مرا نگاه که چشم از تو بر نمیدارم
تو را نگاه که چُنین از دیدنم گُریزانی .
بچه ها نمیدونم چندنفرتون این پیام رو میبینید ولی گاهی ممکنه پیویتون رو دیر سین بزنم مثلا فرداش ، چون حالم خوب نیست و دلم نمیخواد بد جواب بدم .
بیا راه حل بده با حسرت هامون چیکار کنیم؟
.
حسرتها .. هعی، حسرتها .. انگار که یه بار سنگین روی دوش آدم گذاشتن و هیچوقت برداشته نمیشن . هر روز صبح که بیدار میشی ، همون اول از همه میان تو بغلت ، با همون قیافهی آشنای دلگیرشون . چه کاری از دستمون برمیاد ؟ این حسرتها مثل سایهی ما هستن ، ولکن نیستن . اسمشون رو بذاری یا نذاری ، تفاوتی نمیکنه . گذشته دیگه گذشته . هیچ کاری هم از دستمون برنمیاد، چون زمان مثل یه رودخونهی بیبازگشته . فقط میمونه یه دلِ پر از ای کاش و یه عمر آه کشیدن . همین ..
از روزت بگو
.
امروزم ؟ روز قشنگی بود اگه دلتنگی گلوم و چنگ نمیزد . امروز آسمون آبی بود ، از اون آبیهای قشنگ که آدم دلش میخواست توش حل بشه ؛ ولی تو کل این روزِ قشنگ ، یچیزی مثل تیغ جراحی نازک ، رو روحم خط میکشید .