eitaa logo
اُمْ علاء
285 دنبال‌کننده
554 عکس
130 ویدیو
3 فایل
زندگینامه ی بانوی مجاهد و شهید پرور (فخرالسادات طباطبایی) اُمْ علاء به قلم:سمیه خردمند ارتباط با نویسنده : @om_ala_admin ثبت سفارش کتاب همراه با امضای نویسنده : @om_ala_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
🔖 حرف‌های خاله بیدارمان کرد. همان امیدهای همیشگی. خاله از یأس و ناامیدی بدش می آمد. اعتقاد زیادی به دعا داشت و همیشه می‌گفت: دعا صخره را سوراخ می‌کند. سوالی توی چشم بعضی از زنان فامیل و همسایه بود. آن هم اینکه با این همه دعا، چرا عماد و عزالدین را از دست دادید؟ ✂️ خاله ام علاء می‌دانست فامیل و همسایه این حرف‌ها را پشت سرش می‌زنند؛ اما همیشه سرش را بالا می‌گرفت و می‌گفت: خوشحالم که پسرم مرگ با عزت داشت و فدای دین شد. وظیفه‌ی ما دعا کردن بود که انجام دادیم. ولی خدای متعال تقدیر بهتری براشون رقم زد. حالا هم شاکرم. مطمئن باشید اگر همه‌ی پسرهام شهید بشن باز هم شاکرم و افتخار می‌کنم. 🧕🏻حالا که احساس مادر بودن را چشیده بودم، هضم این حرف‌ها برایم سخت‌تر بود می‌دانستم قلب مادر به قلب اولادش گره می‌خورد و جدایی مادر و فرزند، خصوصاً برای همیشه دل بزرگی می‌خواهد و ایمانی راسخ که خاله ام علاء داشت.
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
✳️ متنی که در بالا خواندید، بخشی از کتاب «ام علاء» روایت زندگی أُمُّ الشُّهداء فخرالسادات طباطبایی و به‌قلم سمیه خردمند بود. 🦋 مادری که نه تنها برای فرزندانش مادری کرد؛ بلکه استاد دین، علم، اخلاق و ادب آن‌ها بود. مادری که در سخت‌ترین شرایط به بهترین نحو فرزندانش را تربیت کرد و پرورش داد. بانویی که با تمام سختی‌ها، دردها و غم‌هایی که داشت، جز صبر و شکر خدا چیز دیگری نمی‌گفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(اُمْ علاء) با دقت چهار صفحه آخرش را که پر از عکس بود نگاه کردم. اشکهایی که متوجهشان نبودم گونه هایم را خیس کرده بودند. کتاب را بستم و مثل هر بار بعد از تمام کردن یک کتاب رفتم توی فکر. به حال نویسنده اش غبطه خوردم. تمامِ ماجراهایش را روی دور تند از سرم گذراندم. فاصله زیادی بین خودم و (مامه) یا همان (ام علاء) حس کردم. مادرِ پدرِ مادرِ دوستم بود که خواندنِ خاطرات زندگی اش رزق این روزهایم شده بود. خدا را شکر کردم که چند روزی از عمرم با یادِ این بانو و شهیدانش سپری شد. یادم آمد که چند روزی بود که غرق آماج بلایای دنیایی بودم و راه فراری نمی‌دیدم. اشک همدم شب و روزم بود و اسم اهلبیت علیهم السلام از لب هایم جدا نمیشد. با خودم خیال کردم حتماً خدا این کتاب را در این روزهای سخت روزی ام کرده که چیزی به من بفهماند‌‌. (ام علاء) از تو ممنونم که مهمانِ این روزهای چشمهایم شدی.... .... باید همین روزها خودم را به حرم برسانم، شوقِ پر کشیدن به اتاقکی که مقبره پروین اعتصامی در آنست دلم را پر کرده... همان جایی که ( ام علاء) در گوشه ای از آن خانه دارد. ✍ معصومه امین رستمی @omalaa