موچی تصمیم گرفت دفترچه را بیشتر بررسی کند. 📖
صفحهها را یکییکی ورق زد.
هیچ چیز جدیدی نبود...
تا اینکه متوجه شد جلد دفترچه کمی برجسته است.
موچی با پنجهاش روی گوشهی جلد فشار داد.
تق!
یک محفظهی مخفی باز شد! 😳
داخلش یک تکه کاغذ کوچک بود که رویش نوشته شده بود:
«اگر به این صفحه رسیدی، یعنی درِ کافه دوباره باز شده.»
پایینش یک نقاشی بود:
یک گربه، یک فنجان قهوه و سه ستاره.
اما چیزی عجیبتر بود...
زیر نقاشی نوشته شده بود:
«سه ستاره را پیدا کن؛ اولین راز آنجاست.»
موچی سریع به اطراف نگاه کرد.
⭐ یکی روی تابلوی منوی کافه بود.
⭐ یکی روی ساعت قدیمی بالای دیوار.
اما سومی...
هرچی گشت، پیدا نشد.
تا اینکه صدای آرامی از پشت سرش آمد:
«دنبال این میگردی؟»
موچی برگشت.
یک گربهی سیاه ناشناس پشت سرش ایستاده بود.
و روی قلادهاش...
همان علامت پنجهی طلایی دفترچه دیده میشد. 👀
گربه لبخند کوچکی زد و گفت:
«اگر میخواهی راز کافه را بفهمی، باید بدونی به چه کسی اعتماد کنی...»
بعد یک ستارهی کوچک را جلوی موچی گذاشت.
انتخاب بعدی:
A) �از گربه بپرسیم «تو کی هستی؟» 🐈⬛
B) �ستاره را برداریم و دربارهی سه ستاره تحقیق کنیم. ⭐
C) �دفترچه را پنهان کنیم؛ شاید این گربه دنبال دفترچه است. 📖