داشتم از حرم امامزاده صالح بیرون میومدم
اخمو، عنق و خسته از اتفاقاتی که توی ۲۴ ساعت اخیر برام افتاده
یهو یکی رو دیدم که آشنا بود به نظرم
بعد دوباره سرمو بردم بالا
دیدم عه! یکی از مداحای مورد علاقم... آقای پویانفر:))))))
حالا من همینجوری با همون اخم و قیافه ترسناک نگاه میکردم
پویانفر بنده خدا اینجوری بود که واااا
(بنده خدا حتما توقع داشته برم سلام کنم، منی که اونجوری نگاه میکردم و حواسم نبود که قیافم چطوریه:))) )
مَغزهایِپوسیده / اُنسه
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هر چه زندگیست دلت سیر میشود..
گویی به خواب بود، جوانیمان گذشت
کاهی چه زود فرصتمان دیر میشود...
چه آدمایی که فکر میکردی یار و یاور اول امام زمانن ولی توخالی از آب در اومدن!