eitaa logo
حرف حساب✌️
204 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
7.1هزار ویدیو
25 فایل
حضرت علی(ع): سخن زیبا نشانه فراوانی عقل است
مشاهده در ایتا
دانلود
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️چقدر خون دل خورد امام شهید: ۱۳۷۵/۰۳/۲۰ 📌«من دیپلمات نیستم، من انقلابی‌ام؛ حرف را صریح و صادقانه می‌گویم... یک عده‌ای هم از روی ساده‌لوحی بعضاً، بعضی هم از روی غرض... مذاکره با آمریکا مشکلی را حل نمی‌کند؛ کجا اینها به وعده‌های خودشان عمل کردند؟...» ✍️مدعیان ولایت‌مداری که مذاکره با آمریکا را تجویز و حمایت می‌کنند این سوال را پاسخ دهند عجیب است که چه پیش آمده حرفی که امام جامعه با این همه تکرار و این همه واضح و شفاف بیان کرده رو تحلیل و تفسیر میکنند و هرگز دلیل قانع کننده ای ندارند خداوند آخر عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه ان شاءالله
📣📣📣 🔴 قباحت زیپ باز شلوار آقایون بیشتر است یا عریانی اندام یک زن 📣📣📣 ♦️وارد کلاس شدم به عمد با زیپ شلوار نبسته!!! خواستم عکس العمل دانشجویان کلاس را بسنجم و مطلبی را هم که میخواستم، تبیین کنم براش دلیل منطقی داشته باشم. اولش کسی متوجه نشده بود کم کم بهم رسوندن زیپ شلوار استاد بازه... دخترها پوزخند پنهانی میزدند و پسرها زیر لب با هم پچ پچ میکردند... یکی دو نفر خواستن موضوع رو به من منتقل کنند با ممانعت عده دیگری مواجه شدند... که یعنی بزار بخندیم... منم ضمن اینکه همگی رو زیر نظر داشتم طبق روال درس را دنبال کردم. نزدیک آخرهای زمان کلاس بدون اینکه به پائین نگاه کنم روی تخته سیاه نوشتم زیپ شلوارمن پایین بود...اشکالی داره؟؟!! یهو انگار کلاس با تنفس جدیدی مواجه شده باشه ... چند نفری متلک گفتن چند نفری هم اظهار فضل کردند.ولی بیشتر خانمها گفتن خوب بی ادبیه اینکه فرد متشخصی چون شما اینگونه ظاهر بشوید!! بعد نوشتم از درس امروز کسی چیزی یاد گرفت؟؟!! تقریبا همه گفتن نه... چون اصلا حواسمون جای دیگه ای متمرکز شده بود!!! گفتم پس یک زیپ کوچولو میتواند یک نفر باشخصیت رو تنزل بدهد... دوم اینکه میتواند روی ذهن دیگر تاثیر بگذارد... حال پاسخ بدهید وقتی دکمه روی سینه دختر خانمی باز میماند... پاچه شلوار خانمی تا نزدیکی های زانو باز و عریان می شود وقتی گوشواره و گردنبند و آرایش موهای خانمی با رنگ آمیزی غلیظ و چشم نواز مواجه میشود... آیا تنزل شخصیت ایجاد نمی کند آیا... حواس دیگران را پرت نمیکند ... به نظر شما قباحت زیپ باز شلوار آقایون بیشتر است یا عریانی اندام یک زن آیا شما نمی توانستید بدون توجه به زیپ شلوار تمام حواستان را معطوف درس کنید. پس یادتان باشد حجاب و پوشش برای حفظ آرامش زن و مرد در جامعه لازم است . 🔹مجاهد میدان جهاد تبیین باشید و حداقل برای یک نفر ارسال کنید...
●خانواده شهید مغنیه به یک مهمانی خانوادگی بزرگ دعوت بودند. محل مهمانی در منطقه الغبیری بود.همه بچه ها و نوه ها به مناسبت ولادت حضرت رسول ص دور هم جمع بودند.از همه ی نوه ها درخواست شده بود برای این جلسه صحبتی کوتاه آماده کنند و طی چند کلمه بگویند که برای سال جدید میلادی چه برنامه هایی دارند .همه ی نوه ها صحبت کردند تا اینکه نوبت رسید ●به جهاد مغنیه..جهاد فقط گفت: طرحم برای سال بعد را هفته ی آینده میگویم!...همه شروع به اعتراض کردند، می گفتند جهاد دارد شرطی که برای همه گذاشته شده را نقض میکند. بعضی ها میگفتند کارش را آماده نکرده است! ●وسط خنده و اینکه هرکسی به شوخی چیزی میگفت، جهاد از حرفش کوتاه نیامد، اصرار داشت که طرحش برای سال آینده را هفته ی بعد می گوید.درست یک هفته بعد دوباره خانواده دور هم جمع شدند ولی این بار، در بین خیل گسترده ی کسانی که برای تسلیت آمده بودند!!... طرح جهاد، شهادت بود. ✍راوی:مادربزرگ شهید
شاهنامه هم آنقدر قهرمان نداشت .. پنج شنبه است شهدا رو یاد کنیم با ذکر صلوات 🌹
❌️اینترنشنال، احسان کرمی و رضا رشیدپور هم‌زمان علیه برنامه پاورقی و مجری آن، محمدرضا شهبازی، موضع‌گیری می‌کنند یعنی پاورقی کارش را خوب انجام داده!!! کرمی که مدتهاست فرار کرده و از امریکا رجز می خواند و درخواست بمب زدن بر سر مردم ایران را دارد؛ رشیدپور هم که ۶۰ روز در برابر جنایت امریکا لال بوده حال مقابل شهبازی ما ما می کند! تو کجا بودی تا حالا؟
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 وطنپرستی شکم سیر نمیخواد.. .
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فایده تشر زدن چیست؟ فقط دلتان خنک میشود. همین. و الا فایده دیگری ندارد. بشنویم و کمی تامل کنیم و رفتارمان را تغییر دهیم.
بنده خدایی می‌گفت : ۳۰ سال پیش خواستم برم شیراز . رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم . صندلی جلوم زن و  شوهری بودند که یه بچه تُپل و شیرین ۳یا ۴ ساله  داشتند . اتوبوس راه افتاد. ۱۶ ساعت راه بود. طی راه ؛ بچه تُپل و شیرین که صندلی جلو بود ؛ هِی به سمت من نگاه می‌کرد و می‌خندید . چندبار باهاش دالی بازی کردم و بچه کُلی خندید... دست بچه یه کاکائو بود که نمیخوردش . تو دالی بازی ؛   یهو یه گاز از کاکائو بچه زدم . بچه  کمی خندید.. کمی بعد مادر بچه با خوشحالی به شوهرش گفت: ببین !!!! بالاخره کاکائو را خورد. دیدم پدر و مادرش خوشحالند ؛ گفتم بذار بیشتر خوشحال بشند. خلاصه ۳ تا کاکائو را کم کم از دست بچه ؛ یواشکی گاز زدم و بچه هم می‌خندید . مدتی بعد خسته شدم . چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم ، که یهو اِی واییییی.. مُردم از دل پیچه..... دل و رودم اومد تو دهنم.. سرگیجه داشتم.. داشتم میترکیدم . دویدم رفتم جلو و به راننده وضعیت اورژانسی خودم را گفتم. راننده با غُرغُر تو  یه  کافه وایساد. عین سوپر من پریدم و رفتم دستشویی و رفع حاجت کردم. برگشتم واز راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی. اتوبوس راه افتاد. هنوز ۱۰ دقیقه نگذشته بود که درددل شروع شد. طوری شده بود که صندلی جلوی خودم را گاز میگرفتم . از درد میخواستم داد بزنم‌ . چه دل پیچه وحشتناکی.. تموم بدنم را میکشیدند.. مُردم خدا.... دویدم پیش راننده و با عِزوالتماس وضعیتم را گفتم . . راننده اومد که اعتراض کنه ؛ حالت چهره منو دید ، راننده زد بغل جاده و گفت: بدو داداش پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس. تشکر کردم.. از درد داشتم میمُردم. دهنم خشک بود و چشام سیاهی میرفت. رفتم روی صندلی نشستم . گفتم چرا اینجوری شدم. غذای فاسد که نخورده بودم. دیدم دست بچه باز کاکائو هست. از پدر بچه پرسیدم : بچتون کاکائو خیلی میخوره؟ پدرش گفت : نه ؛ کاکائو براش بَده. اومدم بپرسم ، پس چرا کاکائو بهش میدی؟ که مادرش گفت: حقیقت بچمون یبوسَت داره. روی کاکائو ، مُسهل مالیدم تا شاید اِفاقه کنه ؛  تا حالام دو یا ۳ تا هم خورده ؛ ولی بی فایده بوده. من بدبخت خواستم ادامه بدم که یِهو درد مجدداً اومد. میخاستم داد بزنم و کف اتوبوس غلت بزنم . رفتم پیش راننده ؛ راننده با خشونت گفت : خجالت بکش ؛ وسط بیابونه ؛ ماشین که شخصی نیست . برو بشین. مونده بودم بین درد و خجالت. یه فکری کردم . برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم : منم یوبس هستم . میشه به من هم کاکائو بدید.. ۳ تا کاکائو مُسهلی گرفتم و رفتم پیش راننده عصبی و با ترس و خنده گفتم : عزیز چرا داد میزنی ؛ نوکرتم ؛ فداتم ؛ دنیا ارزش نداره ؛ شما ناراحت نشو ؛ جون همه ما دست شماست. معذرت میخام . بیا و دهنت را شیرین کن‌.. راننده هم که سیبیل کلفت و لوطی بود ؛ گفت : اِیوَل ؛  دَمِت گرم ؛ بامَرامی ؛ آخر مَردایِ عالمی خلاصه ؛  ۳ تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سَرِ جام نشستم و از درد عین مار به خودم پیچیدم . ۱۰ دقیقه نشده بود که راننده صِدام کردو گفت : داداش ؛ جون  بَچَت چی به خورد من دادی؟؟ ترکیدم. داستان کاکائو و بچه را براش گفتم. راننده زد بغل جاده و گفت بریم پایین. خلاصه تا شیراز هر نیم ساعت میزد کنار  و می‌گفت : بریم رفیق.. مسافرها هم  اعتراض که میکردند ، راننده می‌گفت : پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و  نامرد ؛  تو جاده میخ ریختند ؛ تند تند باید لاستیکها را کنترل کنم که نریم ته دره... ملت هم ساکت بودند و دعا به جون راننده می‌کردند . پ ن: قبل از قضاوت درباره ی لنگ زدن هر کس، ابتدا با کفش های او راه برویم. 😂😂😂😂