14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌حجت الاسلام سید صدرالدین قبانچی، خطیب جمعه نجف:
پنج پایگاه آمریکایی در عراق در تیررس توپخانه و موشک ایران و در تیررس جوانان ما خواهند بود| ما به ترامپ توصیه میکنیم که بی پروا دست به جنگ و تهدید به جنگ نزند
@omalaa
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال گذشته توفیق حاصل شد و مشرف شدم به مدینه ی منوره.
تصور ایستادن پشت این مشبک ها را سالها در ذهنم پروراندم.
اما وقتی وارد مدینه شدم و نشانی بقیع را پرسیدم، چیزی بجز دیواری بلند ندیدم.
و یک صف طولانی متشکل از مردها که بعد از نماز از پله های دیوار بالا می رفتند و از دربی کوچک وارد می شدند تا مظلومیت بقیع را با چشم سر ببینند و راوی آن صحنه باشند.
با اشک ایستادم کنار تابلوی آهنی، که خودشان نصب کرده بودند تا زوار سلام بر اهل بیت کنند.
اما خواندن همین چند خط را هم از زنان دریغ می کردند و با بی احترامی ردمان می کردند.
بخدا اینها محب اهل بیت که نبودند هیچ، محب رسول الله هم نیستند، با نام حضرت فقط تجارت راه انداخته اند و جیب هایشان را پر می کنند.
بقیع را با هتلها و مجتمع های لوکس محاصره کردند.
حالا که زنها اجازه ی ورود ندارند.. چند سال بعد هم مردها تحریم می شوند و لابد بعدش هم زبانم لال تخریب و....
بقیع مظلوم است.
هرآنچه در روضه ها شنیدید، اینجا هزاران برابرش را با تمام وجودتان حس می کنید.
اللهم عجل لولیک الفرج
#بقیع_مظلوم
#هشتم_شوال
@omalaa
⭐ساعتی در بهشت
امسال هم مثل سال گذشته آغاز بهار را در بین الحرمین نفس کشیدم.
هوا دلچسب بود و خنک. باران های عربی هم چندباری خیسمان کرد و حال خوبمان را خوبتر کرد.
هتل مان پشت خیمه گاه بود(هتل النجار)
پیاده شش دقیقه تا حرم فاصله داشت.
درجه یک نبود، رؤیایم این بود پنجره را که باز میکنم، بین الحرمین را ببینم. پنجره ی کوچکی داشت که رو به لوله های آهنی بزرگ هتل باز میشد.
ترجیح میدادم بسته بماند.
کولر را حتی یک دقیقه هم نمیشد خاموش کرد، چون بوی نم بلند میشد.
اما تمیز بود و مرتب. ظاهرا هتل را ساخته بودند فقط برای گذاشتن وسایل و خوردن سه وعده غذا و خواب شب
این وقت سال در کربلا به این راحتی نمیشد هتل پیدا کرد.
به هر حال توفیق اجباری نصیبمان میشد و بقیه ساعات را میرفتیم توی حرم. حتی استراحت بعد از ناهار را توی رواق های حرم بودیم.
سرت را که روی فرش حرم میگذاری، همه ی غم های عالم از یادت میرود.
راستی چرا من توی آن ازدحام خوابم برد؟
برای من که مهم بود متکا با چه زاویه ای زیر سرم باشد یا الیاف تشکم فلان چیز باشد یا پتویم لطیف باشد... تازه همه ی اینها هم که جور میشد، نیم ساعتی باید به مشکلاتم فکر می کردم تا خوابم ببرد.
اما زیر این سقف کافی بود با همان لباسهای کبود و خسته، سرت را در آن ازدحام روی فرش بگذاری و بروی در عالم خواب.
5 دقیقه برای تکاندن ساعتها خستگی کفایت میکرد.
از جا بلند شدم.
بین الحرمین را با چراغهای سبز و قرمزش دوست دارم. ساعت 5 عصر پنج شنبه بود. انگار از تمام عراق آمده بودند.
همه ی دخترها بلا استثناء با موهای بافته شده و لباسهای مهمانی آمده بودند. ما ایرانی ها این تیپ و لباس را توی جشنها و عروسی ها برای بچه هایمان می زنیم.
قدم زدن در بین الحرمین برایم شیرین است.
عطر تند عربی را دوست ندارم
اما آنجا چشمم را می بندم و این عطرها را با دقت بیشتری وارد شامه ام میکنم.
چشم که باز می کنم گنبد طلایی را می بینم، در هر دو مسیر رفت و برگشت... اصلا اینجا تمام حواس پنج گانه درگیرند. کفشهایم را سپرده ام به کشوانیه، هنوز مثل عراقی ها آنقدر به یقین نرسیده ام که کفش چرمی ام را بیندازم جلوی درب ورودی و بروم..
یک جاهایی خیس بود، جورابم خیس میشد و چند قدم بعد برایم عادی میشد.
دلم به گنبد گره خورده بود که شکلاتی از توی هوا پرتاب شد و محکم خورد توی سرم.
چشم که چرخاندم زن چاقی با صورت سبزه و شیله ی عربی و عبای مشکی، دست جوانکی را گرفته بود و شکلات بود که پرت میکرد توی هوا.خوشحال به نظر می رسید.
توی دلم گفتم احتمالا پسرش دانشگاه یک رشته ی خوب قبول شده..
سهم من از شکلات فقط همان ضربه بود چون کافی بود نیروی جاذبه شکلات را بگیرد. آنوقت بچه ها امان نمیدادند.
نوجوان معلولی توجهم را جلب کرد.
در نگاه اول خیال کردم روی زانو ایستاده.. اما متوجه شدم پاهای کوچکی دارد و هرکدام انگار یک یا دو انگشت دارند. اینجور وقت ها به اینطور بچه ها خیره نمیشوم، اما این بار از شلوغی جمعیت استفاده کردم و اعتماد به نفس و اخلاق خوشش به مذاقم خوش نشست. دو جوان همراهش بودند. ساعت مشکی دیجیتالی را از آن جوانی که شباهت بیشتری به او داشت و قد بلند و استایل مناسبی هم داشت، گرفت و بست به دستش. جوان دیگر رو برویش ایستاده بود و داشت طوری فضا را تنظیم میکرد که گنبد حضرت عباس ع درست و حسابی توی عکس بیفتد.
جوان معلول کمر صاف کرد وبرای اینکه ساعت دیجیتال خوب دیده شود آستینش را کمی بالا داد و دستش را روی شکمش تنظیم کرد و عکس گرفته شد. صدای هلهله سرم را برگرداند به سمت حرم امام حسین...
یک عروس و داماد عراقی. همه ی داماد های عراقی موهایشان را به یک شکل خاص آرایش می کنند و معمولا کت و شلوار جذب نوک مدادی و پیراهن سفید و کفش ورنی نوک تیز می پوشند و اغلب کراوات قرمز هم آویزان می کنند.
همیشه هم عروس هایشان حجاب خوبی دارند و صورتشان پیدا نیست. البته اینها که می آیند حرم، اعتقاد دارند دیگر وگرنه که من عروسهای مناطق دیگر عراق را ندیده ام، الله اعلم.
بازهم شکلات، این بار خورد به پر چادرم، من هم امان ندادم و جستی زدم و از روی زمین برداشتم.
خودم قند دارم. شکلات برایم خوب نیست. اما عادت دارم توی کیفم شکلات باشد، میدهم به بچه هایی که مادرشان را اذیت می کنند.
پاهایم از ایستادن خسته شده بود. به قدم زدن و خیره شدن ادامه دادم. مادری کنار نرده ها داشت طفلش را شیر میداد، اشک در چشمانم حلقه زد. خادم مدام میگفت بلند شو، اینجا جای نشستن نیست. زن جوان اصرار میکرد و چند دقیقه ای مهلت میخواست.. پاهای طفل از زیر چادر پیدا بود. حدودا پنج _شش ماهه بود.
نگاهم به گنبد اباعبدالله ع افتاد و اشک امانم نداد...
چرا؟
چرا خادم بین الحرمین نباید به زنی که بچه شیر میدهد امان بدهد؟!!!
اینجا کربلای 61 هجری نیست.
اینجا کربلاییست که آب از درو دیوارش میخروشد. به هر طرف سر بچرخانی کلمن های آب خنک را می بینی.
البته که خادم هم مأمور بوده و معذور.
قدم زدم قدم زدم.
خودم را قاطی یک هیئت کوچک ایرانی کردم. خیلی وقت بود دلم روضه میخواست، چه جایی بهتر از اینجا که برای شهید کربلا اشک بریزی؟! مداح صدایش گرم بود و لهجه ی ترکی داشت، به قتلگاه که نزدیک میشد، شیون زنان بلندتر میشد.
روضه با صلوات جمع تمام شد.
از جا بلند شدم.آسمان غرشی کرد چند قطره از دل ابرها افتاد روی چادرم.صدای قطره های باران که روی کلمن های آب خنک می افتاد،غمم را بیشتر میکرد.
به مسیرم ادامه دادم
شانه ام خورد به شانه ی زن جوانی که داد میزد ایرانی بودنش را.
بینی اش عملی بود و گونه و لبهایش ژل تزریق شده بود و آرایشی ملایم داشت.
ولی حال و هوایش را خریدار بودم.
قدمهای آهسته و اشکهای پی در پی اش دلم را برد. معلوم بود سیمش بدجوری وصل شده. از همانها بود که آقا خریدار دل شکسته اش شد.
دلم میخواست بزنم روی شانه اش و بگویم التماس دعا. اما درست نبود حال خوبش را خراب کنم.
ساعت 6 عصر شد
شب جمعه
چراغها روشن شدند، سبز و قرمز
نخلها سبز شدند
بالای نخلها بادکنکی از دست طفلی فرار کرده بود و داشت میرفت تا خوذش را به ابرها برساند.
صدای صوت قرآن از بلندگوها پخش شد..
خانواده ها حلقه حلقه روی زمین نشسته بودند. اغلب زن و کودک بودند، زنهای عرب بخاطر تلفظ حروف حلقی، صداهایشان نسبت به ما ایرانی ها بم تر است. اما اینکه هرکدامشان 5 یا 6 فرزند همراهشان بود را دوست دارم.
از بین الحرمین زدم بیرون. وضوخانه کمی دورتر بود. بوی روغن سوخته و عطر عربی ترکیب خاصی در آورده بود. خیلی ها گوشه ی خیابان نشسته بودند و داشتند فلافل میخوردند. بعضی ها هم بستنی و آبمیوه.
وضو گرفتم و برگشتم به سمت بین الحرمین..
دوباره مادر نگرانی را دیدم که دنبال جای دنجی می گشت برای شیر دادن به طفلش...
راستی!
مگر سیر کردن نوزاد چند دقیقه زمان می برد؟
بأی ذنبٍ قتلت؟!!!
#سمیه_خردمند
#ام_علاء
#بانوی_تراز
@omalaa
.
کتاب را از یکی از دوستام قرض گرفتم و یک روزه خواندم.
شخصیت ام اعلا منحصر به فرد بود و حقیقتا رشک برانگیز.
اما باعث نمی شود نقدش نکنم. دو نکته به نظرم رسید که در ادامه می گویم.
نقد محتوایی: سالهاست به سختی سمت کتب شهدایی میروم به چند علت.
ام اعلا هم استثنا نبود ولی دلم می خواست بخوانمش.
سوال اصلی ام این است.
چرا هیچ نقطه ضعفی برای ام اعلا قائل نشده بود؟ آیا در خاطرات گفته شده هیچ کس حرفی نداشته؟ آیا ام اعلا زنی بود به غایت معصوم و پاک..؟
کما این که همه ما انسان هستیم و نقظه ضعف داریم. مثلا شاید زود عصبانی میشده یا به خرید لباس علاقه داشته یا هر چیز دیگری.. منظورم یک بعد انسانی مباح یا مکروه است. این آفت بیشتر کتاب های شهدایی است.
مثلا کتاب معروف..... (اسمش را نمی گویم) در مورد شهیدی بود که طبق گفته مادرش یکی از خصلت هایش علاقه وافر به ماشین بود و تا پولی دستش می رسی عوضش می کرد. در جریانم که ناظر محترم صلاح دید این قسمت از کتاب حذف شود. چرا؟
چون برای مخاطب بد آموزی دارد.. در صورتی که این خود انسان است به ماهو انسان با همه ضعف ها و کاستی هایش... بالاخص برای مخاطب امروزی که دنبال نقطه اتصال خود با شهید است هر چند نقطه اتصالی مباح یا مکروه.. بگذریم.
نقد فرم : من به نویسنده حق می دهم بخاطر زیاد بودن روای ها این قالب را انتخاب کند. ولی نکته اصلی اینجاست، بعضی مصاحبه ها را احساس می کردی در رودربایستی با طرف آورده. یعنی زمان گذاشته به سختی وقتی هماهنگ کرده ولی چیز بدرد بخوری در صحبت هایش نبوده. مثلا همان مصاحبه با دکترحسنا اگر اشتباه نکنم. کلا یک صفحه و نصفی بود. بود و نبودش در روند کتاب تاثیر نداشت.
و نکته آخر، شاید بهتر بود کتاب در قالب اول شخص یا سوم شخص با یک داستان کششی و عالی شروع می شد چون قابلیتش را داشت.
به هر صورت تلاش نویسنده و شناساندن این سوژه بعد از آن همه سال غربت، دست مریزاد دارد.
امیدوارم قبل از این که تبدیل شوم به یک منتقد کتاب و داستان خودم داستان نویس شوم تا ببینم چند مرده حلاجم. 🏳
#کتاب_خواندم
#ام_اعلا
.
https://behkhaan.ir/reviews/c2aa1f88-69cf-47b8-a491-3249d584b30c?spoiler=off
اول اینکه از نویسنده ی این پیام تشکر میکنم بابت مطرح کردن این مطلب، چرا که چند سال پیش، حین مصاحبه این علامت سوال بزرگ در ذهن من هم نقش بست و مدام منتظر بودم یک نفر بیاید و بگوید ام علاء فلان رفتار را داشت که جالب نبود.
اما در بین افراد دور و نزدیک، سببی و نسبی هرکه از او حرف میزد به نیکی یاد می کرد و خیلی از مصاحبه شوندگان با یادآوری خاطرات این بانوی بزرگوار اشک می ریختند.
اما بقول شاعر
(زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خوانَد و از صحنه روَد
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد)
به نظر من هرانسانی در طول زندگی خود کارنامه ای در ذهن دیگران بجا میگذارند که معدل بالا یا پایین شان در ذهن افراد نقش می بندد و شاید جزئیات از حافظه ها پاک شود.
گاهی این معدل 20 یا نزدیک به 20 است و فرد شاگرد اول کلاسِ دنیا می شود. مثل خیلی از افراد صالح خدا، مثل خیلی از از عرفا و علمای گذشته و معاصر که معصوم هم نبودند. اما بواسطه ی ایمان قوی شدند گوش و چشم خدا و پرده های دنیایی از چشم و گوششان برداشته شد.
#ام_علاء یکی از همان شاگرد اول هاست، یکی از همان ها که نغمه ی زندگی را خواند، خوب هم خواند و رفت.
اما به فرض مثال ایشان رفتارهای منفی هم داشته باشد..
آیا وظیفه ی من بعنوان نویسنده این است که نکات منفی انسانی که کارنامه ای درخشانی داشته را بنویسم؟!!
همه میدانیم که حضرات معصومین علیهما السلام هستند که بری از هر اشتباه و خطایی بودند، و ما انسانیم و ممکن الخطا.
اما ذکر خطای انسانی که سالها صبورانه و شرافتمندانه و مؤمنانه زندگی کرد و راضی بود به رضای خدای متعال، دور از کرامت انسانیست.
#بانوی_تراز
#اُم_علاء
@omalaa