eitaa logo
ٱنس با شهداء 🕊🌷
101 دنبال‌کننده
894 عکس
196 ویدیو
2 فایل
با هم نزدیک تر میشیم به خدا 🤲🏻 مهدی جان به اذنت به یادت شروع می کنم کپی حلال تر از شیر مادر ✔️
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر می‌بینی این همه تاخیر افتاده است و من حبس شده ام دلیلش خودِ آنها هستند! کارهایی که می‌کنند خبرش میرسد، کارهایی که توقعش را از آنها ندارم. 💔 _ نامه‌ی امام‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌ به شیخ مفید. بحارالانوار،ج۵۳،ص۱۷۷ 🌹اللّهمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌الفَرَج🌹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"قصه ی یک عکس و ۴۴ سال چشم انتظاری..." در ۱۸ آذرماه سال ۱۳۶۰ عصمت پورانوری کنار مادر نشست و از او خواست یک عکس یادگاری بگیرد. عکاس هم برادرش شهید علیرضا بود. عصمت رو کرد به مادر:" این عکس رو یادگاری پیش خودت نگه دار و بعد از شهادتم وقتی دلت برایم تنگ شد بهش نگاه کن..." روز بعد در ۱۹ آذرماه عصمت در مراسم بزرگداشت شهدای عملیات طریق القدس بر اثر هجوم هواپیماهای دشمن بعثی به جمعیت، بر روی پل قدیم دزفول مظلومانه و عاشقانه و عارفانه ردای شهادت را پوشید... 📌برشی از "کتاب عصمت"_نشر صریر 💔🖤حالا اما در آستانه ی سالگرد شهادت عصمت، یقینا لحظه ی دیدار بعد از ۴۴ سال میسر شده و عصمت با فانوسی روشن به استقبال مادرش آمده...
خاطره شهید بابایی از زبان خواهرش اقدس بابایی: پس از شهادت عباس، خانمی گریان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرایی، که ما تا آن روز از آن بی‌خبر بودیم پرده برداشت. این خانم که خود را «سیمیاری» معرفی می‌کرد، گفت: در سال 1341 من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسه‌ای بودیم که عباس آخرین سال دوره ابتدایی را در آن مدرسه می‌گذراند. چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج می‌برد؛ به همین خاطر آن‌گونه که باید، توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من هم به تنهایی قادر به نظافت و مدرسه و کارهای منزل نبودم. این مساله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار بگیرد. با این حال هر بار به کم‌کاری خود اعتراف و در برابر پرخاش مدیر سکوت اختیار می‌کرد ما از این موضوع که نکند مدیر به خاطر ناتوانی همسرم سرایدار دیگری استخدام کند و ما را از تنها، اتاق شش متری که تمام دارایی‌ها و اثاثیه هایمان در آن خلاصه می‌شد اخراج کند، سخت نگران بودیم. تا اینکه یک روز صبح، هنگام بیدار شدن از خواب، حیاط مدرسه و کلاس‌ها را نظافت شده و منبع‌ها را پر از آب دیدم تعجب کردم بی‌درنگ قضیه را از همسرم جویا شدم او نیز اظهار بی‌اطلاعی کرد باورم نمی‌شد با خود گفتم شاید همسرم از غفلت من استفاده کرده و صبح زود از خواب بیدار شده و پس از انجام نظافت خوابیده است، حالا هم می‌خواهد من از کار او آگاه نشوم. از طرف دیگر مطمئن بودم که او با آن کمردرد توانایی انجام چنین کاری را ندارد. به هر حال تلاش کردم تا او را وادار به اعتراف کنم؛ اما واقعیت این بود که او نظافت را انجام نداده بود. شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پیگیری کنم و خود نیز با آن‌که به شدت از کمردرد رنج می برد، تماشاگر اوضاع بود آن‌روز هر چه بیشتر اندیشیدم کمتر به نتیجه مثبت رسیدیم؛ به همین خاطر تا دیروقت مراقب اوضاع بودیم تا راز این مساله را بیابیم. اما آن روز صبح چون تا پاسی از شب بیدار مانده بودیم خواب‌مان برد و در هنگام برخاستن از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتم. نما و چهره دیگری به خود گرفته بود همه چیز خوب و حساب شده بود؛ به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می‌کرد. غافل از اینکه ما از همه چیز بی‌خبر بودیم. به هر حال بر آن شدیم تا هر طور شده از ماجرا سردرآوریم و تمام طول روز در این فکر بودیم که فردا صبح چگونه به هنگام نظافت، آن شخص ناشناس را غافلگیر کنیم. روز بعد، وقتی که هوا گرگ و میش بود، در حالی که چشمانمان از انتظار و بی‌خوابی می‌سوخت، ناگهان با شگفتی دیدیم که یکی از شاگردان مدرسه از دیوار بالا آمد. به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جاروب و خاک‌انداز مشغول نظافت حیاط شد. جلوتر رفتیم خیلی آشنا به نظر می‌رسید، لباس ساده و پاکیزه‌ای به تن داشت و خیلی باوقار می‌نمود. وقتی متوجه حضور من شد خجالت کشید سرش را به زمین انداخت و سلام کرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسیدم گفت: عباس بابایی. در حالی که بغض گلویم را بسته بود و گریه امانم نمی‌داد، ضمن تشکر از کاری که کرده بود، از او خواستم تا دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه می‌پردازد، او را سرزنش کنند. عباس در حالی‌که چشمان معصومش را به زمین دوخته بود، پاسخ داد: من که به شما کمک می‌کنم، خدا هم در خواندن درس‌هایم به من کمک خواهد کرد.
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین💚 🍃رو به شش گوشه‌ترین قبله‌ی عالم هر صبح بردن نام حسیـــن بن علی میچسبد: چِــقَدَر نـام تــو زیبـاست اَبــاعَبـــــدالله... هرکسی داد سَلامی به تو و اَشکَش ریخت ،،، او نَظـَرکَــرده‌ی زَهــراست... اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ وعَلی العباس الحسُیْن... ارباب بي‌کفن ســــــــلام... «»
﷽❣ ❣﷽ دیـدن روی شمـا کاش میسـر می‌شد شام هجران شما کاش که آخرمی‌شد بین ما "فاصله ها" فاصله انداخته‌اند کاش این فاصله با آمدنت سر می‌شد «»
🌷آیت الله (ره): ✅ راه خلاص از گرفتاری‌ها منحصر است به دعا کردن در خلوات برای فرج ولی‌عصر (عج) نه دعای همیشگی و لقلقه زبان و صِرف گفتن «عَجلْ فَرَجَهُ؛ در فرج او تعجیل فرما»، بلکه دعای با خلوص و صدق نیت و همراه با توبه. 📚در محضر بهجت، ج۲، ص۳۴۷ «»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزی یک حدیث 🕊🕊 🌸امام محمد باقر علیه السلام: 🍃اَحَبُّ الاَعمالِ إلَى‌ اللّه‌ِ تَعالى أدوَمُهـا وَ اِنْ قَلَّت. 🍃محبوبترين كارها نزد خداى متعال آن كارى است كه دوام بيشـترى دارد، گرچـه انـدک باشـد. 📚نهج الفصاحه ص ۱۶۷
عهد با‌ شهدا ✍امروز شنبه مورخ ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴ بــه یــاد برادر شــــــهیدم: 🔻 شهید علی آخته ✍ عهد می بندم بر اصول و راه و هدف شهدا پایبند باشم و با عنایت حق و توکل بر خدا و توسل به معصومین (ع) همواره در مسیر مستقیم الهی ثابت قدم بمانم . 💬و ثواب اعمال خیرم رو به این شهید و امام زمان ارواحنا فداه تقدیم کنم. ▪️ان شاء الله تاثیرات آن را در زندگی تان شاهد خواهید بود. @ons_bashohada