🦋تا جای ممکن، شکرگزار باشید نه تنها به خاطر موهبتهای بزرگ، بلکه برای چیزهای کوچک. ما هیچ حقی نسبت به هستی نداریم. پس هرچه داده می شود، یک نعمت است. شکرگزاری و سپاس را بیشتر کنید.
🌺🌿بگذارید که شیوه ی شما شود. از همه سپاس گزار باشید. اگر کسی شکرگزاری را درک کند به خاطر چیزهای مثبت و همچنین برای چیزهایی که می توانست تحقق پذیرد شکرگزاری می کند و اگر محقق نشد بازهم شکر می گزارد.
🦋وقتی کسی به شما کمک میکند تشکر می کنید. این فقط آغاز راه است. سپس شکر می کنید که کسی به شما آسیب نرسانده است درحالی که ممکن بود چنین شود. وقتی حس شکرگزاری را درک کنید و اجازه دهید در عمق و جودتان بنشیند، برای همه چیز شکرگزار می شوید.
🌺🌿 هرچه شکرگزار تر باشید کم تر شکوه و شکایت می کنید. وقتی شکوه و شکایت ناپدید می شود فلاکت هم از میان میرود. فلاکت و شکایت در کنار هم اند. فلاکت در شکایت و ذهن شکایت گزار لنگر انداخته است. فلاکت در کنار شکرگزاری غیرممکن است و این یکی از مهم ترین رازهایی است که باید آموخت!
#معجزه_شکرگزاری
♻️بیشترین جایی که شیطان سراغ
انسان می آید، موقع قرآن خواندن
است.
🔥شیطان تا می تواند نمی گذارد قرآن
بخوانیم. اگر خواندیم وسوسه می کند
و یا حواسمان را پرت می کند
و یا یک پیش آمدهایی می کند که باید انسان قرآن را روی هم بگذارد و برود سر آن کار.
♨️وقتی انسان از فهم قرآن لذت نبرد،
قرآن خواندن برایش سنگین می شود.
📚استاد بزرگ اخلاق، حضرت آیتالله
ابطحی رحمة الله علیه
🌸امام علی(ع)
من قرآن را به شما آموختم و باب دلايل و برهانها را به روى شما گشودم و آنچه را نمىشناختيد، به شما شناساندم.
ای کاش نابینا، بینا شود و خفته، بیدار
✨﷽✨
✨ #پندانـــــــهـــ
🦋سه چیز در زندگی یکبار به تو داده میشود
والدین ، جوانی ، شانس
🦋سه چیز را هرگز نخور
حق ، مال حرام ، غصه
🦋با سه چیز همیشه دوستی کن
عشق ، عدالت ، عبادت
🦋سه چیز را از دست نده
برادر ، رفیق ، امید
🦋سه چيز باعث سقوط انسان است
غرور ، دشمنی ، جهل
🦋سه چیز باعث خوشنامی انسان است
درستکاری ، محبت ، دوستی
#داستانک_آموزنده
روباهی از شتری پرسید :
عمق این رودخانه چه اندازه است؟
شتر جواب داد : تا زانو
اما وقتی روباه در آب رودخانه پرید،
آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا میزد به شتر گفت :
تو که گفتی تا زانو !!
شتر جواب داد : بله، تا زانوی من، نه زانوی تو!
نکته : هنگامی که از کسی مشورت میگیریم یا راهنمایی میخواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم. لزوما هر تجربهای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست !
#دوست_من
⚛اگه تنهایی🚶
☢اگه بیکاری🗿
❎اگه خسته ای😞
⚠️اگه مضطربی 😖
☸اگه عصبانی شدی😡
⚜اگه سرما خوردی🤒
✳️اگه بیحال و کسلی😑
💠اگه مشکلی داری🚧
🌀اینو بدون که 👇👇
♨️خودارضائی راه حل نیست
🚫فیلم پورن تسکین دهنده نیست
🚨خیلی احتیاط کن🚸
⚠️به سقوط نزدیکی
♻️به خودت بیا💪
✅تو خیلی قوی هستی
✳️اشرف مخلوقاتی
❇️تو فوق العاده ای
⚜ سریع حالتتو عوض کن
🚿دوش آب سرد بگیر💦
⚪️برو قدم بزن 🚶
💠یه چرت بخواب💤
🚦هر کاری بلدی بکن ولی👇
❌خودارضائی هرگز❌
✅حتما روز بعد 👇
✳️از خودت خوشت میاد😊
♻️ارادت هم قوی میشه💪
🌀جایزه هم میگیری 👇
💠از خدا و امام زمان (عج)
📢قول میدم قول 😍
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_هفتاد_ششم
حسنا:تو چی کار کردی؟!برا چی باهاش رفتی کافی شاپ؟!
_ینی چی؟!چرا نرم؟!
+چطور بهش اعتماد...
_حسنا؟!رایان پسرعممه.مثل چشمام بهش اعتماد دارم.بعدم مگه قرار بود چی بشه؟!حرفاشو زد حرفامو زدم و تمام.
اسما کمی چشماشو تنگ کرد و مشکوک پرسید:
+تموم؟!
اخمی کردم و گفتم:
_آره!
بعدم برا اینکه دست از سرم بردارن بلند شدم رفتم سمت اتاقمو گفتم:
_حالام پاشین برین خونتون.خستم...
🍃
برای خانم حمیدی همکارم دستی تکون دادم و از فروشگاه اومدم بیرون که سینه به سینه ی مردی شدم.
قدمی به عقب برداشتم و نگاش کردم...
با دیدنش پوف کلافه ای کشیدم و با اخم گفتم:
_دیگه چرا اینجایی؟!
سرخوش جواب داد:
+how moody girl!(چه دختر بداخلاقی!)
از لای دندونای قفل شدم با حرص گفتم:
_رایان...چرا اینجایی؟!
+عرضم به حضورت لیدی محترم بنده اومدم خرید مشکلیه؟
با حرص نگاش کردم ولی جوابی براش نداشتم ناچار نفسمو محکم بیرون دادمو از جلوش رفتم کنار تا از در خارج شم که پشت سرم اومد و صدام زد:
+الینا؟!چرا مثل یه غریبه رفتار میکنی؟!چرا هی فرار میکنی؟!بابا خیرسرمون باهم فامیلیما!
ایستادم.با اخم برگشتم طرفش و گفتم:
_واقعا؟!ما باهم فامیلیم؟!چطور یهو با هم فامیل شدیم؟!هشت ماه پیش جلو در خونه محیا اینا باهم هیچ نسبتی نداشتیم!هان؟!
برگشتم به راهم ادامه بدم که اومد جلوم ایستاد و گفت:
+ok...ok I got it.you're still mad bicause of eight month ago(باشه...باشه گرفتم.تو هنوز عصبانی هستی به خاطر هشت ماه پیش)
عصبی داد زدم:
_No...I'm mad bicause you are here and I dont want it.(نه...من عصبانیم چون تو اینجایی و من اینو نمیخوام)
انگشت اشارشو گذاشت نوک بینیشو گفت:
+هیییس چه خبرته دختر؟!خیلی خب نمیخوای من اینجا باشم،باشه دیگه نمیام اینجا میریم سراغ plan B(نقشه دوم)give me your addres(آدرستو بده)
پوزخندی زدم و گفتم:
_باشه...دادم...اصن آدرس چیه؟!تو جون بخواه کیه که بده؟!برو اونور ببینم یخ زدم...
بعد هم از کنارش رد شدم و رفتم.میدونستم به خاطر غرورشم که شده دنبالم راه نمیفته برا گرفتن آدرس.
آدرسو ندادم چون نمیخواستم به بودنش عادت کنم...
رایان نباید دوباره تو قلب من جا باز میکرد...نباید...
یک هفته از آخرین باری که رایان رو دیدم میگذشت...
برام سوال شده بود که چرا دیگه نمیاد جلو فروشگاه...
از طرفی ناراحت بودم از طرفی خوشحال...
ناراحت بودم چون فکر میکردم رایانی که دم از فامیل بودن میزنه به همین راحتی بیخیالم شد.بدون حتی کوچکترین اصراری برای گرفتن آدرس یا شماره تلفن!
اما از طرفی هم خوشحال بودم ناامید شده و دیگه نمیاد چون به خیال خودم اینجوری میتونستم فراموشش کنم!
روز آخر آذر ماه بود.اونروز تونستم آقای کمیلی یا همون ایلیا رو راضی کنم تا حقوق دوماهمو بهم بده.آخه باید اجاره عقب افتاده رو پرداخت میکردم.خیلی روز بدی رو گذرونده بودم.تمام طول کار فکرم درگیر رایان بود و اینکه چرا دیگه نمیاد.به خاطر فکر درگیرم دوتا جنس رو اشتباه برای مشتری حساب کردم و باعث شد آقای کمیلی بهم تذکر بده.آخر ساعت کاریم که برای یه مقدار پول بیشتر کم مونده بود جلو آقای کمیلی گریه کنم.با خستگی رسیدم خونه اما قبل از اینکه سوار آسانسور بشم تصمیم گرفتم اول برم هم اجاره رو پرداخت کنم هم به دوقلوها بگم بیان بالا...
شاید یکم حرف زدن و درددل کردن با دوقلوها میتونست حالمو بهتر کنه.
زنگ خونشونو زدم.بعد از چند دقیقه صدای امیرحسین رو از پشت در شنیدم که با خنده گفت:
+فک کنم خودشونن...
در رو که باز کرد معلوم بود از دیدن من جا خورده.چون لبخندش یواش یواش جمع شد و سلام کرد.
جوابشو دادم که با لبخند پرسید:
+با جیغولوا کار دارین؟!
از داخل خونه سرو صدا میومد.معلوم بود مهمون دارن.برای همین پشیمون شدم و همونطور که به سمت آسانسور میرفتم با لبخند گفتم:
_نه دیگه...هیچی...باشه یه وقت دیگه...خدافظ...
بعدهم سریع سوار آسانسور شدم و رفتم بالا.
چادرمو در آوردم و به همراه کیفم همینطور پرت کردم رو مبل که زنگ در زده شد.
حدس زدم دوقلوها باشن برای همین بدون نگاه کردن در رو باز کردم و از دیدن فرد روبروم چشمام اندازه توپ شد!
با تعجب گفتم:
_Rayan?!what are you doing here?!
در حالی که دست راستشو تکیه داده بود به چارچوب در از رو شونه ی من سرکی به داخل کشید....
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
خدایا 🕋 رهایم نکن🔗
@khodaya_1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امام صادق(ع):
هنگامی که عالِم با ایمانی از دنیا برود،
در اسلام رخنه و شکافی ایجاد میشود که با هیچ چیز قابل جبران نیست.
کافی:۱:۳۸
#روح_خدا
گوزنی بر لب آب چشمه ای رفت تا آب بنوشد. عکس خود را در اب دید،
پاهایش در نظرش باریک و اندکی کوتاه جلوه کرد.
غمگین شد اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید شادمان و مغرور شد در همین حین چند شکارچی قصد او کردند.
گوزن به سوی مرغزار گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند اما وقتی به جنگل رسید، شاخ هایش به شاخه درخت گیر کردو نمیتوانست به تندی بگریزد.
صیادان که همچنان به دنبالش بودند سر رسیدند و او را گرفتند. گوزن چون گرفتار شد با خود گفت: دریغ پاهایم که ازان ها ناخشنود بودم نجاتم دادند،اما شاخ هایم که به زیبایی آن ها می بالیدم گرفتارم کردند!
چه بسا گاهی از چیزهایی که از آنها گله مندیم و ناشکر پله ی صعودمان باشد و چیزهایی که در رابطه با آنها مغروریم مایه ی سقوطمان باشد..
📚 #حکایتی_زیبا_از_بهلول_عاقل
می گویند: مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟گفتند: مسجد می سازیم.گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟
بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد رامـ ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند.
»
❤️قال امـام حسین علیه السلام:
همانا #بخشـندهترين مـردم كسى
است ڪه به آن ڪه به او چـشم
امــيد نبسته بخشش كند.
📚ڪشف الغمّة ج ۲ ص ۲۴۲
سلامتۍآقاامـامزمـ💛ـانصلوات