هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
🔖 حرفهای خاله بیدارمان کرد. همان امیدهای همیشگی. خاله از یأس و ناامیدی بدش می آمد.
اعتقاد زیادی به دعا داشت و همیشه میگفت: دعا صخره را سوراخ میکند. سوالی توی چشم بعضی از زنان فامیل و همسایه بود. آن هم اینکه با این همه دعا، چرا عماد و عزالدین را از دست دادید؟
✂️ خاله ام علاء میدانست فامیل و همسایه این حرفها را پشت سرش میزنند؛ اما همیشه سرش را بالا میگرفت و میگفت: خوشحالم که پسرم مرگ با عزت داشت و فدای دین شد. وظیفهی ما دعا کردن بود که انجام دادیم. ولی خدای متعال تقدیر بهتری براشون رقم زد. حالا هم شاکرم. مطمئن باشید اگر همهی پسرهام شهید بشن باز هم شاکرم و افتخار میکنم.
🧕🏻حالا که احساس مادر بودن را چشیده بودم، هضم این حرفها برایم سختتر بود میدانستم قلب مادر به قلب اولادش گره میخورد و جدایی مادر و فرزند، خصوصاً برای همیشه دل بزرگی میخواهد و ایمانی راسخ که خاله ام علاء داشت.
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
✳️ متنی که در بالا خواندید، بخشی از کتاب «ام علاء» روایت زندگی أُمُّ الشُّهداء فخرالسادات طباطبایی و بهقلم سمیه خردمند بود.
🦋 مادری که نه تنها برای فرزندانش مادری کرد؛ بلکه استاد دین، علم، اخلاق و ادب آنها بود. مادری که در سختترین شرایط به بهترین نحو فرزندانش را تربیت کرد و پرورش داد. بانویی که با تمام سختیها، دردها و غمهایی که داشت، جز صبر و شکر خدا چیز دیگری نمیگفت.
(اُمْ علاء)
با دقت چهار صفحه آخرش را که پر از عکس بود نگاه کردم. اشکهایی که متوجهشان نبودم گونه هایم را خیس کرده بودند. کتاب را بستم و مثل هر بار بعد از تمام کردن یک کتاب رفتم توی فکر. به حال نویسنده اش غبطه خوردم.
تمامِ ماجراهایش را روی دور تند از سرم گذراندم. فاصله زیادی بین خودم و (مامه) یا همان (ام علاء) حس کردم.
مادرِ پدرِ مادرِ دوستم بود که خواندنِ خاطرات زندگی اش رزق این روزهایم شده بود. خدا را شکر کردم که چند روزی از عمرم با یادِ این بانو و شهیدانش سپری شد. یادم آمد که چند روزی بود که غرق آماج بلایای دنیایی بودم و راه فراری نمیدیدم. اشک همدم شب و روزم بود و اسم اهلبیت علیهم السلام از لب هایم جدا نمیشد.
با خودم خیال کردم حتماً خدا این کتاب را در این روزهای سخت روزی ام کرده که چیزی به من بفهماند.
(ام علاء) از تو ممنونم که مهمانِ این روزهای چشمهایم شدی....
....
باید همین روزها خودم را به حرم برسانم، شوقِ پر کشیدن به اتاقکی که مقبره پروین اعتصامی در آنست دلم را پر کرده... همان جایی که ( ام علاء) در گوشه ای از آن خانه دارد.
✍ معصومه امین رستمی
#ام_علاء
#بانوی_تراز
@omalaa
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖 حضور جناب آقای مطهرینیا استاد دانشگاه و از مخاطبان طلایی نشر شهید کاظمی
✍ بازنویسی کتاب غررالحکم با عنوان «نابترین حکمتها» کار بسیار ارزشمندی هست.
📘کتاب «ام علاء» یک نمونه منحصربهفرد هست. چندین جلد از این کتاب رو به افراد مختلف هدیه دادم.
مطالعه این کتاب برای مجموعهای از مشکلاتی که این روزها باهاشون درگیر هستیم، میتونه پاسخگوی خیلی از مشکلات باشه.
مشاهده و تهیه این دو کتاب
حضوری: مصلی امام خمینی(ره)، سالن ناشران عمومی، راهروی 17، غرفه 509 انتشارات شهید کاظمی
🌐 و مجازی: https://book.icfi.ir/
#نمایشگاه_کتاب
#بخوانیم_برای_ایران
#فردا_برای_خواندن_دیر_است
🆔https://eitaa.com/joinchat/982844187C5b0c4369bd
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
✅ پیامهایی که شما میفرسیتید، تلنگری میشه برای مایی که در چند متری خانم #ام_علاء هستیم
🎁 سلام وقتتون بخیر. من سال گذشته تو کانال شما خیلی کتاب سفارش میدادم و کلی هم هدیه روی کتابهاتون برام گذاشته بودید. روی خریدها، آخرین هدیه همراه کتاب ام علاء بود، سنگ دُرّ نجفی که همراه کتاب و امضای نویسنده.
📘چند وقتی بود تو کانالتون نبودم. امروز صبح این پیام بالا اومد برام.( فیلم آقای مطهرینیا)
دوباره وارد کانال شدم. دیدم این مدتی که من نبودم، کتاب ام علاء همراه مسابقه و جایزههای سفر کربلا و مشهد و پرچم تبرک بوده 😭،خیلی حسرت خوردم چرا قسمتم نبوده شرکت کنم تو این مسابقه.
خواب خانمی که سفر کربلا رو برنده شدن گوش کردم و کلی حس خوشحالی براشون.
خانم ام علاء انقدر بزرگوارند که وقتی پارسال کتابشون رو دخترم خونده بود، دعوتمون کردن قم مقبره شون. خودمم که بعد کتابشون رو خوندم خواسته بودم باز دعوتمون کنند. پنجشنبه شب میلاد امام رضا علیه السلام باز دعوتمون کردن مقبره شون. این خانم خیلی بزرگوار هستند.
🌷 ممنون از کانال خوبتون. این پیام که صبح اومد، نمیدونم شاید حکمتی هست برام.
#ارسالی_مخاطب
🆔https://eitaa.com/joinchat/982844187C5b0c4369bd