eitaa logo
اُمْ علاء
287 دنبال‌کننده
553 عکس
130 ویدیو
3 فایل
زندگینامه ی بانوی مجاهد و شهید پرور (فخرالسادات طباطبایی) اُمْ علاء به قلم:سمیه خردمند ارتباط با نویسنده : @om_ala_admin ثبت سفارش کتاب همراه با امضای نویسنده : @om_ala_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
اُمْ علاء
. کتاب را از یکی از دوستام قرض گرفتم و یک روزه خواندم. شخصیت ام اعلا منحصر به فرد بود و حقیقتا رشک ب
در روزهای آینده چند جمله ای برای این مخاطب عزیز خواهم نوشت. خوشحال می شوم تا آن موقع این پیام را دقیق بخوانید و با برایم بنویسید با نقد و نظرات ایشان موافق یا مخالفید!🌿 @omalaa
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴🏴🏴🏴🏴🏴 بوی سجاده ی خونین علی می آید @omalaa
25.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بریم ببینیم امشب نجف چه حال و هوایی داشت؟ 😭 اُم علای عزیزم! حدس میزنم یه همچین شبی روی پشت بام خونه می ایستادی و دست روی سینه می گذاشتی و با حضرت امیر حرف می زدی....🥺 @omalaa
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ ❤️ به اذن عالی اعلی ، به احترام علی شروع میکنم این سال را به نام علی🖤 با عرض ادب به ساحت امیرالمومنین، آرزومندیم سال علوی و پر از خیر و برکت، در سایه محبت حضرت زهرا داشته باشید.🌷
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عرض تسلیت به محضر حضرت بقیة الله 🖤🖤🖤 @omalaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مثل دیروزی، ابوعلاء را بردند زندان. 20رمضان 1411 هجری اُم علاء مدتها چشم به در دوخت ولی ابوعلاء برای همیشه، رفته بود. بعد از سالها انتظار با اصرار فرزندان آمد ایران، بر خلاف میلش. می گفت اگر ابوعلاء بیاید و ببیند مانیستیم، ناراحت می شود.🥺 نثار روح این شهید عزیز فاتحه ای قرائت بفرمایید.🌷 عکس:نجف اشرف_کتابخانه ی شخصی ابوعلاء
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙 ژوئن سال 1983 بود. به قمری بخواهم بگویم، سال 1403 بود. ماه رمضان بود و خانه‌ی ما حس‌وحال خاصی داشت. سحرهای ماه رمضان را خیلی دوست داشتم. نزدیک به افطار که می‌شد، با کمک مامه، سفره‌ی رنگینی درست می‌کردیم. حلوا و رنگینک و سوپ و سمبوسه و ... تازه داشتیم کمی روبه‌راه می‌شدیم. شهادت سیدعلی و سیدصادق کمرمان را خم کرده بود. پدرم در این دو سال، تمام محاسنش سفیدشده بود. دو روز مانده بود به عید فطر که یکی از اقوام آمد خانه‌ی ما و از مادرم خواست تا سیاهمان را از تن دربیاوریم. مامه قبول کرد و قرار شد روز عید فطر لباسمان را عوض کنیم. ام علاء| صفحه 182| نویسنده: سمیه خردمند 📌 انتشارات‌شهیدکاظمی 🆔 @nashreshahidkazemi