eitaa logo
اُمْ علاء
287 دنبال‌کننده
548 عکس
129 ویدیو
3 فایل
زندگینامه ی بانوی مجاهد و شهید پرور (فخرالسادات طباطبایی) اُمْ علاء به قلم:سمیه خردمند ارتباط با نویسنده : @om_ala_admin ثبت سفارش کتاب همراه با امضای نویسنده : @om_ala_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙 ژوئن سال 1983 بود. به قمری بخواهم بگویم، سال 1403 بود. ماه رمضان بود و خانه‌ی ما حس‌وحال خاصی داشت. سحرهای ماه رمضان را خیلی دوست داشتم. نزدیک به افطار که می‌شد، با کمک مامه، سفره‌ی رنگینی درست می‌کردیم. حلوا و رنگینک و سوپ و سمبوسه و ... تازه داشتیم کمی روبه‌راه می‌شدیم. شهادت سیدعلی و سیدصادق کمرمان را خم کرده بود. پدرم در این دو سال، تمام محاسنش سفیدشده بود. دو روز مانده بود به عید فطر که یکی از اقوام آمد خانه‌ی ما و از مادرم خواست تا سیاهمان را از تن دربیاوریم. مامه قبول کرد و قرار شد روز عید فطر لباسمان را عوض کنیم. ام علاء| صفحه 182| نویسنده: سمیه خردمند 📌 انتشارات‌شهیدکاظمی 🆔 @nashreshahidkazemi
📚 دو روز دیگه یعنی عید سعید فطر، سه تا پویش به پایان میرسه. 🎁 سه پویش با کلی جوایز متنوع: ۱. پویش ۲. پویش ۳. و پویش 📢 اگر هنوز شرکت نکردی، این دو روز رو از دست نده. کافیه چهار هشتگ بالا رو توی کانال جست‌‌وجو کنی تا از نحوهٔ شرکت در این مسابقات مطلع بشی. 📌 انتشارات‌شهیدکاظمی 🆔 @nashreshahidkazemi
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌حجت الاسلام سید صدرالدین قبانچی، خطیب جمعه نجف: پنج پایگاه آمریکایی در عراق در تیررس توپخانه و موشک ایران و در تیررس جوانان ما خواهند بود| ما به ترامپ توصیه می‌کنیم که بی پروا دست به جنگ و تهدید به جنگ نزند @omalaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال گذشته توفیق حاصل شد و مشرف شدم به مدینه ی منوره. تصور ایستادن پشت این مشبک ها را سالها در ذهنم پروراندم. اما وقتی وارد مدینه شدم و نشانی بقیع را پرسیدم، چیزی بجز دیواری بلند ندیدم. و یک صف طولانی متشکل از مردها که بعد از نماز از پله های دیوار بالا می رفتند و از دربی کوچک وارد می شدند تا مظلومیت بقیع را با چشم سر ببینند و راوی آن صحنه باشند. با اشک ایستادم کنار تابلوی آهنی، که خودشان نصب کرده بودند تا زوار سلام بر اهل بیت کنند. اما خواندن همین چند خط را هم از زنان دریغ می کردند و با بی احترامی ردمان می کردند. بخدا اینها محب اهل بیت که نبودند هیچ، محب رسول الله هم نیستند، با نام حضرت فقط تجارت راه انداخته اند و جیب هایشان را پر می کنند. بقیع را با هتلها و مجتمع های لوکس محاصره کردند. حالا که زنها اجازه ی ورود ندارند.. چند سال بعد هم مردها تحریم می شوند و لابد بعدش هم زبانم لال تخریب و.... بقیع مظلوم است. هرآنچه در روضه ها شنیدید، اینجا هزاران برابرش را با تمام وجودتان حس می کنید. اللهم عجل لولیک الفرج @omalaa
⭐ساعتی در بهشت امسال هم مثل سال گذشته آغاز بهار را در بین الحرمین نفس کشیدم. هوا دلچسب بود و خنک. باران های عربی هم چندباری خیسمان کرد و حال خوبمان را خوبتر کرد. هتل مان پشت خیمه گاه بود(هتل النجار) پیاده شش دقیقه تا حرم فاصله داشت. درجه یک نبود، رؤیایم این بود پنجره را که باز میکنم، بین الحرمین را ببینم. پنجره ی کوچکی داشت که رو به لوله های آهنی بزرگ هتل باز میشد. ترجیح میدادم بسته بماند. کولر را حتی یک دقیقه هم نمیشد خاموش کرد، چون بوی نم بلند میشد. اما تمیز بود و مرتب. ظاهرا هتل را ساخته بودند فقط برای گذاشتن وسایل و خوردن سه وعده غذا و خواب شب این وقت سال در کربلا به این راحتی نمیشد هتل پیدا کرد. به هر حال توفیق اجباری نصیبمان میشد و بقیه ساعات را میرفتیم توی حرم. حتی استراحت بعد از ناهار را توی رواق های حرم بودیم. سرت را که روی فرش حرم میگذاری، همه ی غم های عالم از یادت میرود. راستی چرا من توی آن ازدحام خوابم برد؟ برای من که مهم بود متکا با چه زاویه ای زیر سرم باشد یا الیاف تشکم فلان چیز باشد یا پتویم لطیف باشد... تازه همه ی اینها هم که جور میشد، نیم ساعتی باید به مشکلاتم فکر می کردم تا خوابم ببرد. اما زیر این سقف کافی بود با همان لباسهای کبود و خسته، سرت را در آن ازدحام روی فرش بگذاری و بروی در عالم خواب. 5 دقیقه برای تکاندن ساعتها خستگی کفایت میکرد. از جا بلند شدم. بین الحرمین را با چراغهای سبز و قرمزش دوست دارم. ساعت 5 عصر پنج شنبه بود. انگار از تمام عراق آمده بودند. همه ی دخترها بلا استثناء با موهای بافته شده و لباسهای مهمانی آمده بودند. ما ایرانی ها این تیپ و لباس را توی جشنها و عروسی ها برای بچه هایمان می زنیم. قدم زدن در بین الحرمین برایم شیرین است. عطر تند عربی را دوست ندارم اما آنجا چشمم را می بندم و این عطرها را با دقت بیشتری وارد شامه ام میکنم. چشم که باز می کنم گنبد طلایی را می بینم، در هر دو مسیر رفت و برگشت... اصلا اینجا تمام حواس پنج گانه درگیرند. کفشهایم را سپرده ام به کشوانیه، هنوز مثل عراقی ها آنقدر به یقین نرسیده ام که کفش چرمی ام را بیندازم جلوی درب ورودی و بروم.. یک جاهایی خیس بود، جورابم خیس میشد و چند قدم بعد برایم عادی میشد. دلم به گنبد گره خورده بود که شکلاتی از توی هوا پرتاب شد و محکم خورد توی سرم. چشم که چرخاندم زن چاقی با صورت سبزه و شیله ی عربی و عبای مشکی، دست جوانکی را گرفته بود و شکلات بود که پرت میکرد توی هوا.خوشحال به نظر می رسید. توی دلم گفتم احتمالا پسرش دانشگاه یک رشته ی خوب قبول شده.. سهم من از شکلات فقط همان ضربه بود چون کافی بود نیروی جاذبه شکلات را بگیرد. آنوقت بچه ها امان نمیدادند. نوجوان معلولی توجهم را جلب کرد. در نگاه اول خیال کردم روی زانو ایستاده.. اما متوجه شدم پاهای کوچکی دارد و هرکدام انگار یک یا دو انگشت دارند. اینجور وقت ها به اینطور بچه ها خیره نمیشوم، اما این بار از شلوغی جمعیت استفاده کردم و اعتماد به نفس و اخلاق خوشش به مذاقم خوش نشست. دو جوان همراهش بودند. ساعت مشکی دیجیتالی را از آن جوانی که شباهت بیشتری به او داشت و قد بلند و استایل مناسبی هم داشت، گرفت و بست به دستش. جوان دیگر رو برویش ایستاده بود و داشت طوری فضا را تنظیم میکرد که گنبد حضرت عباس ع درست و حسابی توی عکس بیفتد. جوان معلول کمر صاف کرد وبرای اینکه ساعت دیجیتال خوب دیده شود آستینش را کمی بالا داد و دستش را روی شکمش تنظیم کرد و عکس گرفته شد. صدای هلهله سرم را برگرداند به سمت حرم امام حسین... یک عروس و داماد عراقی. همه ی داماد های عراقی موهایشان را به یک شکل خاص آرایش می کنند و معمولا کت و شلوار جذب نوک مدادی و پیراهن سفید و کفش ورنی نوک تیز می پوشند و اغلب کراوات قرمز هم آویزان می کنند. همیشه هم عروس هایشان حجاب خوبی دارند و صورتشان پیدا نیست. البته اینها که می آیند حرم، اعتقاد دارند دیگر وگرنه که من عروسهای مناطق دیگر عراق را ندیده ام، الله اعلم. بازهم شکلات، این بار خورد به پر چادرم، من هم امان ندادم و جستی زدم و از روی زمین برداشتم. خودم قند دارم. شکلات برایم خوب نیست. اما عادت دارم توی کیفم شکلات باشد، میدهم به بچه هایی که مادرشان را اذیت می کنند. پاهایم از ایستادن خسته شده بود. به قدم زدن و خیره شدن ادامه دادم. مادری کنار نرده ها داشت طفلش را شیر میداد، اشک در چشمانم حلقه زد. خادم مدام میگفت بلند شو، اینجا جای نشستن نیست. زن جوان اصرار میکرد و چند دقیقه ای مهلت میخواست.. پاهای طفل از زیر چادر پیدا بود. حدودا پنج _شش ماهه بود. نگاهم به گنبد اباعبدالله ع افتاد و اشک امانم نداد... چرا؟ چرا خادم بین الحرمین نباید به زنی که بچه شیر میدهد امان بدهد؟!!!