୨୧☕️🍪 𝓒𝓪𝓯𝓮 𝓟𝓲𝓼𝓱𝓲𝓱𝓪 🍪 ☕️୨୧
نیمهشب بود. کافه پیشیها بالاخره تعطیل شده بود و آخرین چراغهای کافه یکییکی خاموش میشدن. پیشیهای
اولین چنلم که اینکارو میکنم کپی نبینم ❤️🔥😡
قسمت دوم: دفترچهی پنجهدار
موچی دستش رو آروم روی دفترچه گذاشت.
دفترچه عجیب بود؛ جلدش از چرم قهوهای قدیمی ساخته شده بود و وسطش یک پنجهی طلایی حک شده بود.
وقتی موچی دفترچه رو باز کرد...
صفحهی اول کاملاً خالی بود.
صفحهی دوم هم همینطور.
اما وقتی موچی پنجهاش رو روی کاغذ کشید، نوشتههایی کمکم ظاهر شدن! 😳
«اگر این دفتر را میخوانی، یعنی کافه دوباره به پنجاه کوکی رسیده.»
موچی گوشهاش رو تیز کرد.
صفحه بعدی نوشته بود:
«سالها پیش، این کافه فقط یک کافه نبود...»
همینجا نوشته قطع شده بود.
موچی صفحه رو ورق زد.
هیچی.
صفحهی بعد.
هیچی.
تا اینکه به آخرین صفحه رسید.
آنجا فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اولین نگهبان هنوز در کافه است.»
موچی با تعجب به اطراف نگاه کرد.
همهجا ساکت بود.
اما ناگهان...
تَق!
یک فنجان از روی پیشخوان افتاد.
موچی برگشت.
کنار فنجان، یک پنجهی خیس روی زمین دیده میشد.
پنجه از سمت درِ ورودی میاومد...
و تازهترین ردش درست جلوی اتاق مخفی تمام میشد. 👀
موچی دوباره دفترچه را نگاه کرد.
این بار پایین صفحه یک نوشتهی تازه ظاهر شد:
«به نگهبان اعتماد نکن.»
😨🐾
حالا چی کار کنیم؟
A) �رد پنجهها رو دنبال کنیم. 🐾
B) �دفترچه رو بیشتر بررسی کنیم. 📖
C) �بقیهی پیشیها رو بیدار کنیم و همه با هم تصمیم بگیریم. 🐱🐱🐱
୨୧☕️🍪 𝓒𝓪𝓯𝓮 𝓟𝓲𝓼𝓱𝓲𝓱𝓪 🍪 ☕️୨୧
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2mg9gm0&btn=داستان.۵۰.کوکی.🍪🐾
تو همینجا ولی به قبلی رای ندین داستان جدیده