواهر که یتیم کوچک مادرش را نزد فرزندانش سربلند میخواست و با ظرافت، مراقب چینی نازک غرورش بود، محسنی که بر پیشانی عماد شهید، های های گریسته بود...
😥آن شب چقدر سوزناک بود و تسلای خواهر پیش از رفتنش به ملکوت، مثل فیلم مادر اما بسیار سوزناک تر و بلند مرتبه تر.
🌿چقدر شیرین بود حس و حال دخترکان تازه ازدواج کرده ای که در خانه ام علاء گره از کارشان باز میشد...
بهجت، رضیه،خدیجه، بتول، هناء، فاطمه و
بستگان دردمندی که نفس حق و کلام روحبخش ام علاء غبار غم از وجودشان میشست!
🌹چه مستانه بود حس و حال دخترکی که در هجوم آتش به خانه شان اشک و ضجه مادر، روحش را پژمردگی وبیم فسرده بود،آن زمان کلام ام علاء،هدیه باورنکردنی اش و آرامش و امیدش را دید،اوج این مستی زمانی میوه میدهد که او مادر میشود و به خاطر همنامی با محبوبش،فررند را علاء الدین مینامد....
خاطره از کتاب و دلنوشته برایش، همچنان باقیست!
🌱ام علاء! بوسه ها بر پیشانی و چشمان و دستهای متبرکت .
همان دستانی که در دست خدا بود دائم و آنی رها نمیشد،چشمانی که چشمه عشق بودند و جوشان برای عزیز زهرای بتول و محمد مصطفی(صلوات الله علیه و آله) و پیشانی ات که جز در نمازها،هر گاه و وقتی که قلبت حضور نعمتی را گواهی میداد به شوق بر آستان رب جلیل بر خاک مینشست!
🌸بهشت گوارایت باد، ام علاء
✍️ یادداشتی بر کتاب #اُم_علاء
به قلم مخاطب عزیز
سرکار خانم #نفیسه_سادات_کشفی
https://eitaa.com/omalaa
@omalaa