چه جالب
همسایه تبریک گف
یه همسایه دیگه کاری کرد ۶۰ بشم
اد ها یه تبرکم نگفتن🥲
୨୧☕️🍪 𝓒𝓪𝓯𝓮 𝓟𝓲𝓼𝓱𝓲𝓱𝓪 🍪 ☕️୨୧
چه جالب همسایه تبریک گف یه همسایه دیگه کاری کرد ۶۰ بشم اد ها یه تبرکم نگفتن🥲
گلم ببخشید ولی من همین یک چند دقیقه پیش از خواب بیدار شدم و داشتم کل پیام های کانال رو چک میکردم ببخشید گلم✨️🗿
୨୧☕️🍪 𝓒𝓪𝓯𝓮 𝓟𝓲𝓼𝓱𝓲𝓱𝓪 🍪 ☕️୨୧
چه جالب همسایه تبریک گف یه همسایه دیگه کاری کرد ۶۰ بشم اد ها یه تبرکم نگفتن🥲
و این که
۶۲ تاییت مبارککککککککککککککککککک🥳🥳🥳🥳🥳
کل این شیرینی ها برای تو🥞🌯🫔🥙🥚🥞🥞🥯🫓🥖🍰🍰🧁🥧🥧🍬🍭🍮🍮🍬🥧🧁🍰
(🌸🩷از طرف ادمین نیلسا🩷🌸)
نیمهشب بود.
کافه پیشیها بالاخره تعطیل شده بود و آخرین چراغهای کافه یکییکی خاموش میشدن. پیشیهای کافه هم گوشهوکنار خوابیده بودن؛ یکی روی مبل، یکی داخل سبد نان و یکی هم روی پیشخوان! 😂
اما موچی، گربهی خاکستری کافه، هنوز بیدار بود.
موچی صدای عجیبی شنید:
تق... تق... تق...
صدا از پشت قفسهی قهوهها میاومد.
موچی آروم جلو رفت و با پنجهاش چندتا جعبه رو کنار زد.
و ناگهان...
یک درِ کوچک و قدیمی ظاهر شد. 😳
روی در با حروف کمرنگ نوشته شده بود:
«فقط وقتی کافه به ۵۰ کوکی رسید، باز شو.»
موچی خشکش زد.
چون کافه امروز دقیقاً به ۵۰ کوکی رسیده بود. 🍪
اما عجیبتر از همه این بود که...
دستگیرهی در خودش شروع کرد به چرخیدن.
کلیک...
در کمی باز شد.
از داخلش نور آبی خیلی ضعیفی بیرون میزد.
موچی سرش رو داخل برد و سه چیز دید:
🔹 یک کلید طلایی روی میز
🔹 یک دفترچهی قدیمی با علامت پنجه روی جلد
🔹 و یک راهروی تاریک که به جایی نامعلوم میرسید...
ناگهان از داخل راهرو صدایی آمد:
«بالاخره برگشتید...»
موچی سریع برگشت.
هیچکس پشت سرش نبود.
ولی روی زمین، درست جلوی در، یک تکه کاغذ افتاده بود:
«اگر میخواهید راز کافه را بفهمید، فقط یکی را انتخاب کنید...»
🐾 انتخاب تو:
A) کلید طلایی را برداریم 🔑
B) دفترچهی قدیمی را باز کنیم 📖
C) بدون برداشتن چیزی وارد راهروی تاریک شویم 🚪
فقط A، B یا C رو انتخاب کن... 👀🐈⬛
من یه ناشناس میزنم و شما بین الف ب پ یکیو انتخاب کنید هر انتخاب رأی اورد میریم سراغ ادامه