eitaa logo
حرف حساب✌️
198 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
7.6هزار ویدیو
25 فایل
حضرت علی(ع): سخن زیبا نشانه فراوانی عقل است
مشاهده در ایتا
دانلود
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایان شماها از مذاکره چی به دست آوردید؟
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟢 این فیلم چند میلیون بازدید داشته ؟! اگه ۱۰۰۰بار دیدید بازهم ببینید ارزش دیدن داره
📷این ۷ عادت سمّی انرژی‌تان را می‌گیرد
نیایش صبحگاهی🌺 خدایا🙏 در اولین دوشنبه بهمن ماه 🌸 مستجاب کن دعاى🤲 کسی که تو راصدا ميزند 🙏 حامی آن دلی باش كه تنها شده است با دستهاى مهربانت با تمام قدرت و عظمتت ببار رحمتت را بر بندگانت 🙏 خدایا🙏 ❄️در اولین روز ماه بهمن 🤍درهای رحمتت را ❄️بروی دوستانم بگشا 🤍خیر و برکت ، سلامتی ❄️آرامش و خوشبختی را 🤍در زندگیشون جاری کن بارالها 🙏 ❄️شروع  بهمن ماه 🤍را برای همه دوستانم ❄️شروع بهترینها مقدرفرما 🤍آمیـــن🙏 آمیـــن یا قاضِیَ الْحاجات 🙏 ای برآورنده ی حاجت ها 🙏
23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مجتبی تمسکی این چند دقیقه رو خوب گوش کن
پیشنهاد پیشنهاد میکنیم از فروشگاه های بزرگ و زنجیره ای خرید نکنید؛ به این چند دلیل: ۱. برخلاف تبلیغاتشان ارزان فروشی نمی کنند و حتی گاهی گران تر هم می فروشند. ۲.تا حالا دقت کرده بودید که در فروشگاه های بزرگ ناخواسته خیلی از چیزهایی را هم که نیاز نداشتید یا الان در اولویت زندگیتان نبود خریداری میکنید؟ در واقع خاصیت این فروشگاهها آن است که حس کاذب خرید شما را تحریک می کنند. ۳. گسترش فروشگاههای بزرگ به مرور زمان باعث کسادی مغازه های کوچک و جمع شدن آنها میشود؛ چون آنها نمی توانند با این سرمایه دارها رقابت کنند و این یعنی فقر و بیکاری بیشتر ۴. خرید از مغازه های کوچک و کاسبهای محله فواید متفاوتی دارد، مثل این که دوست ویژه ای پیدا میکنید که به شما جنس بنجل نمی اندازد. فریبهای تبلیغاتی را گوش زد می کند. برای خرید بهتر مشاوره میدهد. در مواقع بی پولی یا همراه نداشتن کارت بانکی میتوانید از او جنس ببرید کاسب خوب نگهبان بی مواجب محله است و.... ۵.جمله آخر: اگر از هایپر مارکتها خرید کنید به مدیرانش کمک کرده اید که برجهای بیشتری بسازند، اما اگر از بقالی محلتان خرید کنید به پدری کمک کرده اید که یک لقمه نان بر سر سفره زن و بچه اش ببرد.
حرف حساب✌️
منتظر مرگ پدرم بود زندگی مشترک من و همسرم به بیست ماه نکشید و به صورت توافقی از هم جدا شدیم. ده سال با مرارتهای بسیار درگیر بدهکاری مهریه بودم اما فقط موفق به پرداخت بخشی از آن شدم. یک روز تصمیم گرفتم از تهران به شهرستان محل اقامت همسر سابقم بروم و از پدرش که همه کاره دخترش بود بخواهم که با بزرگواری و گذشت از مطالبه مابقی مهریه بگذرد. حرفم این بود که برای کمتر از دو سال زندگی ده سال است که گرفتارم و تاوان بسیار داده ام وضع مالی ام هم مناسب نیست. دخترتان هم که مایل به جدایی بود از طرفی شما هم که الحمدلله ثروتمند هستید و به هیچ وجه نیاز به این پول ندارید و... همه این حرفها را در مسیر رسیدن به شهرستان با تلفن به پدر خانم سابق گفتم و اجازه خواستم که حضوری ببینمشان ایشان اما با تندی با من صحبت کرد و گفت حاضر نیست مرا ببیند و حتی گفت نه تنها از مابقی مهریه نمی گذرد که منتظر است به زودی از ارثی که به من خواهد رسید و در حالی که من هنوز داغ دارم و لباس سیاه بر تن دارم مابقی مهریه را یکجا از من بگیرد. او مطلع بود که پدرم بیمار است و مدت هاست که در بستر افتاده و.... خلاصه این که منتظر مرگ پدرم بود از میانه راه دل شکسته و غمگین به تهران برگشتم کمتر از دو ماه بعد یکی از دوستانم به من خبر داد: فلانی که پدر خانمت بوده از دنیا رفته و چند روز پیش مراسم چهلمش برگزار شده است. بسیار شوکه شدم. ابتدا باور نکردم و آن را فقط مشابهت اسمی دانستم تا این که چند روز بعد که به آن شهرستان ،رفتم قبرش را پیدا کردم و مطمئن شدم تا آنجا که من میدانستم و پرسیدم، او بسیار سالم بود. هیچ بیماری خاصی نداشت و خیلی ناگهانی و فقط با یک سکته مغزی و درست چند روز بعد از آن که آن حرفها را به من زده بود از دنیا میرود پدر من اگرچه بیمار ولی الحمد الله هنوز زنده است. بر سر قبرش با او صحبت کردم و از نامهربانی هایش در این سالها گفتم نمیدانم همان شب بود یا فردا شبش که به خوابم آمد، در حالی که با لباسهای کهنه و پاره شده بالای قبرش نشسته بود. او از من خواست دیگر به آنجا نروم. به دلیل ملاحظات اخلاقی امکان نام بردن از شخص نیست.
برای منزلمان کولر خریده بودم و برای بردن آن به پشت بام با دو کارگر صحبت کردم آنها چهل هزار تومان میخواستند ولی با کمی چانه زنی روی سی هزار تومان توافق کردیم بعد از این که کارگران کولر را به پشت بام آوردند، سه تا صد هزار تومانی به یکی از آن دو کارگر دادم. او یکی از اسکناسها را برای خودش برداشت و دو تای دیگر را به دوستش داد به او گفتم مگر شریک نیستید؟!» گفت «هستیم ولی او عیال وار است و احتیاجش از من بیشتر من برای این طبع بلند و مردانگی اش دست در جیب کردم و دو تا اسکناس پنجاه هزار تومانی به او دادم تشکر کرد و دوباره یکی از اسکناس ها را به دوستش داد. بعد از رفتن آنها با خودم گفتم که واقعا بخشیدن دل بزرگ میخواهد نه پول زیاد