بارون میاومد و ورزش داشتیم، رفتیم نمازخونه و کلی دلقکبازی در آوردیم و خندیدیم یکی از بچهها برامون خط چشم میکشید و خلاصه اون روز کلی خوشحال بودیم. مدرسه که تموم شد تو ماشین آهنگِ «وایاگر» عرفان طهماسبی رو گوش دادم با پسزمینهی صدای بارونی که میخورد رو شیشهی ماشین و من هنوز هم وقتی اون آهنگ رو گوش میدم پرت میشم تو اون روز:)
یا مثلاً دوشنبههای پارسال که ۴ ساعت فارسی و نگارش داشتیمممم و یه عالمه دفتر انشا میاومد روی میز من که بخونم و براشون نقد کنم وای عاشق این قسمتش بودم😭😭😭😭
دوشنبههای سال هفتم هم بد نبود
خیلی زنگهای سبکی داشتیم
دقیقاً برنامهمون این بود: قرآن، ورزش، هنر، پیامها
روز آسونی بود
Omlet
بارون میاومد و ورزش داشتیم، رفتیم نمازخونه و کلی دلقکبازی در آوردیم و خندیدیم یکی از بچهها برامون
بچهها شاید باورتون نشه ولی الان با نصف اون آدما غریبهی غریبهام، طوری که سایهی همو با تیر میزنیم😍