داستان#کوتاه
🪴مرد جوانی پدر پیری داشت که بیمار شد. او پدرش را که بیماریش شدت گرفته بود در گوشهای از جاده رها کرد و از آن جا دور شد.
پیرمرد ساعتها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفسهای آخرش را میکشید.
رهگذران از ترس مُسری بودن بیماری پیرمرد و برای فرار از دردسر، بی اعتنا به نالههای او، راه خود را میگرفتند و از کنار او عبور میکردند.
🪴عارفی از آنجا عبور میکرد. به محض دیدن پیرمرد او را به دوش گرفت تا ببرد و درمانش کند.
رهگذری به طعنه به عارف گفت: "این پیرمرد فقیر است و بیمار؛ مرگش نیز نزدیک است، نه از او سودی به تو میرسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد به وجود میآورد.
پسرش هم او را در این جا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چه به او کمک میکنی؟"
🪴عارف گفت: "من به او کمک نمیکنم، بلکه به خودم کمک میکنم؛
اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم، چگونه رو به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم؛ من به خودم کمک میکنم."
@omid3010013
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پشتِ تمام آرزوهایت
خدا ايستادہ...
کافيست بـه حکمتش
ايمان داشتـه باشی
تا قسمتت سر راهت قرار گیرد...
او را بخوانيد
تا شـما را اجابت کند
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️ پیشگویی که با قاطعیت امروز را پیشبینی کرده...
@omid3010013
*هیچچیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند*
*«رودخانهها»*
*آب خود را مصرف نمیکنند*
*«درختان»*
*میوهی خود را نمیخورند*
*«خورشید»*
*گرمای خود را استفاده نمیکند*
*«گل»*
*عطرش را برای خود گسترش نمیدهد*
*«زندگی»*
*یعنی در خدمت دیگران*
*« قانون طبیعت است . . .*
*پس :*
*اگر دیدی کسی گرهای دارد*
*و تو راهش را میدانی*
*سکوت نکن !*
*اگر دستت به جایی میرسد*
*دریـغ نـکـن !*
*معجزهی زندگی دیگران باش !*
*« این قانون کائنات است . . . ! ! ! »*
*معجزهی زندگی دیگران که باشی بیشک کسی معجزهی زندگی تو خواهد شد !..*
*از خدمت به خلق پشیمان مشو…*
*و اگر کسی قدر خوبی تو را ندانست، غمگین مشو!*
*چون گنجشکها هر روز آواز میخوانند*
*و هیچکس تشکر نمیکند!*
*ولی باز هم آوازشان را ادامه میدهند…*
*نگاه مردم به تو متفاوت است…یک نفر تو را بد میبیند، و دیگری تو را خوب!*
*و یکی دیگر تو را جذاب،*
*زیبا که بنگری میبینی*
*نه هیچکس دوست توست و نه هیچکس دشمنت*
*همه معلم تو هستند،*
*تا در خوبی خود را بیازمایی..!*
*زندگیتون پرازسلامتی وآرامش*
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت.
یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود، بدنبال دخترش رفت.
ناگهان دخترش را دید که با هر رعد و برقی می ایستد، به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند.
مادر پرسید:
چیکار میکنی؟ دخترک:
من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاد، چون خدا داره از من عکس میگیره.
در هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی، لبخند را فراموش نکنید، خداوند به تماشا نشسته...!
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ انگیزشی بسیار زیبا👇
اونقدرها هم که ما فکر میکنیم مهم نیست که چقدر هوش وامکانات و شانس و این چیزا داری.
مهم اینه که اینجوری 👆 تلاش کنی و از خطر نترسی.
@omid3010013
🌿🌺🌿🌺🌿
ببخشید سکه دارید؟!
میخوام به گذشته زنگ بزنم...
به محل کار پدرم...
به جوانی مادرم...
به کوچه های کودکیم...
به روزهای خوبی که گذشتن
@omid3010013