526.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکه یکی بهمون محبت می کنه
شاید از مهـربونیه خودشه
نــــه خوبـــــــی ما
@omid3010013
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید که داشته باشی
موفقیت اتفاق خواهد افتاد
حتی در لحظه آخر
تا زمانی که برای نجات خودت،
به بیرون از خودت تکیه کنی،
بارها و بارها زمین می خوری.
این قانون هستی است
که با شکست های مکرر به تو بفهماند،
که باید دست از گدایی بکشی
چون تو خودت پادشاه هستی!
پس خودت را کشف کن.
@omid3010013
بدون تعارف عکس حاجقاسم نقطه اشتراک خیلیهاست، حتی غیرمذهبیها
اما متن وصیتنامشون نقطه شروع جدا شدن خیلیهاست، حتی مذهبیها
همونجایی که حاجی میگه:
والله والله والله یکی از *مهمترین شئون عاقبتبخیری تبعیت از حکیمیست که امروز سکان انقلاب را به دست دارد...
@omid3010013
اعمال روزمون توفیق بعضی از ثواب ها را بهمون میده
برای مثال:
حدیث داریم هر کی قبل از خواب سه بار سوره توحید رو بخونه ثواب قرائت همه قران رو بهش میدن
هر کی قبل از خواب وضو بگیری ثواب عبادت شب تا صبح رو بهت میدن
وقتی تو تشهد نماز بعد از الحمدلله بگی "کَما هُوَ اَهلُه" فرشته توان نوشتن ثوابشو ندارن
امشب امتحان کن ببین توفیقشو داری یا .....
@omid3010013
خوشبختی يعنی مطمئن باشی كه هيچوقت، وقت واسه شروع تازه دير نيست.
@omid3010013
خواهشا این داستان و چند بار بخونید ارزششو داره
در مراسم عروسی، #پیرمردی در گوشهی سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید؟ معلّم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم #مهمان دعوتی از طرف داماد هستم. داماد گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟! یادتان هست سالها قبل، #ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همهی دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید، ولی شما #ساعت را از جیبم بیرون آوردید و تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع #دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان #چشمهایم را بسته بودم.
(این طور معلمی کردن، شغل انبیاست)
📡
داستان#کوتاه
🪴مرد جوانی پدر پیری داشت که بیمار شد. او پدرش را که بیماریش شدت گرفته بود در گوشهای از جاده رها کرد و از آن جا دور شد.
پیرمرد ساعتها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفسهای آخرش را میکشید.
رهگذران از ترس مُسری بودن بیماری پیرمرد و برای فرار از دردسر، بی اعتنا به نالههای او، راه خود را میگرفتند و از کنار او عبور میکردند.
🪴عارفی از آنجا عبور میکرد. به محض دیدن پیرمرد او را به دوش گرفت تا ببرد و درمانش کند.
رهگذری به طعنه به عارف گفت: "این پیرمرد فقیر است و بیمار؛ مرگش نیز نزدیک است، نه از او سودی به تو میرسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد به وجود میآورد.
پسرش هم او را در این جا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چه به او کمک میکنی؟"
🪴عارف گفت: "من به او کمک نمیکنم، بلکه به خودم کمک میکنم؛
اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم، چگونه رو به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم؛ من به خودم کمک میکنم."
@omid3010013
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پشتِ تمام آرزوهایت
خدا ايستادہ...
کافيست بـه حکمتش
ايمان داشتـه باشی
تا قسمتت سر راهت قرار گیرد...
او را بخوانيد
تا شـما را اجابت کند