بسم الله الرحمن الرحیم
اسمش محمدآقا بود ولی ما "پلاستیک فروشه" صدایش میکردیم. صبحهای زود که میخواستم بروم مدرسه، پلاستیک فروشه پاکت توپهای رنگیاش را جلوی مغازه آویزان کرده بود. کلمن و دبههای آب و خرت و پرتهای دیگر را هم گذاشته بود جلوی شیشه
سلامش که میکردم یا داشت پیاده روی جلوی مغازه را با آفتابه قرمزش آب و جارو میکرد و یا نشسته بود روی پیت حلبی و تکیه داده بود به خنکی کاهگلهای دیوار.
این صحنهی تکراری، هر صبح چشمهای خواب آلود مرا باز میکرد.
هنوز بوی نم خاک اول صبحِ مغازهی پلاستیک فروشه توی شامهام است.
یک روز خانم معلم وقتی داشت سین را درس میداد گفت: "سین مثل سلام" و بعد گفت: " بچه ها سلام هفتاد تا ثواب داره. اگه سلام کنید شصت و نه تا ثواب میره به حساب شما و یه دونه ش میره به حساب کسی که جواب میده"
انگار یک نفر این جمله را سنجاق کرد به گوشم!
از آن روز هیچ جنبنده ای روی زمین نبود که از دست سلامهایم در امان باشد.
از خانه که بیرون میزدم چرتکهی ذهنم به کار میانداختم و حساب کتاب میکردم که چندتا ثواب ریختهام توی پروندهی اعمالم. اولین آدمی که میدیدم "پلاستیک فروشه" بود که با لبخند گرمش جواب سلامم را میداد و تا برسم به مدرسه دنبال آدم میگشتم.
سبزی فروش و قصاب و بقال و ... همه جزء کسانی بودند که با سلام من یک ثواب میرفت به حسابشان.
ظهر هم وقتی زنگ مدرسه میخورد به همین منوال بود و آخرین نفر پلاستیک فروشه بود که داشت کره کره مغازه اش را پایین میکشید و سلامم را بی جواب نمیگذاشت.
یک جایی، یک صاحب دلی میگفت سلام مستحب است و جوابش واجب
و بعد گفت مگر میشود به امام سلام کنی و جواب ندهد؟
غم و شادی هوریز کرد توی دلم ...
چه سلامهایی که امام بی جواب نگذاشته و منِ حواس پرت نشنیدهام...
حالا که دارم این را مینویسم انگار افتخاری نشسته توی مغزم و دارد سلام ای غریب غریبان سلام را میخواند و اشک شُره میکند روی صورتم ...
دلم سلامهای از ته دل هفت سالگیام را میخواهد و کاش جوابش را میشنیدم...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
پ.ن: در ادامه تصنیف افتخاری پست میشود...
@tahere_sadat_maleki
📚 اولین روز #بهار_کتاب
امروز روز اول نمایشگاه بود
🔖 روزهای اول همیشه خلوته و هنوز خیلی از غرفهدارها در حال چیدمان کتابها و دکور غرفههاشون هستن.
برق خیلی از غرفهها نزدیک ظهر وصل شد؛
اما غرفه ما نه خلوت بود و نه تاریک.
مگه میشه یک غرفه مزین به عکس و عطر شهدا باشه؛ اما خلوت و تاریک باشه؟
مگه میشه توی غرفهای کتابهایی باشه که زندگی شهدا رو قراره به دیگران نشون بدن، جز نور و معنویت چیز دیگهای باشه؟
🌹 اینجاست که فرق شهدا با بقیه مشخص میشه. اینجاست که اثر شهدا رو مخاطبامون توی زندگیشون میبینن و حتی به ما اطلاع میدن.
🔷 پ. ن۱: یادمون باشه بعضی کتابها نورانیاند و برخی کتابها تاریک.
🔷 پ. ن۲: امروز میزبان برخی از مخاطبین قدیمی و هرسالهمون بودیم، مخاطبینی که برای اومدن ماه اردیبهشت لحظهشماری میکنن تا بیان به غرفهی انتشارات مورد علاقهشون. ما کاری نمیکنیم، هرچه هست لطف شهداست به این عزیزان و درواقع نمکگیر شهدا شدند.
✳️ و از طرفی میزبان برخی از اهالی کتاب بودیم. آقای جوان آراسته مدرّس داستاننویسی و منتقد ادبی، آقایان حسین دارابی و حمید کثیری دو فعال فرهنگی عزیز، بچههای دوستداشتنی مجموعهی کتابرسان، آقای محمد محبوبی نویسنده کتاب ایستگاه خیابان روزولت، آقای اسماعیل سلطانی از نشر واژهپرداز، آقای پژمان عرب نویسنده و پژوهشگر و دیگر عزیزان.
🌸 فردا هم منتظر دیدار روی ماهتون هستیم.
✨ ما اینجاییم: تهران، مصلی امام خمینی(ره)، شبستان ناشران عمومی، راهرو ۱۷، غرقه ۵۰۹ انتشارات شهید کاظمی
🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1
کتب پیشنهادی #حاج_مهدی_سلحشور جهت خرید از نمایشگاه کتاب تهران
#انتشارات_شهید_کاظمی
#تهران
#نمایشگاه_کتاب
#ام_علاء
@omalaa